جوان نفهمید چرا از پدرش پرسیده بود. هیچ وقت تا حالا درباره پدر صحبت نکرده بود. شاید به خاطر اختلاف و شکافی که میان دو نسل بود. بارها دوستان پدرش یا هم رزمانش درباره جانفشانیها، از خودگذشتگیها و آرمانهای پدر سخن گفته بودند. اما هیچکدام برای او جالب نبود. شاید هم به خاطر این که وقتی پدر شهید شد او فقط شش ماهش بود. برای همین نه خاطرهای از او داشت و نه یادمانی. لابد او هم مردی بود مانند همه مردهای انقلابی مومن. مگر نه این که داوطلبانه در جنگ شرکت کرده بود. بعد هم در همان اول جنگ از ترکش خمپارهای شهید شده بود. بعدها که بزرگتر شد؛ فهمید اسم خیابان محلهشان را به نام آنها گذاشتهاند. این تنها چیزی بود که از پدر میدانست.
مادر دو لا میشود و قرآن را از میان جا نماز برمیدارد. انگشتانش بر اثر کهولت میلرزد. بعد هم احساس میکند بیحس و کرخت شدهاند.







