تبليغاتX

ويژه داستان و نقد و بررسی ادبيات داستانی

با این که بخش دوم این مطلب در رابطه با (مهرهرمز) است؛ اما بد ندیدم به بخش نخست این مطلب هم لینک بدهم.

این اولین مطلب سال نو است و برایم خیلی مهم. اما پیش از آن باید تشکر کنم از همه دوستان و آشنایان که با ایمیل و پیام؛ سال نو و رسیدن بهار سبز را شادباش گفتند و شرمندگی‌اش برایم ماند که نتوانستم به هیچ کدام پاسخ بدهم. برای همین الان بهترین موقع است که از همین جا برای همه تندرستی؛ به‌روزی و سالی خوب آرزو ‌کنم. ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 2:56 |
با این که هیچوقت ناامید نشده ام و هیچ دوست ندارم این بیماری مهلک به جانم بیفتد، اما چند وقتی است گرد ناامیدی رویم نشسته است، بیشتر از دوستان و آشنایانی که آزارم می دهند. از حسودان و نامردانی که به هر شکلی مانع کارم می شوند. چند روزی بود دسترسی به وبلاگ نداشتم و کامپیوترم خراب شده بود. ـ از مرحمت دوستان و مهمتر کسانی که خودشان را نزدیکترین آدم به حساب می آورند.ـ از آنجا که مشغول نوشتن رمان تازه ام هستم؛ سعی کردم مدتی وبلاگ را فراموش کنم و روی نوشتن متمرکز شوم، تا این که اتفاقی چشمم به مطلبی افتاد با عنوان «راوی قصه های واقعی» بیشتر از این نیرو گرفتم که فهمیدم هنوز هستند کسانی فارغ از باندبازی و مادیات و رابطه های آنچنانی، به فکر آدم های تنها هم باشند. آنها که از بد روزگار نه خودی هستند و نا ناخودی. مهمتر آنکه این بار کسی چون خانم شهرنوش پارسی پور وقت گذاشته و بیشتر داستان های کوتاهم را خوانده و نظرش را صادقانه نوشته است.

راوی قصه های واقعی
+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 21:36 |
مروری به فیلم (مانا) با سناريو و کارگردانی آلن رُب ـ گری یه

آخرين فيلم رُب ـ گرييه، به نام [مانا]، پس از آن که در اولين نمايش، با شکست مواجه شد، طي يک هفته در سينماي کوچکي در کارتيه لاتن به روي پرده رفت. اين اثر هم به خودي خود و هم به سبب جايگاهي که در تحول فکري نويسندهاي بسيار مهم دارد، جالب توجه است.

فيلم مانا با وجودي که بسيار روشن است، براي تماشاگران سطح متوسط سالنهاي سينما به دشوار قابل فهم است و همين امر دلايل شکست تقريبا کامل آن را بيان ميدارد، اما اميدوارم که اين شکست موقتي باشد زيرا که ممکن است يک روز ـ بي آنکه با استقبال عامهي تماشاگران رو به رو شده باشد ـ يکي از فيلمهاي کلاسيک باشگاههاي سينمايي و فيلمخانهها بشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 22:9 |

والله چه بگم، پنج روزه خونه نيومده. نمی دونم چکار کنم؛ جیگرم ميخواد از حلقم بیاد بيرون. نه خواب دارم نه خوراک. صب تا شب پشت پنجره می شینم و اشک چشمو می خورم.»

«غصه الکی نخور؛ حتم پيش رفیقاشه. مثه اون دفعه که یک هفته پيداش نبود؛ بعد معلوم شد بی خبر رفتن شمال .

«ای خواهر؛ این چه حرفی می زنی. این موقع سال توی اين سرما چه وقت مسافرته.»

« چند بار گفتم بیا دستشو بذار تو دس یک دختر؛ اما گوش نکردی. تو که ناسلامتی پریسا را قابل ندانستی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 20:10 |

پس از مدت ها داستانی خواندم که لااقل بعد از تمام شدن؛ تا مدتی نتوانستم فراموشش کنم. ـ چیزی که این روزها حکم کیمیا پیدا کرده است.ـ کمتر اتفاق می افتد داستان کوتاهی که این چند سال منتشر شده، بخوانی و خسته و کلافه ات نکند. چه کتاب هایی که به صورت کاغذی منتشر شده اند و یا آنچه به عنوان داستان توی فضای وب است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 20:17 |

تا چند سال پیش در خانواده ما عمه پدری ام با ما زندگی می کرد؛ که در تهران به دنیا آمده بود و گل جان خانم صداش می زنند. او به داشتن لهجه تهرانی شهره بود و نیز چون کوره سوادی داشت، خیلی مبادی آداب بود. عادت داشت برای هر کاری تعارف کند و چاشنی حرف هایش این تکه کلام ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 2:3 |

*
نزدیک خانه بودند وقتی مادرش از داخل کیف چادرش را بیرون کشید و گذاشت روی سرش، هاج و واج ایستاده بود و مادرش را نگاه می کرد؛

دخترک:  چادرت رو فراموش کرده بودی؟

مادر: بریم، این چیزها به تو مربوط نیست، به بابات چیزی نمی گی، وگرنه

دخترک: وگرنه چی؟

ادامه داستان

+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 22:19 |
كار بچه هايِ دبيرخانه حسابي زياد شده بود و اكثر روزها تا غروب مي ماندند. داستانها را داده بوديم توي پنج راه سناباد، پاساژ مرواريد، به تايپ و تكثير وحيد كه از هر كدام پنج نسخه كپي كنند و كُد بزنند و سُرت كنند و ما بفرستيم اصفهان و شيراز و تهران براي داوران.
طبقه پايين پاساژ چند تايي مغازه بود. خياطي مردانه( كت و شلوار و شلوار تك)، مزون زنانه ( لباس عروسي و نامزدي)، كفش چرم تبريز، سيسموني نوزاد و داروخانه دكتر فرهمند.
روزها، مغازه دارها مي آمدند سهميه ي داستان شان را مي گرفتند و مي رفتند پُشت پيشخوانشان مي نشستند.
يك دسته داستان پس مي آوردند و يك دسته داستان ديگر مي بردند. كفاش تبريزي به نسخه پيچِ داروخانه گفته بود كه داستانِ ‹‹ گجيل›› را حتماً بخوان و شاگرد مزون به آقا وحيد گفته بود؛ از ديشب كه داستانِ ‹‹ بابا پُشت گلي›› را خوانده، از فكرش نيامده بيرون.
ادامه مطلب اینجا...
+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 21:27 |

نابینایی با زنی ازدواج کرد. زن گفت: «کاش چشم داشتی تا زیبایی و جمال مرا می دیدی و در شگفت می شدی.»

نابینا گفت: «خاموش باش! که اگر تو چنینی که می گویی، تو را بینایان نگذاشتی که به دست من افتی.»

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 2:58 |

 

شماره پنجم ـ دی ماه ۱۳۸۶ ـ ماهنامه مهرهرمز منتشر شد.

پنجمین شماره ماهنامه ادبیات داستانی مهرهرمز

+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 21:36 |
 

چند روز پیش دوستی بهم ایمیل زد که این داستان نجیب محفوظ خیلی ساده است و پیام آن سرراست. بعد چند تا داستان ایرانی معرفی کرد و گفت که صد برابر بهتر از آن است. راستش من که هیچکدام را نتوانستم را تا آخر بخوانم، بس که پیچیده و ثقیل!! بود. برای همین دوباره رفتم و  بهشت کودکان را یک بار دیگر خواندم، پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید.

 

 

+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 23:5 |

من در عمر خود سه بار مرگ برادر را حس کردهام. یک بار آنگاه که برادرم مرد و مادرم بر خاک او مویه کرد، یکبار هنگامی که مرگ صالح را مینوشتم و مسیب از کنار او گذشت، به طویله رفت و کنار خرموشه ایستاد، و یک بار هنگامی که مرگ مسیب را دیدم و صالح از کنار او گذشت و کنار دیوار بر زمین نشست. نگاه در آندم رنگ خاک بود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 22:35 |

                                              که در آيينه جهان، ما را 

                                                                           از همه ناشناس تر خود ماست.

                                                                                                           نیمایوشیج

 

  

که هستم؟

 

انسان سوم، انسانی که با مایهای از تحقیر، «جهان سومی» نامیده میشود. در حالی که به استنباط من، انسان پیرامونی، چنان که جامعه و جوامع پیرامونی به معنای حقیقی نزدیک است. میدانم، گرایشهای گوناگونی وجود دارد که میخواهند انسان و موقعیت او را از متن ادبیات دور کنند، یا تا حد یک ملزوم فنی تنزل دهند. لیکن من اعتقاد دارم که انسان و موقعیت او موضوع محوری همیشهی ادبیات بوده است، هست و خواهد بود. و هر گاه در مقاطعی کوتاه ادبیات از انسان تهی شود، بیگمان موقتا از ماهیت و هویت خود هم خالی خواهد شد تا خیلی زود به اصل خویش بازگردد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 13:12 |
داستان را اینجا بخوانید

 توضیح: این داستان از مجموعه آثار  کتابخانه ادبیات داستانی «داستانکده»  است که در حال تکميل شدن است.

 

 

+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 23:42 |
توضیح: متن کامل در شماره جدید ماهنامه مهرهرمز

 

حضرت حاتمی (حسن) کاغذت رسید و این جوابش. با یک روزنامه. راجع به تختی (غلامرضا) خیلی شور زده بودی. و بفرما! از خودم بنویسم! اینکه خیلی لوس میشود و خودخواهی. ولی چاره چیست تو خود خواستهای.

پس از آن دست شکستن در  دی ماه ـ در 15 اسفند افتادم از نو به گریپ ژاپنی که چیز نحسی است. سرگیچه و استفراغ... و تاکنون سه بار افتادهام. بار دوم در شیراز ـ باز سوم پس از آمدن به تهران و سپس ضعف و از کلاس که در میآیم جوی عرق از زیر بغلم روان. و الخ... یعنی پیری زودرس؟ نمیدانم. کمخونی مزمن و سگدویهای جوانی و این ایام آخر برای کار اتحادیه؟ (کانون نویسندگان ایران) که هیئت دبیرانش عبارتند از: عیال حقیر ـ به آذین [محمود اعتمادزاده] ـ [سیاوش] کسرایی ـ [نادر] نادرپور ـ [داریوش] آشوری (پنج نفر) و ما خودمان را کنار کشیدیم که زیاد توپوز نباشد برای بعضی دستگاهها.* ولی هستیم و دیشب جایت خالی مجلس بود و الخ... و تا کنون سه هزار تومن وجوهات دارد کانون نویسندگان ایران و دیگر قضایا. اساسنامه و آئیننامه و این حرفها هم دارند که تصویب شده و دیگر بازیهای ظاهر سازی و فعلا مشغولیم. بزودی تقاضای عضویت و الخ.

 

+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 16:57 |

(یوسف علیخانی) نمي دانم چرا هوس كردم همين ديدار اندك را بنويسم، از مردي كه نوشتن زندگي اش بود و اهل هيچ ادا و اطواري نبود.
...

(مریم حسینیان) گفتم: زحمت بکشیم آثارشان را بخوانیم. شاید از خجالت تیراژ کتابهایشان بیرون بیاییم. چه نیازی دارد احمد محمود یا هر بزرگ دیگری که برایش صفحه پر کنیم؟ متن بنویسیم؟ و حتی روزی به یادش ثبت شود؟

 

چه بخواهیم چه نخواهیم احمد محمود شدن آسان نیست. به جای خرده گرفتن ها و ایرادهای بنی اسرائیلی شاید  بهتر باشد تحلیل کنیم دیالوگ نویسی های شاهکار او را، کشش عجیب داستانها و هویت شخصیتهای متعدد رمانهایش را که حتی شخصیتهای سایه و فرعی هم پتانسیل داستان شدن دارند.

 

داستان  گردن شق از احمد محمود را اینجا  بخوانید.

 

+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 20:47 |
ممکن است ـ نویسندگان ـ «جزیرههایی باشند جدا از هم،» اما حکومتهایی نیستند که تسخیرشان کنیم. ما نمیتوانیم و حق نداریم هم قلمان خود را مثل پیادههای شطرنج جا به جا کنیم. از خشم، آنها را به جنون بکشانیم و به نام نقد، با تعیین تکلیف ادبیات، فرمان نابودی آنها را صادر کنیم و با برچسبهایی نظیر کوتوله، عوامپسند، رجّاله، معلومالحال، جرثومهی فساد، و اسما و صفاتی بس مستهجنتر از آن چه نوشتم، از صحنه خارجشان سازیم. تنها میتوانیم با مسالمت و همدردی بیدارشان کنیم. همهی ما درد جاودانگی داریم، ضمن آن که به هر جهت مرگ یک جیرهی همگانی است. «نه» گفتن، و یا به عبارت شرعی، امر به معروف و نهی از منکر را نگذاریم برای کسانی که عدل و آزادگی را نمیشناسند. چرا که مبالغه در به کار بردن ادات نفی، در بارهی کسانی که باب پسند ما نمینویسند و نمیسرایند، قلبهایمان را فلج میکند و به جاودانگی هم نمیانجامد.

                      سیمین دانشور ـ ماهنامه مهرهرمز ـ شماره ۲ 

+ نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 20:8 |

تو میگویی «دیگر پیر شدم، چهل سالم است، تنها، مهجور، بییار و همسر و غمخوار، ای کاش کسی مرا به بازی میگرفت و بقیهی عمر خوشدل میشدم، کاش جرأت داشتم که در این موقع جفتی برگزینم، امّا چه گونه همسری با من زندگی خواهد کرد؟ آیا باید زنی با شوهری به سال خود انتخاب کنم یا جوانتر از خود؟ آیا حال که دیر شده است و  بخت من در موقع خود خفته، میتوانم هم اکنون آن را بیدار کنم؟ و عشق خاموش را از تو در دل برافروزم؟ آیا اگر هوس را برانگیختم و بعد از سالها تنهایی، یاری یافتم، چه گونه در دامنش آویزم؟»ادامه ...

+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 19:30 |

فرم قصه ـ بخصوص با شکل و معنایی که در ذهن بسیاری کسان دارد ـ هنوز «معمائی» مانده است. ممکن است آدم در ـ بالفرض ـ یک کتاب دویست صفحهای همینگوی چیزهایی پیدا کند که در صورت شتشو، تصفیه، و تعویض رنگ، قابل انطباق با قصهی ایرانی باشد و به شکلی در یک جای قصه جا بگیرد، اما این، به هیچ طریق نمیتواند ـ و حتما نباید دلیل وابستگی فرم غربی با صرف و حرف خاص ایرانی ـ که سر چشمهاش زندگی خاص ایرانی است ـ شمرده شود و عذر بدتر از گناه  توسل به چنین فرمی را ـ با بهانهی بیتباری فرم و قصه در این ملک ـ «موجه» جلوه دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 20:47 |

فکر میکنم نویسنده که در وادی پنجاه سالگی سرگردان مانده است، با توجه به احساسهای نهفته و ناگفتهاش، به این باور غمانگیز نزدیک شده باشد که در کیش نوعی خود سيزیفی پیش نبوده است. گیرم او بار امانت را از پیشینیان واگرفته تا باز و دیگر بار همان مسیر رنجبار را بپیماید با امیدی گنگ که مگر بتواند برای رنجهای خود معنایی بیابد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 1:16 |