تبليغاتX

مهرهرمز - روشنفکران ـ قدرت ـ مردم [پیش درآمد]

مهرهرمز

روشنفکران ـ قدرت ـ مردم [پیش درآمد]

یک توضیح ضروری:

این نوشته را گرچه باید در ابتدای دو بخش پیشین ـ روشنفکران ـ قدرت و مردم ـ می نوشتم ـ اما شیوه نوشتنم به گونه ای است که هر بار بخشی از یک موضوعی که آمادگی دارم می نویسم، تا در یک استمراری که گاه طولانی هم است؛ تکمیل شود. ضمن اینکه همین مقدمه هم شاید در چندین بخش تکمیل شود.

به هر رو رابطه میان «روشنفکران ـ قدرت و مردم» در جامعه ایرانی؛ از موقعیت بغرنج و پیچیده ای برخوردار است. که نه تنها در این زمینه هیچ پژوهش که حتا نقد و تحلیل ارزشمندی نیز نشده است، عاملی که باعث شده روشنفکران ـ که ويژگی ممتازش نقد جامعه است ـ از مردم عقب تر و دورتر قرار بگیرند.

معضل بزرگ دیگر روشنفکران، شیفتگی بیش از حد به قدرت و به عبارت دقیق تر به قدرتمندان از یک سو و تنفر بی منطق و گاه هیستریک روی دیگر این کج فهمی است. تا جایی که در جنین روندی، هر گونه عملکرد؛ یا حتا گفتمانی که به تبیین قدرت بپردازد، یا به جبهه اپوزيسیون می پیوند و یا به تحکیم و تثبیت قدرت و قدرتمندان. موضوعی که گاه چنان مأیوس کننده و زیانبار است که گفته می شود؛ کاش روشنفکر ایرانی اصلن کاری به مقوله ای به نام سیاست نداشته باشند.

***

بخش عمده مهاجران ایرانی که به غرب کوچیده اند، با انگیزه و علل سیاسی داشته اند، یا بخاطر مسائل و شرایط دشوار اجتماعی بوده است. به عبارتی انگیزه اقتصادی نقش دست دوم داشته است. ـ گر چه  کسانی هم هستند که برای زندگی بهتر و رفاه بیشتر و برخورداری از مزایایی آنجا مهاجرت کرده اند، اما این گروه علاوه بر اینکه بخش عمده مهاجران و تبعیدیان محسوب نمی شوند، که اگر جامعه ایران؛ نه شرایط ایده آل که حداقل حقوق اجتماعی مردم رعایت شود؛ بخش مهمی از این مهاجران ترجیح خواهند داد برگردند. ـ باری چیزی که الان در جامعه ایران خواست همگانی است؛ استقرار دمکراسی و آزادیهای اجتماعی است. تا جایی که افراد از حقوق شهروندی به نسبت مساوی برخورار باشند. حقوقی که نه از دل مذهب یا ایدئولوژی خاصی که از اجماع همه افراد و اقشار جامعه بیرون آمده باشد.

اما معضل اساسی اینجاست که روشنفکران و کسانی که دغدغه بیشتری نسبت به این موضوع نشان می دهند؛ درک ناقصی از این موضوع دارند؛ بطوری که ایجاد دمکراسی را با جابجایی قدرت و استقرار قدرت نو؛ امکانپذیر می دانند. [شاید مردم درک بهتری دارند ـ حتا اگر این درک غریزی و بدون تبیین علمی! باشد. ـ که چندان به تغییرات یک جانبه و همه جانبه ـ بخوان انقلاب و شورش ـ ندارند. برای همین همه محدودیت ها و سختی ها را تحمل می کنند. و بیشتر خواهان اصلاحات و ایجاد شرایط بهتر هستند.]

 ***

آخرین باری که مجبور شدم در یک جلسه ـ که بی شباهت به یک جلسه بازجویی طولانی و خسته کننده بود ـ در اداره اقامت آلمان حاضر شوم؛ ناچار شدم نزدیک هفت ساعت در باره موضوعاتی صحبت کنم که خیلی برای آنها جالب بود.

مسئول این جلسه ـ که خانمی بود تا حدی جوان، اما آگاه به مسائل ـ معتقد بود؛ اصلاحات بهترین گزینه برای جامعه ایران است. البته او از این بعد به قضیه نگاه می کرد که هر گونه جابجایی قدرت بصورت خشونت آمیز؛ گروهی را مجبور به مهاجرت و البته تبعید اجباری می کند. حتا مثال زد که توی این چند دهه، به طور مشخص سه گروه تبعیدی و پناهنده؛ که زمانی خود در قدرت بودند؛ به آلمان وارد شده اند.

نکته ای که من به آن تاکید داشتم و دارم، نقش روشنفکران است. با این که آنها مرتب اصرار داشتند؛ پای احزاب و اپوزیسیونی که دارای تشکیلات و حزب هستند، را به میان بکشند. و من هر بار تأکید می کردم  و می کنم که جامعه ایران هیچ حزب و تشکلی ـ چه اپوزیسیون و پوزیسیون ـ نداشته و ندارد.

توی این صدسال تاریخ معاصر، اصلن هیچ حزبی به معنای واقعی وجود نداشته است. [تنها حزب توده آنهم در مقاطعی از سال های دهه سی؛ بخشی از روشنفکران و اقشار متوسط شهری را سازماندهی کرد و تا حدی به عنوان یک حزب سیاسی نقش ایفا کرد، که بعد از کودتا، سر آن جدا شد و بیرون از ایران به رشد خودش ـ حتا با سرعت بیشتر ـ ادامه داد، اما تن آن کوچک و نحیف شد و بخاطر شرایط اختناق و سرکوب؛ کوچک و کوچکتر شد و در نهایت به نوعی زندگی نباتی ادامه داد، و بعد از انقلاب اسلامی نیز؛ این سر بزرگ آمد روی این تن نحیف که از آن اغما و خواب بیدار شده بود قرار گرفت. اما دیگر نه این حزب یک پیکره طبیعی پیدا کرد و نه آن عدم استقلالی که باید هر جزبی داشته باشد، به همراه روش های مزورانه بخش بزرگی از رهبران آن و بسیاری عوامل دیگر؛ باعث شد که این حزب نتواند نقش مثبت و واقعی خودش را ایفا کند.] ضمن این که خود این موضوع ـ عدم بوجود آمدن احزاب ـ معلول یک سری مسائل دیگری است که در بخش های دیگر دقیق تر توضیح خواهم داد.

اما اگر جامعه ایران تحزب و حزب گرایی را ـ بجز همان یک بار ـ تجربه نکرده است، در مقابل روشنفکران نقش مهم و تأثیرگذار  داشته اند، تا جایی که حلقه واسط میان قدرت و مردم بوده اند. اما واسطه ای که از تعادل معقول و منطقی برخوردار نبوده اند. یعنی یا شیفته قدرت و حاکمیت، یا انزجار و تنفر کور که در نهایت نزدیکی نامتعارف به مردم و عوام.

***

پس از انقلاب؛ خیل عظیم روشنفکران در کانون نویسندگان متمرکز شدند، تا جایی که این نهاد فرهنگی که می توانست نقشی مثبت در ایجاد نهادهای مدنی و آگاهی به مردم ایفا کند، به چنان جایی کشاند که باعث مضحکه همه ـ و البته خود نویسندگان ـ شد.

ابتدا با پیروزی انقلاب که موقعیت ويژه ای نصیب نویسندگان و روشنفکران شده بود و برای نخستین بار پس از نیم قرن نه سانسور بود و نه نیرویی که مانع آزادی آنان شوند، برای همین ده شب شعر برگزار کردند، دورانی که بهار آزادی ـ اگر چه خیلی کوتاه ـ نام گرفت. اما از آنجا که روشنفکر ایرانی هیچگاه نقاد نبوده و تحلیلی از اوضاع را ندارد؛ این دوران به شدت مردمی و عوام زده شدند که بعدها خود نویسندگان با شرم از آن دوران یاد می کنند. گفته های «غلامحسین ساعدی» اشاره ای دقیق و قابل تأملی به این موضوع است.

در شب های شعر کانون نویسندگان، به خاطر این که مسئله زن مطرح است... و با علاقهای که سیمین دانشور داشتیم گفتیم، شب اول سخنرانی مال سیمین باشد. خانم سیمین آمد آنجا صحبت بکند با آیهی قرآن شروع  کرد. میخواهم بگویم که یک نوع تبی به وجود آمده بود، خیلی راحت، تب پوپولیسم. کشیده شدن به طرف تودهها، آدم جذب بکند. آدم خوشش بیاید که جماعت زیادند. برای اینکه همیشه آنقدر اشخاص منفرد و تنها و جدا از هم بودند که آن قضیهی جذب تودهها برای آدم مثل یک امر فوقالعاده ای بود.

                                                                       «غلامحسین ساعدی»

البته این مربوط به زمانی است که روشنفکران عضو کانون نویسندگان؛ دوران طلایی و آرمانی را می گذراندند، وگرنه سال ها پیش از آن؛ دشمنی و دودستگی و حتا چند دستگی میان تک تک اعضا به نحو فزاینده و عریانی وجود داشت. تا جایی که در مقطعی که آل احمد و به آذین مدام برای هم شاخه شانه می کشیدند، سیمین دانشور با تغیر و تحکم آنها را آرام می کرد. درگیری که پس از انقلاب خیلی زود خودش را نشان داد و شکاف و دو دستگی آشکار میان کانون اعضای کانون انجامید.

اما اکنون قضیه درست عکس آن دوران است. یعنی اگر دورانی روشنفکران گرفتار تب «پوپولیستی» بودند؛ اکنون دوران فاصله گرفتن و گرفتار مدرنیته و ...

***

در حال حاضر میان روشنفکران ایرانی، یک دو دستگی و دوگانگی بزرگ دیگری نیز وجود دارد. شکاف میان روشنفکرانی که در ایران هستند و آنانی که بیرون از ایران بسر می برند.

امروز اگر همه آرا و راه حل های روشنفکران بیرون از ایران ـ چه آنهایی که مستقل هستند و یا کسانی که کار سیاسی می کنند و حتا همه احزاب و تشکیلاتی که با زور شعار و تبلیغات سعی دارند خودشان را در قامت یک سازمان یا حزب سیاسی جا بزنند ـ را یکجا جمع کنیم، فقط به یک راه حل و راهکار می رسیم، رفراندوم. بدون این که تحلیل و نقد ـ حتا توضیح ـ داده شود که با رفراندوم قرار است چه جریان و کدام حاکمیتی جانشین شود. مانند دزدی و منار، که بعد فکری برای جای آن پیدا خواهد شد

به عبارت ساده؛ از نظر این روشنفکران بایستی حاکمیت کنونی ایران برکنار شود. [حالا چگونه بماند.] بعد رفراندومی برگزار شود و مردم بروند خودشان به هر کی و هر جریانی خواستند رأی بدهند و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان برسد.

نه در حوزه سیاست و نه جامعه که حتا در مباحث فرهنگی؛ روشنفکران بیرون ایران هیچ حرف تازه و تحلیلی ندارند. [گرچه شاید تا حد زیادی هم غیر منطقی نباشد. چگونه کسی که سالها از جامعه خودش دور باشد، جامعه ای که هر لحظه ـ تأکید می کنم به هر لحظه ـ در حال تغییر و دگرگونی است، توقع داشت که خودش را به روز کند، آنهم روشنفکر ایرانی که حتا پای چوبین ندارد.]

***

پیش از آنکه در باره روشنفکران درون ایران ـ و به طور مشخص کانون نویسندگان ـ بنویسم، بد نیست اشاره ای به موضوع رفراندوم بکنم.

رفراندوم «جمهوری اسلامی؛ آری یا نه» که در اولین ماههای پیروزی انقلاب انجام شد و مذهبی ها قدرت را با اکثریت چنددرصدی یا حتا چنددهم درصدی از آن خود کردند، در نوع خودش جالب بود.

پس از پایان سرشماری آراء در همان زمان؛ هاشمی رفسنجانی سخنرانی جالبی کرد. در حالی که با هیجان فریاد می زد: «ای دو درصدی ها ـ ای بدبخت ها!... شما که تنها دو درصد رأی آوردید و جمهوری اسلامی را نمی خواهید، هیچ جایی بین مردم ندارید...[نقل به مضمون است، اما این بخش از سخنرانی را هیچوقت فراموش نخواهم کرد.]

امروز آن دو درصد تبدیل به اکثریتی شده که جمهوری اسلامی را نمی خواهند، اما این موضوع به این معنا نیست که این نخواستن ذره ای به ایجاد شرایط بهتر و مطلوب تر منجر شود، که گاه بدتر نیز شده است. [نمونه روشن و گویای آن انتخابات ریاست جمهوری پیشین بود.]

جامعه ایرانی به خوبی نشان داده، چه چیزی را نمی خواهد؛ اما این که چی می خواهد را نمی دانند. و این موضوع شاید ـ البته شاید ـ برای مردم کمی قابل توجیه باشد، اما روشنفکران که قرار است نه تنها نقاد جامعه و مردم که جای نهادها و احزاب نداشته را پر کنند، چنین به بیراهه رفته اند و پرت هستند؛ جای تأسف و افسوس دارد.

ادامه دارد...

+ دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |