از زمانی که یادم می آید، یک تم مشخص را در نوشته هایم دنبال کرده ام، به عبارتی تا حالا هر چی نوشته ام و هر چه نانوشته دارم، بیرون از این تم نبوده و نیست.
حدود سه یا چهار سال پیش که تازه وبلاگم را راه انداخته بودم، یادداشت نوشتم در باره این تم مشخص، با این که قدیمی است، اما حالا که می خوانم برایم تازگی دارد. برای همین بد ندیدم یکبار دیگر آن را ـ البته با کمی تغییر جزیی ـ دوباره منتشر کنم.
همیشه سعی کرده ام یک تم مشخص را دنبال کنم. با سه وجه مشخص: «ادبیات، ادیان و تاریخ اجتماعی» چیزی که در مجموع آن را فرهنگ می نامم.
فرهنگ دو گونه است: مدرن و سنتی. امروزه دیگر هرکسی مدعی است روزی خواهد رسید که همه فرهنگها مدرن شوند. این سخن میتواند چند مفهوم داشته باشد. مهمترینش اینست که تفاوت فرهنگها با غرب ـ که دارای فرهنگی مدرنی است ـ از بين خواهد رفت. اما آیا مدرن شدن فرهنگها، قاعدتن به مفهوم غربي شدن است. و از همین جا اختلاف سنت و مدرنیته بوجود می آید.
***
ساختار فرهنگ بر سه قاعده: زبان، آیین، جامعه استوار است.
زبان:تبلور زبان ادبیات است. ادبیات از دیرباز دو لبه متفاوت داشته و دارد، لبه تاريکی و روشنی.
لبه تاریکی: روزگاری گروه فزونی از سخنوران حاذق يا کم مايه، برای کسب درهم و دینار و دریافت صله، حکام خونخوار تملق ها کردند و در خدمت حکام و قدرت درآمدند، اینک نیز نویسندگان مکتبی و هواداران حکومتيان، به عناوین مختلف و در هر موضوعی درجه عشق و دلبستگی خودشان را به حکومت و قدرت، نشان می دهند.
ضمن این که انگار تکرار ادبیات ایدئولوژیکی؛ گویا هیچگاه نمی خواهد دست از سر ما بردارد. چه آن زمان که ناصر خسرو همه دانش و قریحه خودش را در خدمت ایدئولوژی اسماعیلیان قرار داد، و یا سالهایی اخیر که انبوه استعداهایی ناب گرفتار ايدئولوژی چپ شدند.اکنون نیز همان تب و تاب جریان دارد، با این تفاوت که این بار ایدئولوژی اسلامی جایگزین آن شد. گویی روشنفکران تجربه گذشته را فراموش کردند و نفهمیدند که اسلام تنها مکتبی در دنیا نیست که رسالت ويژه ای برای ادبیات قائل شد تا مردم را به یک دنیای آرمانی هدایت کند.
از طرفی زمانی فرخی سیستانی نیروی خود را معطوف به شوق لذت از طبیعت و وصال یار کرده بود؛ اکنون انبوه نویسندگانی با نوشتن داستان های عشقی آبکی که بعضا طرفداران سفت و سختی هم دارد، آن را از درون تهی کردند. آفتی که به نسبت دوتای ديگر کم زیان تر بود، و ای کاش ادبیات تنها از این وجه دچار زیان و خسران می شد.
لبه روشنایی: اما لبه روشنایی ادبیات، نه در پی تملق و گدایی قدرتمندان درآید و نه رسالتی زمینی یا ماورازمینی برای خود قایل شود و نه از درون تهی گردد، بلکه در جستجوی حس پر راز و رمز شگفت انگیزی برآید که نامش زندگی است. همان حسی که انسانها را به یکدیگر متصل می کند. حس مهربانی، دوستی و عشق... به همان ظرافت، اما محکم و ابدی، حسی که چنان گرمایی به انسان ببخشد، که در زندگی واقعی پیدا نشود.
آیین:
دين، مذهب، مکتب و همه آیین های الهی و اخلاقی و فلسفی، که با نیت تسلای روح انسان و رسیدن به حقیقت بوجود آمده است، همانطور که بارها گفته ام، هميشه از سه ويروس خطرناک آسیب دیده است:
ـ زمانی که آلوده به خرافات و موهومات گرديد.
ـ زمانی که به خدمت حکومت ها در آمد.
ـ زمانی که لباس ایدئولوژی به تن کرد.
ـ در نوشته هایم همیشه تاکید داشته ام، در جامعه دو گروه بیشترین خطا را مرتکب شده اند. سکولارهای آته ایست و بنیادگرایان مکتبی. آرای گروه نخست همیشه رویکردی ضد دینی پیدا کرده است و اندیشه گروه دوم، کشاندن دین به سیاست و حکومت و استفاده ابزاری از آن.
ـ روشنفکران دینی با همه تلاشی که انجام داده اند، تنها توانستند خرافات و زشتی های دین را بزدایند. اما هیچگاه نتوانستند به طور جدی آن را از دو آفت جدی (دین حکومتی و دین ایدئولوژی) برحذر دارند. (بجز حرکتهای پراکنده و تلاش اندک تنی از روشنفکران).از آن سو روشنفکران لائیک بجای نقد علمی دین، همیشه از خرافات دینی سخن گفته اند، آنهم به سخره و دشمنی.
ـ جنگ، خشونت و ترور میوه دین ایدئولوژیک و ايدئولوژی های سیاسی است. چرا که هیچگاه نمیتوان با جنگ به آشتی، با خشونت به مدارا، با ترور به همزیستی، با شکنجه به مهربانی و با قصاص به عدالت رسید.
- اینکه ما ایرانی ها باید در اسلام ـ و بخصوص تشیع ـ تکلیف خودمان را با ارتکاب و توجیه خشونت یکسره کنیم جای تردید نیست. ولی این واقعیت نباید ما را دچار توهم کند که از میان همه ایدئولوژی ها تنها ادیان و در میان همه ادیان تنها مسلمین و شيعیان با این مسئله روبرو هستند.
ـ تلاش آنانی كه ارزش دین را در حد اسلحه ی ايدئولوژيكي يا سياسي رساندند، همان اندازه مخرب و زیان بار است که اکنون خیل روشنفکران لائیک، کارشان آن شده که با حمله و انتقاد همه جانبه؛ جایگاه و کارکرد واقعی و راستین دین را در نظر نگیرند و به این وسیله ابعاد فرهنگي و فلسفي آن را فراموش کنند و از تجربه غني عرفاني اش و نيز از ميراث هاي ادبي و هنري اش بي نصيب و محروم شوند.
ـ دین ستیزی هیستریک و دین ستایی هستریک دو سوی بی منطقی است که تنها تفاوت ظاهری دارد.
ـ مادامی که روشنفکر ایرانی، این واقعیت را در نظر نگیرند که جامعه ایران مذهبی است و دین نقش مهمی را ایفا می کند و مدام بر دموکراسی مبتنی بر سکولاریسم نوع غربی اصرار بورزد، پذیرش آرا و اندیشه های آنان میان مردم؛ یک خیال پوچ و توهمی بیش نخواهد بود. ضمن این که بنیادگرایان و اصول گرایان با استفاده از این موقعیت، با معرفی کردن روشنفکران به عنوان دشمنان دین، در رواج بنیادگرایی و القا اندیشه عدم همزیستی شرایط دمکراسی در میان دینداران موفق خواهند بود.
ـ برخلاف برداشت رایج که در اسلام و بویژه تشیع امامان هوادار حکومت دینی بوده اند، به هیچ وجه چنین چیزی درست نبوده است. امامان شیعه در هیچ شرایطی میل و رغبتی به حکمت داری از خود نشان ندادند. [اگر در مواقعی هم پا به این وادی گذاشتند ـ مانند دوران خلافت امام علی، دوران زمامداری کوتاه امام حسن، دوران ولیعهدی امام رضا و ... ـ همگی بنا به شرایط خاص و کوتاه مدت بوده است و تصاحب قدرت و رسیدن به موقعیت ويژه؛ هیچ جذابیتی برای آنان نداشته است. چنانکه امام علی بارها از پذیرفتن حکومت سرباز زد تا این که به اجبار به او تحمیل شد. امام حسن با پذیرش صلح ترجیح داد پیشوای قلوب مومنان باشد. امام حسین بر خلافت یزید قیام نکرد که خود خلیفه شود. امام صادق از پذیرش خلافت از سوی ابومسلم خراسانی سرباز زد و امام رضا نیز هیچگاه درصدد نشستن برمسند خلافت عباسی نبود و ...]
جامعه:
منظور از جامعه، کشور ایران است. و آن چیزی که هویت ایرانی را بوجود آورده است. از شرایط اجتماعی، اقتصادی، سياسی و... با همه رویدادهایی که در جامعه رخ داده است و بر سر ایرانی آمده است. اعم از: جنبش ها [فرهنگی، سیاسی، اقتصادی]، انقلاب ها، جنگ ها، تحولات، اقوام، نهادها، آداب و رسوم، جشن ها، سوگواری ها، نمايش ها، بازی ها، فولکورها، اساطير و همه روابطی که میان مردم و در جامعه وجود دارد و آن چیزی که هویت ایرانی را ـ با همه نیکی ها و بدی های آن ـ بوجود آورده است.ـ به نظر من چيزی به نام هوّیت اسلامی وجود ندارد، چيزی هم به نام هوّیت ملّی وجود ندارد، آنچه است هويت ایرانی است.
ـ عمده کردن و ستايش گذشته پیش از اسلام و نفى و کم اهمیت گرفتن پس از اسلام، سالهاست که بلای جان روشنفکران و بخشی عظیمی از مردم شده است.
ـ روشنفکر دينی مدعی است، در پی سنت خودی است و می خواهد متفکری ايرانی باشد تا این که به روشنفکری غربی تبديل شود.
ـ پس از اسلام، شورش ها و اعتراضات ملی و مذهبی به موازات هم بر ضد حکومت پي گيری شده است. چگونه می توان ادعا کرد؛ نهضت هاي شعوبیه، حروفیه، سربداران، مشعشیان، قرامطه، اسماعیلیان، سیاه جامگان، سپید جامگان، سرخ جامگان... تنها به صرف ایرانی بودن یا دینی بودن؛ یکی اصيل تر، قدرتمندتر، انقلابی تر و مردمی تر از دیگری بوده است.
ـ روشنفکران ايرانی گاه با تظاهر به لائيک بودن ـ گويی اصلا چيزی بنام دين در جامعه وجود ندارد، کورکورانه با کاوش به گذشته باستانی در پی خودآگاهی و خودآيی ملی برآمدند، که نتيجه آن شکاف عميق بين خود و مردم گرديد. ـ گاه نيز همه سردرگمی ها و شکستها را در فقدان دين و نداشتن بينش دينی دانستند و آنقدر در اين راه پيش رفتند که هويت ملی را انکار کردند
ـ آيين های ملی ـ دینی برای مردم به یکسان ارزشمند است. شام غریبان و چهارشنبه سوری و یا سفره هفت سین با سفره ابوالفضل همیشه از سوی مردم یکسان ارج گذاشته شده است.
ـ این که گفته می شود دمکراسی مشروعیت خود را از مردم می گیرد، سخن به ظاهر فریبنده ای است که شاید بتواند ساده دلان را ارضا کند؛ اما مرا هرگز! [بهترین دلیلم جمهوری اسلامی در سال 57 ـ با وجودی که با رای نود و هشت درصدی مردم مشروعیت خود را کسب کرد، اما هرگز برای ایران دمکراسی به ارمغان نیاورد. ]
ـ دیندارانی که مدعی هستند دمکراسی مشروعیت خود را از دین می گیرد، بایستی بیش از هر چیز بر جدایی قوانین دینی از قوانین اجتماعی تاکید کنند.
من نه تنها به بررسی تحولات اجتماعی و بررسی گذشته و نقدِ سنت ـ چه اسلامی یا ایرانی ـ باور دارم که آن را امری واجب و لازم می دانم. و در این میان معتقدم: با اتهام و شعار و بیانیه و ... به هیچ سرانجامی نخواهیم رسید.
برای همین سعی کردم به ادبیات ـ و به طور اخص ادبیات داستانی ـ بیش از هرچیزی بها دهم. که در صورت موفقیت، خواهم توانست وجوه دیگر را نیز انجام دهم. بقول دوستم عباس معروفی: «...شايد هنوز نفهميده اند که تاريخ اصلی در آثار خلاقه تصوير می شود. هنوز نفهميده اند که اگر بخواهند روسيه قرن نوزده را دقيق بشناسند، بايد آثار داستايفسکی و چخوف را بخوانند، نه کتاب های تاريخ و جامعه شناسی آن دوران را.»
با این باور نیرو و زندگی ام را معطوف کرده ام به ادبيات داستانی، تاریخ، شناخت اديان و بررسی جنبش های اجتماعی. در اين خصوص هم سعی کرده ام، یک تم اصلی را در نوشته هایم فراموش نکنم. ـ نگاه انسانی ـ حتی زمانی که از زشتی ها و شرارت ها می نویسم.نمی دانم چقدر موفق بوده ام و تا چه اندازه به خواسته ام رسیده ام و پس از این خواهم رسید، اما آرزوی خودم را پنهان نمی کنم که درصدی ـ حتا اندک ـ از اندیشه هایم فهمیده شود. ضمن این که مطمئن هستم از آنچه می نویسم و نوشته ام ممکن است برداشتهای گوناگون شود و به برخی گرایشات متهم شوم، اما باکم نیست، به دو دلیل: نخست این که همیشه بیزار بودم از این که جویده دیگران را نشخوار کنم و دوم نمی خواهم هر موضوعی را سهل و آسان بپذیرم. برای همین برای جستجوی حقیقت، به هر راهی خواهم زد.
مانیفست
+ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 |

