به کارون
کارون با شنيدن
صدايی از خواب پريد و تو تخت خوابش نيمخيز شد. با اين که
هنوز صبح نشده بود، اما اتاق روشن بود. ماه به طور شگفتانگيزی همهجا
را غرق نور کرده بود. بدون اين که پتو را پس بزند، نگاهی به کمد و جالباسی انداخت،
لباسهاش
آويزان بود و کيف مدرسهاش روی کمد ديده ميشد.
از اين که هنوز
صبح نشده بود خوشحال شد، دوباره آرام دراز کشيد. دلش نمیخواست خوابش
ببرد. به پنجره خيره شد تا همين که سپيدی صبح بدمد، تندی برخيزد و آماده رفتن شود.
پيش از خواب پدرش آمد و دستی به سر و صورتش کشيد و گفت: «پسرم، زود بخواب که فردا
خواب نمونی»
با اين که فردا
اولين روز مدرسه بود و او تکليف درسی نداشت، اما به کمک پدر چيزهايی که لازم داشت،
آماده کرد و تو کيفش گذاشت، بعد هم کت و شلوار مدرسهاش را به جا لباسی
آويزان کرد که صبح معطل نشود. پدر قول داده بود پس از صبحانه، با او به مدرسه
بيايد.
همانطور
که به پنجره خيره شده بود، احساس کرد ماه تا پشت پنجره آمده است، اين را از نور
خيره کنندهش فهميد که از لبه پنجره میدرخشيد، انگار
منتظر اجازه او بود وارد شود. ناخودآگاه لبخند خفيفی گوشه لبانش پيدا شد، آنجا بود
که ماه چرخان آمد پشت پنجره و نورش را همه جا پخش کرد. بيش از هر چيز تخت و ديوار روشن شد، بعد روی کمد
و لباسها پاشيده شد. چنان که جلوه با وقاری پيدا کرد، انگار لباس
رسمی است که در مراسم خاص به تن ميکنند. حتا به نظرش رسيد پيراهن سپيدش
در پرتو نور مانند فرشته کوچکی است که نزديک در نگهبانی می دهد. آرامش گنگی بر
جانش افتاد. به پهلو خوابيد و زانوها را تو شکمش جمع کرد و به نور ماه خيره شد.
بعد با او درددل کرد. از ماه خواست مواظب پدرش باشد تا کسی او را اذيت نکند. ناخودآگاه
ياد حرف دوست پدرش افتاد که میگفت: «زندگی موهبت خدا دادی است و کسی
حق نداره اونو به زور بگيره.»
اين حرف را نمیفهميد،
اما حس کرده بود اين اواخر ترسی تو چشماش موج میزد.
بخصوص وقتی با دوستاش صحبت يا درددل میکرد. حتا يک بار
شنيد که پدر میگفت: «باز سرو کله غريبهها
پيدا شده است، نمی دونم چی از جونم ميخوان! می ترسم بلايی سر بچهها
بيارن.»
نمیدانست غريبهها کی هستند و چی از پدرش میخواهند. چون هيچوقت از
اونا حرف نمیزد. فقط وقتی جدی میشد زير لب زمزمه میکرد؛
زندگی من، تو وجود کارون است، و «کارون در من است».
معنی هيچکدوم از اين
حرفها
را نمیفهميد، اما دلش می خواست اتفاقی برای پدر نيفتد. او را خيلی
دوست داشت. پدر بارها سعی کرده بود به او بفهماند، هر آدمی که به دنيا می آيد، يک
موقع هم از دنيا می رود. اما باز هم بدون اين که آن را بفهمد، بيشتر می
ترسيد. بعد پدر سر بیمويش را نوازش میکرد و میگفت:
«بالاخره يه روزی میآد که تو هم همه چی رو میفهمی؛
اون موقع زياد هم دير نيست. »
کمکم
چشمانش سنگين شد و خوابش برد. نفهميد چقدر خوابيد که يک باره سر و صدايی او را از
خواب بيدار کرد. نگاهی به دور و بر انداخت، سحر شده بود اما هنوز هوا تاريک بود.
تندی از رختخواب بيرون آمد. سايه پدر را توی سالن ديد که در حال لباس پوشيدن بود. خودش
را به او رساند و پرسيد: «مگه با من به مدرسه نمياين؟»
«هيس!... يه کار
مهم پيش آمده و بايس برم پايتخت.»
کارون باور نکرد،
برای همين گفت: «میدونم شما ميخوان برين پيش غريبهها.»
پدر با تعجب به
او نگاه کرد و خم شد به چشماش زل زد و گفت: «کی اين حرفا را بتو زده؟»
کارون هيچی نگفت،
اما اصرار کرد او را همراه خودش ببرد. پدر تندی گفت: «بايد بدونی غريبهها
خطرناکن. ممکنه به تو آسيب برسونن.»
باز هم گوش نکرد
و آنقدر اصرار کرد که راضی شد. پيش از آن که پدرش پشيمان شود، لباسهاش
را پوشيد و دم در حاضر شد. پدرش کت و شلوار روشنی را که برای چنين موقعی گذاشته
بود، با پيراهن سفيدش پوشيد و با عجله بيرون آمدند.
کارون بار اول
بود که به پايتخت میرفت، اما پدرش بارها آنجا رفته بود، برای همين
راه را میدانست. کارون از زير چشم نگاهی به پدرش انداخت، صورت او را
ديد که در پرتو روشنايی سحر، جوان به نظر میرسيد. بعد هم که
راه افتادند، احساس کرد مانند دو برادر دوقلو کنار يکديگر راه میروند.
يک کم که رفتند، پدر رو به او کرد و گفت: «هنوز میترسم تو پايتخت بهت
صدمه بزنن، آخه اونجا پر از غريبهست.»
کارون هيچی نگفت،
اما نشان داد دلش نمیخواهد برگردد. پدر که احساسش را خوانده بود،
دوباره گفت: «يادت باشه اگه يکی از اونا بهت نزديک شد، از من دور ميشی و آشنايی
نميدی، شايد وقتی ببين بچه هستی بهت کار نداشته باشن.»
کارون باز هم
هيچی نگفت و تنها وانمود کرد میتواند از پس همه چی بربيايد. پيش از آن
که حرفی ديگری بين آنها رد و بدل بشود، جاده خاکی از دور به چشم
خورد، بعد هم تعدادی اتوبوس و مينیبوس ديده شدند. ماشينها
هيچکدام
پنجره نداشتند. روشنايی کمرنگی از پشت کوههای کمارتفاع
به چشم خورد که داشت خودش را به آسمان تيره تحميل میکرد.
ماه نيز با اين که ديده میشد، اما رنگ پريده و کم سو شده بود. چند تا
تابلو کهنه و فرسوده؛ تنها چيزهايی بود که آن نزديکی خودنمايی میکرد.
پدرش بسوی کيوسکی
رفت و نامهی از جيبش بيرون آورد و آن را نشان مردی داد، که توی کيوسک
نشسته بود. بعد برگشت و دست کارون را گرفت و دو نفری سوار يکی از مينیبوسها
شدند. پس از اين که ماشين راه افتاد و مسافتی پيمود به دو راهی رسيدند. از آنجا به
راست پيچپدند. آنوقت ماشين درون تونل سياه و تاريکی شد. کارون
دلش شور زد که از تونل بيرون نيايند، اما توی همين فکر بود که نور کمرنگ ماه را
ديد و بعد هم ماشين توی جاده خاکی گاز را گرفت. دو نفری چنان به روبرو خيره شده
بودند که انگار در انتظار مردن هستند.
ناگهان ماشين از
سرعتش کم کرد، بعد هم ايستاد. روبرو چراغ زرد رنگی يکريز خاموش و روشن میشد.
کمی که گذشت، راننده مسافران را پياده کرد. بعد سروکله چند سرباز پيدا شد و وادارشان
کرد سوار ماشين بزرگتری شوند. اين يکی پنجره داشت. کمی طول کشيد تا توانستند دو تا
صندلی خالی پيدا کنند و بنشينند. پدرش گفت: «تو نزديک پنجره بنشين که خطرش کمتره»
کارون بدون حرفی
اطاعت کرد و روی صندلی نشست. هنوز جابجا نشده بود که چشمش به مرد لندهوری افتاد که
با چهره غضبناک و بدهيبت به او اخم کرده بود. نگاهش را برگرداند و شتابزده به
بيرون چشم دوخت، اما آن جا هم کسانی به او خيره شده بودند. پدر که متوجه شده بود،
کتاب شعرش را درآورد و مشغول خواندن شد.
وقتی آن سرباز از
جلوی چشم آن ها دور شد، پدر کاغذی را به پسرش داد و گفت: «اينو پيش خودت نگه دار،
چون موقع برگشتن بايد نشون بدی تا بذارن برگردی»
کارون با اين که
کاغذ را گرفت اما با تعجب گفت: «مگه تو باهام نميآيی؟»
«شايد مجبور بشی
تنها برگردی، آخه...»
اما مردی که
روبروي آن ها نشسته بود؛ دخالت کرد و سرش را نزديک آورد و گفت: «شما دفعه اوله که
به پايتخت ميرين»
پدر برگشت و در
جواب مسافر گفت: «من چند بار به پايتخت رفتهم، اما پسرم دفعه
اولشه. اون ميخواد غريبهها را ببينه.»
مسافر که پاهايش
را به صندلی جلويی تکيه داده بود و حقلههای کبود رنگی دور
چشماش و چند تا زخم تازه روی صورتش ديده می شد، زد روی شانه پدر و گفت: «برا بچههای
به سن و سال پسرت، هنوز زوده که غريبهها رو ببينه.»
بعد هم پايش را
به آرامی از لبه صندلی جلويی برداشت و دراز کرد. آنجا بود که پاهای ورم کرده مسافر
ديده شد که کمی خون خشکيده به پوست مچ پاش چسبيده بود.
کارون نه دوست
داشت به حرفهای مسافر گوش کند و نه پاهاش را ببيند، برای همين با دلشوره
غريبی و غمی که تو گلوش گير کرده بود، رويش را برگرداند و از پنجره به بيرون نگاه
کرد.
پس از مدتی ماشين
نزديک ايستگاه نگه داشت، چند نفر مسافر میخواستند سوار شوند.
مردی غولپِِيکری در ميان آنها بود. کارون بسوی
پدرش برگشت، آنجا بود که پدر را ديد با وحشت به مسافر غول پيکر چشم دوخته است. تا
خواست علتش را بپرسد؛ پدرش بدون اين که نگاهش را برگرداند، دستش را گرفت و آهسته
گفت: «اونو میبينی؟»
کارون مسافر غولپيکر
را بيشتر ورانداز کرد، کت و شلوار تيرهی به تن داشت با
ريشهای
ژوليده. بدتر از آن نگاه غضبناکش بود که گويی با همه دعوا دارد. چيزی از تو جيبش
قلنبه زده بود و يک دستش را روی آن گذاشته بود. با غرور و خودپسندی دنبال صندلی
خالی میگشت که برود بنشيند. پشت سر او يک زن و مرد جوان نيز ديده
شدند.
پدرش دست او را
بيشتر فشار داد. مرد غولپيکر از پهلوی آن گذشت و به عقب اتوبوس رفت،
همانجا
بود که انگشتر عقيق مرد برق زد و ناخودآگاه قلبش تير کشيد. چند لحظه گذشت تا پدر
به خود آمد و سرش را نزديک پسر کرد و گفت: «ديدی ؟»
«مسافر را؟»
«درسته،... اما
چی جور مسافری بود؟»
«نمیدونم!»
پدرش احساس کرد
نبايد توقع داشته باشد که با اين سن و سال اين چيزها را حدس بزند. همين که چنين
جسارتی کرده و همراه او آمده تا تجربه کسب کند، خيلی شجاعت بخرج داده است. برای
همين هيچی نگفت.
کمی که گذشت، کارون
ناخودآگاه همهچی را فهميد، برای همين خواست برگردد و دوباره مسافر را با
دقت نگاه کند، اما پدر وادارش کرد بنشيند و گفت: «يادت باشه اونا خيلی بیرحم
هستن»
کارون با سستی تو
صندلی مچاله شد. پدرش برای اين که او را آرام کند، از توی دفترش براش شعر خواند.
کارون با اين که وانمود میکرد گوش میکند، اما حواسش جای
ديگهی
بود. همانطور که به شيشه زل زده بود، يکهو صورت ترسان خود
را روی شيشه پنجره ديد. حالا میفهميد پدرش حق داشت اينقدر بترسد و نگران باشد. گريهش
گرفته بود، اما فکر کرد نبايد کسی اشکش را ببيند. آنقدر به پنجره نگاه کرد که پدرش
ساکت شد، بعد که برگشت فهميد خوابيده است. مسافران ديگر هم به خواب رفته بودند،
اما او خوابش نمیآمد.
به پايتخت که
رسيدند، آن غريبه را نديد. متوجه نشد کجا و چگونه پياده شد. توی خيابان برف زيادی
نشسته بود، با خودش فکر کرد زمستان چه زود شروع شده است. سردش شده بود، اما چيزی
بروز نداد. دست پدرش را گرفت و از ميان مسافران بسوی پيادهرو رفتند. مواظب
بود سّر نخورد. پدر خواست بروند چيزی بخوردند. بزودی به سالن غذاخوری بزرگی
رسيدند. تک و توک مشتريانی داشتند صبحانه میخوردند. پدر میخواست
بروند و يک استکان چای بنوشند؛ تا کمی گرم شوند. کارون فکر کرد کاشکی بيسکويت و
خوراکیهايی که برای مدرسه گذاشته بود، با خود میآورد.
در همين موقع پيشخدمتی جلو آمد و تعارف کرد پشت ميز بنشينند. کارون به پدرش نگاه
کرد که مبهوت به روبرو خيره شده بود.
در گوشهی
سالن، دو مرد نشسته بودند و داشتند تند تند نان
خامهی به بزرگی کف دست میبلعيدند. کارون همهچی
را حدس زد، ديگر نياز نبود پدرش بگويد آنها غريبه هستند. آنها
هم چاق و گنده بودند، چنان که گردنهای گوشتیشان از دو سوی يقه
کوتاه و سياه بيرون زده بود. پيش از آن که پدرش تصميمی بگيرد، دستش را کشيد و
وادارش کرد از آنجا بروند.
موقعی که خود را
به خيابان شلوغی رساندند، تازه فهميدند راه را گرم کردهند. پدرش با چشماش
تابلوها را جستجو میکرد که ببيند کجا هستند. همهجا
ساختمانهای بزرگی ديده میشد با تابلوهايی که
میتوانست
حروف درشت آن را بخواند. «ستاد همياری و نگهداری حجت، فراوردههای
نفتی ايرانکو، مواد پتروشيمی پارس، خشکبار و پسته کرمان، آردونان رضايی و پسران.
گاز بوتان، صادرات قالی.»
پدر در طول
خيابان به طرف جنوب راه افتاد و خواست همراهش بيايد. کارون مجبور شد بدود تا عقب
نماند. ازدحام جمعيت چنان زياد بود که نمی توانست اطرافش را ببيند. سرنبش دومين
خيابان مسجدی با گنبد طلايی ديده شد، پدر گفت: «فکر کنم نزديک اون گنبد باشه.»
بعد که مطمئن شد
کمی آرام شد. آنوقت شروع کرد به توضيح دادن ساختمانهايی که
تو خيابان بود. احساس کرد بايستی کارون از اين مسافرت تجربه کسب کند. همچنان که با
او حرف میزد همه جا را به او نشان میداد. هر چه جلوتر میرفتند،
از شلوغی کاسته میشد. کارون نزديک فروشگاه آجيلفروشی
ايستاد و گفت کمی پسته بخرند، اما پدرش جواب داد؛ اينها کلیفروش
هستند. بعد هم اضافه کرد: «اين جور چيزها هيچوقت جای غذا را نمیگيره.»
خيابان را تمام کردند، اما هنوز به گنبد نرسيده بودند که دو تا زن فالگير
جلوشان سبز شد. يکی از فالگيرها به سوی کارون آمد و خواست فالش را بگيرد، تا خواست
پدرش را صدا بزند، فالگير دستش را گرفت و بدون مقدمه گفت: «از غريبهها
دوری کن، آنها میخواهند بهت آسيب برسونن!»
کارون خواست
بگويد که چند تا از آنها را امروز ديده است، اما نگران پدرش شد. بعد
هم خواست از آنها جدا شود و دنبال پدر برود. اما فالگير ديگر
دستش را گرفت و گفت: «بذار چيزی نشونت بدم.»
بعد او را به طرز
عجيبی همراه خودش به سوی يک ساختمانی برد. آنجا سالن بزرگی بود که
لاشههای
گوشت را به چنگکها آويزان کرده بودند. فالگيرها گفتند اين
لاشهها
را غريبهها به اين چنگکها آويزان کردهند.
بعد گفت هنوز خيلی از کسان ديگر هستند که بايد به اين سرنوشت دچار شوند. چنان با
آب و تاب شرح میدادند که گويی قصه تعريف میکنند.
کارون از ترس رنگش پريد و به لرز افتاد. پيش خودش فکر کرد، مبادا بخواهند با پدرش
چنين کاری کنند. يک باره ياد پدرش افتاد. به تندی از آنجا بيرون آمد و بیهدف
توی پياده رو دويد و پدرش را صدا زد.
خيابان را تا ته
دويد و آنجا به يک سهراهی رسيد، اما از پدر خبری نبود. نمیدانست
چکار کند. وحشت زده اطراف را جستجو کرد. گنبد ديده نمیشد و ناپديد شده
بود. مجبور شد از همان راهی که آمده بود برگردد، اما حتا نمیدانست
چطوری برگردد. مطمئن شد راه را گم کرده است. از ترس گريهش گرفت. همانطور که
تندتند راه میرفت، غريبهی بهش تنه زد به طوری که نزديک بود
بيفتد. حالا ديگر غريبهها را میشناخت. از ترس
دهانش خشک و تلخ شده بود. هراسان توی خيابانها چرخيد تا يک
باره به ساختمانهای بزرگ رسيد. حالا میتوانست
گنبد را ببيند. سعی کرد به سوی گنبد برود، اميدوار بود پدرش را آنجا پيدا کند.
همچنان که تندتند میرفت، هر چند قدم سرش را بالا می گرفت و گنبد
را نگاه میکرد که از نظرش دور نشود.
هنوز زياد جلو
نرفته بود که دوباره فالگيرها را ديد. بعد همان فالگير قبلی جلو دويد و گفت:
«باباتو ميخوای»
با حرکت سر تأييد
کرد، گريهش گرفته بود و بسختی حرف میزد. فالگير کوچهی
را نشانش داد و گفت: «تو محله گلدشت، شايد اونجا بتونی پيداش کنی.»
مثل ترقه از جا
جهيد، اما احساس کرد نمیتواند بدود. تنها صداهای مبهمی میشنيد
و اشباح سياهی را در اطرافش تشخيص میداد.
پيش از آن که به
کوچه برسد، از روبروی ساختمانی گذشت که لاشهها را آويزان کرده
بودند. بعد شبح خاکستری چند غريبه را ديد. همه نيروش را جمع کرد و به سوی آنها
دويد. وقتی به پيچ کوچه رسيد، با ديدن غريبهها که داشتند مردی
را کتک می زدند، در جا خشکش زد. کمی که دقت کرد فهميد مردی که روی زمين افتاده
شبيه پدرش است. نفهميد چگونه خودش را به آنها رساند و پريد
روی يکی از غريبهها و دست در گردنش حلقه کرد و موهاش را چنگ
زد. غريبه ديگهی جلو آمد و دست انداخت پس گردنش و خواست جداش
کند، اما او همچنان موهای غريبهی را که روی پدرش افتاده بود، تو چنگ
داشت. همان جا بود که صدای پدرش را شنيد: «منو بکشين، اما با اون کاری نداشته
باشين»
غريبهی
که پس گردن کارون را گرفته بود؛ بسوی او برگشت و نگاهش کرد، اما هيچ نوری در نگاهش
خوانده نمیشد. نه علاقهی و نه تنفری. تنها چهره خشک و نگاهی
سرد، و سالکی درشت روی گونه راستش که مثه
بال جيرجيرکی برق میزد. آنوقت دشنه دسته سياهی هوا را شکافت و
دنبال آن نجوايی شنيد: «هرگز کسی را نکُشتم، الا فتوايی دادند که او کشتنی است.»
پيش از آنکه دردی
احساس کند، خون روی سر و صورتش پاشیده شد. آنوقت کمی گذشت تا سوزش
گنگی احساس کرد، بعد ماه با شکوه و جلال تمام، پاورچين پاورچين پايين آمد و همه جا
را غرق نور کرد، نوری سپيد و خيره کننده. همه چيز در پرتو نقرهای رنگ
ماه میدرخشيدند. بجای آن بيرون آسمان تاريک بود، تنها ستارهها
مانند گوهای آتشين چشمک میزدند. کارون احساس
کرد همراه پدرش در آسمان پرواز میکند، جايی ميان ستارهها.
برای آخرين بار نگاهی به پشت سرش انداخت. برادرانش؛ اروند و ارس را ديد که به
همراه مادرش بالای سرش زانو زده بودند. چشمانش را بست و زمزمه گنگی شنيد: «از خون
گلبرگ شقايقها "گلدشت"
رنگين شده است.»