ماهنامه مهرهرمز ـ شماره سوم ـ خرداد 1388 ـ ويژه غزاله علیزاده


دژ انوشبرد، زندان باستیل ایران

توضیح: این نوشته بخشی خلاصه شده از کتابی است به نام «رازهای پنهان فروپاشی امپراتوری ساسانی»، که به مهمترین رویدادهای اجتماعی آن برهه می پردازد. ضمن اینکه این یادداشتها تنها برای آشنایی دوستداران تاریخ ایران است. بنابراین از نظر ساختار و نحوه تنظیم با خود کتاب تفاوتهایی زیادی دارد. برای همين ضمن اینکه از ذکر منابع و مآخذ و نیز شرح جزییات خودداری کرده و تنها گزیدههایی از آن را انتخاب کردم.

 

«زندان و دژ انوشبرد»

دانستنی‌ها و یافته‌ها در باره زندان‌ها و شیوه مجازات و در مجموع قوانین قضایی و جزایی در باره متهمین و بخصوص متهمین و مجرمین سیاسی ـ یعنی کسانی که به هر دلیلی با حکومت مخالفت میکردند ـ در ایران پیش از اسلام، اندک و پراکنده است.

اما در این نوشته من بررسی و نگاه خودم را میخواهم معطوف به زندان و دژ «انوشبرد» کنم. جایی که متهمین سیاسی و مخالفین حکومت در آن زندانی میشدند. ضمن این که نمیخواهم به جزییات و شرح و تفضیل مسائلی بپردازم که جای آن توی یک نوشته وبلاگی نیست، بلکه تصمیم دارم به چند رویداد که به نوعی مرتبط با این زندان بوده اشاره کنم. با این وجود مختصری در باره موقعیت مکانی و نام آن ضروری است.

 

انوشبرد

واژه «انوشبرد» به معنانی فراموشی است. یعنی کسی اجازه نداشته نه نام آن زندان را بر زبان بیاورد و نه از کسانی که در آنجا در بند بودهاند، نامی ببرد. برای همین به آن «انوشبرد» یا «فراموشی» میگفتند.

همانطور که در ابتدا اشاره کردم، افرادی که در این دژ زندانی میشدند، بیشتر از مخالفین حکومت بودهاند. به این معنا که پس از هر گونه جابجایی قدرت، یا مخالفین سیاسی ـ مذهبی که نابودی آنها به سادگی امکانپذیر نبوده و از طرفی وجودشان برای قدرت وقت مشکلساز بوده است، با اتهامی واهی در این دژ زندانی میشدند.

باری این دژ که با زندان باستیل مقایسه میشود. در محدودهاي از شهر دزفول [یا بهتر است بگویم؛ شهر اندیمشک که نام شهر کهن دزفول بوده] قرار داشته است. به عبارت دقیقتر؛ آبادیی که تا همین گذشته نزدیک؛ «صالحآباد» نامیده میشده و از توابع دزفول بوده است، با پیشنهاد فرهنگستان ایران به نام قدمی خود «اندیمشک» نامگذاری شد.

شهرستان‌ انديمشك اکنون يكى‌ از شانزده شهرستان‌ استان‌ خوزستان‌ است‌ كه‌ در شمال‌ آن‌ واقع‌ شده‌ است‌. یعنی از خاور با دزفول‌، از جنوب‌ با شوش‌، از باخر‌ با آبدانان‌ (استان‌ ايلام‌) و از شمال‌ با پل‌ دختر و خرم‌آباد (استان‌ لرستان‌) همسايه‌ است‌.

آخرین نکته در این باره؛ در حال حاضر در بسیاری از خانههای محلههای شهر «اندیمشک»، آثار و بقایایی از یک قلعه قدیمی ـ با سردابها، سیاه چالها و راهروهای آن ـ پیدا شده که حدس زده میشود، آثار بجا مانده از دژ «انوشبرد» باشد.

 

رویدادهای مهم:

شاید یکی از جالبترین و مهمترین رویدادهایی که با زندان انوشبرد در ارتباط بوده است، موضوع زندانی شدن یکی از شاهان محلی امپراتوری بوده است. رویدادی جالب و تأثربرانگیز که میتواند تم و مضمون داستان تاریخی شود.

ابتدا بطور خلاصه چگونگی زندانی شدن این شاه محلی را بیان میکنم. این شخص که نام او ارشک سوم بود، شاه و استاندار ارمنستان بوده است. [باید یادآوری کنم که در امپراتوری ساسانی، ایالتها و مناطق خودمختار ـ مانند ارمنستان، حیره، یمن و ... ـ که تحت کنترل امپراتوری اداره میشدند، گرچه در امور داخلی خودمختار بودند، اما فردی از سوی امپراتوری در آنجا ـ البته با سپاه و نیرویی نه چندان فزون ـ  حضور داشته که هم در اداره آن ایالت نظارت میکردند و نیز بر کنترل آن منطقه امور مربوط به امپراتوری را انجام میدادند. این فرماندهان محلی را شاه و پادشاه را شاهنشاه مینامیدند. منظور عنوان شاه نباید با پادشاه یکی در نظر گرفته شود.]

باری در دوران پادشاهی شاپور دوم، فردی به نام ارشک سوم شاه ارمنستان بود. او فرماندهی بود که با دوستانش و حتا زیردستان خودش به نیکی و دادگری رفتار میکرد. تا جایی که یکی از خواجههای خودش را به علت لیاقت و شایستگی که داشت؛ امکانات لازم را در اختیار او گذاشت تا پیشرفت کند. این خواجه بزودی فرمانده دستهای از سواران شد و در نهایت به سمت [درستمت Drastamat] یا فرماندار یکی از شهرهای ارمنستان به نام [اشکن Ishkan] برگزیده شد.

تا این که ارشک سوم مورد خشم شاپور قرار میگیرد و به فرمان او در دژ انوشبرد زندانی میشود. از این موضوع مدتی میگذرد که شاپور ناچار می شود با اقوام کوشانی که مرتب به مرزهای ایران یورش می آوردهاند بجنگد. در این جنگها که خودش نیز حضور داشته است، در یکی از نبردها شاپور در شرایط خطرناکی قرار میگیرد و به مرحلهای که تا مرز کشته شدن نزدیک میشود، اما همان خواجه ارشک سوم، که یکی از فرمانده های سپاه شده است، جان شاپور را از مرگ حتمی نجات میدهد.

شاپور به پاس این ازخودگذشتگی و این فداکاری میگوید؛ هر چه  بخواهد بگوید و قول میدهد هر آرزویی داشته باشد برآورده کند.

آن فرمانده که نیکیها و خوبیهای ارشک را فراموش نکرده است؛ تندی میگوید؛ دلش میخواهد ارشک سوم از دژ انوشبرد آزاد شود.

شاپور از این خواسته آشفته میشود و مخالفت میکند. حتا میگوید؛ همین که نام ارشک و نام انوشبرد را بر زبان آورده است؛ جان خود را به خطر انداخته است. چه این که درخواست کند یکی از زندانیان آنجا آزاد شود.

با این وجود؛ شاپور چون فداکاری آن فرمانده را در نظر داشته و نیز نمیخواسته زیر قول خودش بزند، با این که حاضر نمیشود ارشک را آزاد کند، اما اجازه میدهد آن فرمانده یک روز به زندان انوشبرد برود و نزد ارشک بماند و هر چیزی از خوردنی و نوشیدنی و وسایل راحتی خواست همراه خودش برای زندانی ببرد. بعد هم نامهای با مهر خاص [به رنگ بنفش و با نقش نگین سلطنتی] همراه محافظی او را به سوی زندان انوشبرد میفرستد.

آن فرمانده وقتی به زندان میرسد؛ ابتدا میخواهد، غل و زنجیر را دست و پای ارشک باز کنند. بعد هم سر و دست او را بشویند و لباس نو و مجلل بپوشد. بعد بر کرسی [تخت یا صندلی] بنشیند و طبق تشریفات زمان حکمرانی ارمنستان؛ فرمان دهد همه گونه غذا و شراب بیاورند، با آوازه خوانان و نوازندگان که تمام روز برای او بنوازنند. بعد هم مرتب او را دلداری و تسلی میدهد و از گذشته و خاطرات همدیگر میگویند.

بیشک آن فرمانده که زمانی خواجه ارشک بوده و خوبیهای او را در حق خودش فراموش نکرده بوده، با این کار میخواسته برای یک روز هم که شده؛ رنج حبس و زندان را از او دور کند. اما ارشک که ابتدا سرمست شده بود، یک باره پی به موقعیت خودش میبرد. گذشته‌‌اش را بخاطر میآورد که کی بوده و چگونه زندگی میکرده است، و اکنون کجاست. تا جایی که کنترل خودش را از دست میدهد و فریاد میزند: «بدبخت ارشک! کار جهان چنین است! اینک منم که بدینجا و بدین پایه افتادهام!»

سپس کاردی  که برای میوه پوست کردن نزدیک ظریف میوهها بود، برمیدارد و در قلب خودش فرو میکند و در جا جان میدهد.

فرمانده که این موضوع را میبیند و میفهمد دوستش از زور ناراحتی و اینکه فهمیده اینها همه موقتی است و از روز بعد همان زندانی سابق خواهد بود، دست به چنین کاری زده است. چنان از این موضوع متأثر میشود که او هم بلند میشود و کارد را از سینه ارشک بیرون میکشد و بطور ناگهانی در قلب خودش فرو میکند و هر دو کشته میشوند.

***

2 ـ مهمترین رویداد دیگری که با دژ انوشبرد ارتباط داشت، زندانی شدن قباد ـ شاه ساسانی ـ است. باز در اینجا بدون اینکه زیاد به آن رویداد بپردازم، تنها اشاره میکنم  در زمان قباد که متمایل به مزدک شده بود، موبدان زرتشتی که موقعیت و قدرت خودشان را در خطر می دیدند، با کمک و همکاری گروهی از درباریان؛ در سال 498ـم  او را برکنار و در دژ انوشبرد زندانی میکنند.

قباد زیاد در زندان نماند و توانست به کمک گروهی از وفادارانش ـ بطور مشخص شخصی به نام سیاوش ـ و البته به یاری همسرش از زندان فرار کند. خود این واقعه ـ گریختن قباد ـ بزودی موجد افسانهها و حکایاتی شد.

اینجا بد نیست به نکتهای اشاره کنم، که شاید به شناخت ويژگی زندان و زندانیهای انوشبرد کمک کند. بیشتر مورخان آزادی قباد را نتیجه فداکاری و تلاش تنی از هوادارن و وفاداران شاه میدانند و البته همسر او نیز در این کار نقش پررنگی داشته است.

مورخان یونانی معتقدند که قباد با پوشیدن لباس همسر خود، توانست از زندان بیرون بیاید، اما در منابع دیگر [مانند تاریخ طبری و فارسنامه] این رویداد را به گونههای مختلف و با شرح و تفسیر بیشتری نوشتهاند. «این که زنی زیبا که خواهر شاه بوده یا همسرش و یا هر دو نسبت را داشته است. ـ چون در جامعه ساسانی  بويژه میان درباریان ازدواج با خواهر رواج داشته است، البته حالا کاری به این موضوع بحث برانگیز ندارم. ـ در هر صورت این زن با زیبایی خود توانست ابتدا رئیس دژ را شیفته خودش بکند. بعد زمانی که به دیدار شاه به زندان رفت، موقع برگشتن شاه را درون قالیچهای پیچید و به بهانه این که آن فرش هنگام حیض او نجس شده است، و باید آن را بشوید؛ توانست قباد را از زندان فراری دهد.

نکتهای که اینجا از این موضوع استنباط میشود، این که زندانیان اجازه داشتند با بستگان خود ـ بويژه با همسرانشان ـ دیدار بکنند و ملاقاتهایی از نزدیک داشته باشند. بیشک این یک قانون مذهبی بوده است. [چنانکه اکنون نیز چنین اجبار و قانونی نیز برای زندانیها وجود دارد.] این موضوع تنها خاص شاهان و افراد مهم نبوده است، چرا که سالها بعد، پس از این که خسرو پرویز از سوی درباریان و سپاهیان برکنار میشود، در واکنش به رفتار فرزندش که جانشین او شده بود و پرسیده بود چرا افراد بیگناه فزونی را در دژ انوشبرد زندانی کرده است میگوید: «ما [یعنی خسروپرویز] تنها بزه کاران و تبه‌کاران و آنان که شاه، آیین و میهن را آلوده و به جان و دارايی مردم دست‌درازی کرده‌اند؛ دستگير و دربند کرديم. اما فرمان داديم خوردنی و نوشيدنی به اندازه نياز فراهم کنند و نيز زنانشان را نزد آنها گذاشتيم.» [برای خواندن مطالب مشروح در این باره؛ می توانید به اینجا بروید...]

***

3 ـ رویداد دیگر در زمان سلطنت خسرو اول [انوشه روان] رخ داد. اتفاقی که نه تنها باعث مهاجرت گروهی از ایرانیان شد که تا حدی بیارتباط با گشورگشایی سرزمین ایران از سوی مسلمانان و فروپاشی امپراتوری ساسانی نبود.

همانطور که پیش از این اشاره کردم، زمانی که مزدک و پیروان او از سوی قباد و البته توسط فرزند و جانشین او ـ خسرو اول ـ سرکوب و از میان برداشته شدند، بخش فزونی از مزدکیان که زنده مانده بودند، در دژ انوشبرد زندانی شدند.

چند سال بعد، در شبه جزیره عربستان؛ جنگی ميان اعراب شبه جزيره با سپاه اتيوپی و متحدین آنها؛ یعنی زنگیان حبشی به فرماندهی فرزند «ابرهه» روی می‌دهد. تازيان عربستان دست ياری بسوی شاه ایران ـ خسرو اول ـ دراز می‌کنند، شاه نخست زير بار نمی‌رود، اما با رایزنی درباریان و این که در آن زمان هنوز بخش زیادی از مزدکیان ـ که بخش عمده آنها از سپاهیان که از قشر آزادان بودند ـ در زندان بسر میبردند، يکباره تصميم می‌گيرد اين گروه «آزادان» مزدکی را که به زندان مادامالعمر محکوم بودند، در قبال آزادیشان به شبه جزيره عربستان و ياری تازيان اعزام کند.

بدينگونه هشت هزار تن از زندانیان که همگی از جنگاوران زبده بودند، سواره با کشتی به يمن رفته و به اتفاق تازیان با پيروزی بر نيروهای اتيوپی و حبشی، همانجا ماندگار میشوند و تحت حکومت شاه [استاندار] یمن «باذان» زندگی تازهای را آغاز می‌کنند.

سال‌ها بعد، با گسترش اسلام در شبه جزيره، پيامبر اسلام با «باذان» به توافق می‌رسد و او همچنان در یمن به عنوان حاکم و استاندار آنجا ابقا میشود. حتا پس از مرگ او، پسرش «شهربن باذان» جانشيناش میشود.

نکته دیگر «شهربن باذان» به همراه ايرانيان ـ همان زندانیان دژ انوشبرد ـ که سرکرده و رهبرشان فردی به نام پیروز بوده است، در سرکوب شورش «اسود عُنسی» و نابودی او با پيامبر همکاری می‌کنند.

نقل است، شب پيش از فوت پيامبر، به او وحی می‌رسد که اسود عُنسی کشته شده است، پس رو به انصار و بزرگان مدينه با صدای بلند ما گويد:

«ديشب عُنسی کشته شد و مردی آزاد از خاندان «آزادان» او را کشت

انصار و بزرگان از پيامبر می پرسند: «او چه کسی بود؟»

ـ «او پيروز بود، [پس] پيروز باد پيروز.» (*)

* ـ نکته جالب این که این جمله را پیامبر به فارسی بر زبان آورده است و طبری در تاریخ خودش، به همان گونه فارسی قدیم نوشته است.

***

4 ـ واپسین باری که نامی از دژ انوشبرد در تاریخ به میان آمده است، دوران پادشاهی خسرو دوم [پرویز] بوده است. اما ابتدا بهتر است اشارهای به وقایع این دوران بکنم.

در دوران خسرو پرویز به دلایل متعدد، ـ یکی جنگهای دراز مدت با رومیان که مدت بیست و چهار سال تداوم داشت، دیگر مخالفت فرماندهان سپاه [بخصوص فرمانده مقتدری به نام شهربراز] با خسرو،  دیگر قدرت طلبی و استبداد خسرو پرویز و چند علت دیگر ـ در دژ انوشبرد زندانی فزون نگهداری میشد. تا جایی که طبری در تاریخ خودش شمار زندانیها را سی و شش هزار نفر ذکر میکند و کریستین سن نیز به همین گفته استناد میکند.

گرچه باید گفت؛ چنین رقمی اغراقآمیز بوده است، اما در هر صورت این موضوع نشان از وضعیت اسفبار و وجود گروه  فزونی زندانی میدهد.

باری در سال 628 میلادی، درباریان و فرماندهان سپاه که از خودسریهای خسرو به تنگ آمده بودند. [چنانکه پس از شکست سپاه کم شمار ایرانیان در مقابل سپاه فزون رومیان در منطقه نینوا،] خسرو پرویز چنان از این موضوع به خشم میآید که فرمان میدهد فرماندهانی که سستی کردهاند؛ در دژ انوشبرد زندانی شوند.

اما فرماندهان سپاه؛ فرصت این کار را به او نمیدهند، چون یک باره با فرزند ارشدش به نام «شیرویه» مذاکره می کنند و او را که زندانی بوده به تیسفون میآورند و خسرو پرویز را برکنار میکنند. همزمان به فرمان شیرویه دژ انوشبرد گشورده میشود و همه زندانیان برای کمک به او آزاد میشوند.

پس از این رویداد؛ هیچ کدام از شاهان بعدی؛ که تعدادشان به یازده نفر میرسید و همگی این یازده نفر ـ البته بجز یزدگرد سوم ـ در مجموع چهار سال و اندی حکومت کردند، نتوانستند از این دژ استفاده کنند. در زمان یزدگرد نیز که مسلمانان به او فرصتی ندادند بخواهد دژ را دوباره برای زندانیهای تازه آماده کند.

 در نهایت با شکست امپراتوری توسط مسلمانان، این دژ برای همیشه محو میشود. مسلمانان نیز ترجیح میدهند، هر کدام در همان ایالت و منطقهای که حکومت میکنند؛ زندان و بندهای خاص خودشان را داشته باشند.

 

1387 آلمان ـ آخرین بازنویسی

 

ادامه نوشته