پادافره «مجازات و کیفر»
زمانی که سپهبد مردانشاه خود را در ميدان پادافره ديد و چشمش به دژخيمان مرگ افتاد که برای فرو کردن نيشهای زهرآگين، پيرامونش میچرخيدند، انديشهاش نابسامان و دلش تهی از مهر و کين شد. پنداشت که خواب میبيند. برای همین نگاهی دیگر بسوی سکوی پادافره انداخت؛ جايی که انبوه پيکرهای سوا شده و پاره پاره روی يکديگر انبار شده بودند. با بیشمار