عشق
نرم و سبکبال چون خیال
و من؛ آهسته و آهسته
پر می شوم از رویا
دگر دردی نخواهم داشت
میشوم آرام. آرام آرام
دنیای من، پر میشود
از شور و عشق
دنیای من، پر میشود
از شور و عشق
بسیار پیش آمده که آدمی دنبال چیزی به آب و آتش می زند، اما موفق نمی شود. ـ حالا به هر دلیل ـ آنوقت پس از مدت ها که آن را یافت، دیگر شرایطی پیش می آید که دیگر آن چیز بدرد او نخواهد خورد.
بالای گور خویش ایستادهام
دیگر گریه نمیکنم برای فردا
من مدتهاست که مردهام
کسی از برایم گریه نمیکند
با بیل لحظهها خاک میریزم
به قبر تهی از کالبدم
چه بویی گرفته این تنِ خاک برسرم
کجاست آن پیراهن سفیدم
که کنم آن را کفنام
بغضی در گلویم، هق هق اشکهایم
نه برای خودم، که برای توست که گریه میکنم.
قلم میخواهد بنویسد
آن گفتهها، ناگفتهها
کاغذ سفید تحمل نمیکند
این همه سیاهیها
دست هایم میلرزد
قلم جمله را ناتمام میگذارد
مثل سطرهای نامفهوم
قلم میترسد
سایه امید هی میزند بر من
بنویس آن گفتهها، ناگفتهها
مینویسم با عشق
روی آن سایه برگ
من امیدم فرداست.
در سکوت و تاریکی
دفتر خاطرات خویش را میزنم ورق
در کاروان زندگیام شدهام غرق
مغروق در چرخش زمان
ناگفتههایم همه ورق ورق
شرم از هر آنچه کردهام
پیشانیام پر از عرق
لبریزم از رویاهای تلخ
نشسته در مصیبت لحظههای بد
قلم ساکت نشسته در انتظار
کاغذ سفید تشنه یک سطر
همان ماههایی که مهاجرت کردم، برخورد کرد با عید و آغاز سال [1381] روزهایی که تنها بودم و بیکار، یعنی حسابی فرصت داشتم بیندیشم و برای آینده و بقیه عمرم برنامه ریزی کنم. اما میان دو راهی دشواری قرار گرفته بودم. تجربه بهم ثابت کرده بود آدمی نیستم که بهشت و دوزخ را با هم داشته باشم. هر وقت سعی چنین کردم؛ حاصلش برایم برزخ بوده است.
برای همین مانده بودم میان حل شدن در جامعه تازه و لمس مواهب وسوسه انگیز، یا دل در گروی آن چه که دلم میخواست بسپارم. بسیار با خودم کلنجار رفتم، تا این که دلم پیروز شد و شیطان وسوسه را درونم کشتم. همان موقع در یک روز بهاری عیدانه؛ این چند خط را نوشتم.
اکنون اگر هیچ از مواهب شیرین بهره نبردم، اما پشیمان نیستم. تلخی زندگی واقعیام برایم هزار بار از شیرینیتر از زندگی فانتزی حقیرانه گواراتر بوده است.
رسیدهام بر سر دو راهی
اینجا کوچهای ست تنگ
آن طرفتر کوچهای بن بست
کف فرشاش همه سنگ
میرفتم و سایهام با من بود
او مرا همراه
نه جلو، نه عقب
مسب بود، مستِ مست
در خرابات خراب
چه هوسها داشت،
شرابِ سرخ میخواست.
دل در گرو زنها میبست،
بوسه از تن آنها تمنا میکرد،
سایهام چه شرور بود.
و من میکشيدم با خود،
این تنِ لش را.
قصهام کوتاه،
سر دو راهی آن کوچه بن بست،
کشتماش اين تنِ لش را.
چه رقصی می کرد
بر سر دار.
مترسکی بودم در باغهای زندگی
دستهایم همه خالی و پوشالی
ماسکی از درد؛ بر چهره داشتم
با لبی پاره، کلاهی تو خالی
هیچ کلاغی از من نمیترسید
کسی با دیدن من به خود نمیلرزید
مانده بودم تنهایِ تنها
شاید رهگذری حرف مرا میفهمید
آسمان غرید، ابر سخت گریست
باد خزانزده باز از راه رسید
پیکر پاک درختان همه عاری از برگ
سوز سرما بیداد می کرد؛ بیداد
زیر لب میکردم نجوا
ایستادهام در باغهای زندگی
ای کلاغان سیه
باز هم میایستم در باد
هر چه باداباد
