دو راهی زندگی

همان ماه‌هایی که مهاجرت کردم

همان ماههایی که مهاجرت کردم، برخورد کرد با عید و آغاز سال [1381] روزهایی که تنها بودم و بیکار، یعنی حسابی فرصت داشتم بیندیشم و برای آینده و بقیه عمرم برنامه ریزی کنم. اما میان دو راهی دشواری قرار گرفته بودم. تجربه بهم ثابت کرده بود آدمی نیستم که بهشت و دوزخ را با هم داشته باشم. هر وقت سعی چنین کردم؛ حاصلش برایم برزخ بوده است.

برای همین مانده بودم میان حل شدن در جامعه تازه و لمس مواهب وسوسه انگیز، یا دل در گروی آن چه که دلم میخواست بسپارم. بسیار با خودم کلنجار رفتم، تا این که دلم پیروز شد و شیطان وسوسه را درونم کشتم. همان موقع در یک روز بهاری عیدانه؛ این چند خط را نوشتم.

اکنون اگر هیچ از مواهب شیرین بهره نبردم، اما پشیمان نیستم. تلخی زندگی واقعیام برایم هزار بار از شیرینیتر از زندگی فانتزی حقیرانه گواراتر بوده است.

 

رسیدهام بر سر دو راهی

اینجا کوچهای ست تنگ

آن طرفتر کوچهای بن بست

کف فرشاش همه سنگ

میرفتم و سایهام با من بود

او مرا همراه

نه جلو، نه عقب

مسب بود، مستِ مست

در خرابات خراب

چه هوسها داشت،

شرابِ سرخ میخواست.

دل در گرو زنها میبست،

بوسه از تن آنها تمنا میکرد،

سایهام چه شرور بود.

و من میکشيدم با خود،

این تنِ لش را.

قصهام کوتاه،

سر دو راهی آن کوچه بن بست،

کشتماش اين تنِ لش را.

چه رقصی می کرد

بر سر دار.

 

مترسک باغ زندگی

مترسکی بودم در باغ‌های زندگی

مترسکی بودم در باغهای زندگی

دستهایم همه خالی و پوشالی

ماسکی از درد؛ بر چهره داشتم

با لبی پاره، کلاهی تو خالی

هیچ کلاغی از من نمیترسید

کسی با دیدن من به خود نمیلرزید

مانده بودم تنهایِ تنها

شاید رهگذری حرف مرا میفهمید

آسمان غرید، ابر سخت گریست

باد خزانزده باز از راه رسید

پیکر پاک درختان همه عاری از برگ

سوز سرما بیداد می کرد؛ بیداد

زیر لب میکردم نجوا

ایستادهام در باغهای زندگی

ای کلاغان سیه

باز هم میایستم در باد

هر چه باداباد

 


يادمان‌های فراموش نشدنی: شماره نه

مجموعه داستان

زمانی که تازه به آلمان آمده بودم و توی کمپ زندگی میکردم، چيزهای جالب و در عین حال؛ نویی را تجربه کردم. به واقع بیشتر آنهایی که به سرزمین دیگری مهاجرت میکند، نخستین و مهمترین موضوعی که باهاش درگیر میشود؛ موضوع اختلاف نژادی، مليتی، فرهنگی و ... است. اما من تصمیم دارم در اين بخش در باره روابطی که

ادامه نوشته

چگونه «علی گاوکش» شدم؟ (2 ـ 1)

مجموعه داستان
  بخش دوم:

بخش اول در اینجا 

مشهد شهری است عجيب، با اقشار گوناگون و بافتی متضاد و چند لايه. همه کسانی که حتا يک بار به اين شهر سفر میکنند؛ به اين موضوع پی میبرند.

باری در باره بافت اين شهر؛ جدا از بخش سنتی ـ مذهبی که بيشتر همان اطراف حرم ـ و البته...

 
ادامه نوشته

چگونه «علی گاوکش» شدم؟ (1 ـ 1)

  بخش یکم:

زمانی که نوجوان بودم؛ به مدت یکی دوسالی عشق «جاهل بازی» پیدا کرده بودم. منظورم از این اصطلاح؛ همان لات بازی و قلدر بازی است. آنهم با نيت زورگیری! و باجگیری و حق حساب و ... ـ گرچه به شیوه ظریف!! و به میزان کم و خاص.ـ اما پیش از آنکه جزییات بیشتری بنویسم؛ بهتر است کمی مقدمه چینی کنم.

 

ادامه نوشته