اگر عدالتی وجود داشت
به اکبر گنجی
ادامه نوشته
همين که از ماشين پياده شد؛ چشمش به گروهی پلاکارد به دست افتاد که جلوی بيمارستان تجمع کرده بودند. در ميان آنها چند نفری به نظرش آشنا رسيد، اما هيچکدام را نشناخت. در ميان آنها جوانی پلاکارتی بزرگ را گرفته بود و شعار می داد. با اين که هوا تاريک بود، ولی در پرتو نوری که از ساختمان میتابيد، توانست کلمه اعتصاب را بخواند. کمی دورتر مردانی با چهرههای ريشو و غضبناک میپلکيدند. هنوز...
+ نوشته شده در ساعت توسط
|