حکم شرعی
از بلندی نگاهی به کوفه اندخت. نورهای کم حالی از پنجره خانه ها و سراها بیرون جهیده بود و مانند خطوط لرزانی خودشان را بخ می کشیدند. انگار عنکبوتی تارهای خود را همه جا تنیده است. بنای دارلعماره از میان خانه های گلی روییده بود.
بار دیگر راه افتاد و به اندیشه فرو رفت. می دانست همه چی در این شهر باید رقم بخورد. برای چندمین بار دستی به کیسه زری که میان کمربندش پنهان بود کشید؛ تا از وجود آن اطمینان حاصل کند. در پی آن با خود نجوا کرد: «هیچ اندیشه تاب وسوسه دست کشیدن از آن را ندارد.»
همچنان که در زیر پوست شب پیش می رفت، به یاد ...