دو عکس از تهران قدیم ـ خیابان پهلوی

این دو عکس قدیمی مربوط به خیابان پهلوی [ولیعصر] و تاریخ آن 1967 [1344] است. آنها را توی یک مجله قدیمی آلمانی پیدا کردم.

هیچ مشخصات خاصی نداشت، مگر این که اشاره به اتوبوس دو طبقه که ساخت انگلیس است و سواری های فولکس و بنزهای گازوئیلی ساخت آلمان.

 




ادامه نوشته

«عاشقی که سنگباران شد» یک داستان قدیمی در باره سنگسار

کفتری چرخزنان بالای بام میچرخيد، طوقی کلهسياه بود. دلش میخواست او را بگيرد. تندی رفت در قفس را باز کرد؛ تا با ديدن کفترهای ديگر بيايد روی بام بنشيند. همچنان که سرش به آسمان گرفته بود، زير لب گفت: «لامسب بيا پايين، از چی میترسی؟ ...بايد بدستت بيارم.»

اما کفتر اوج گرفت و دور شد. با نگاهش پروازش را دنبال کرد. آنقدر تو آسمان خيره شد که چشماش درد گرفت.

«تف به ای شانس...»

بغض گلويش را گرفت. از ناراحتی کفترهای خودش را پراند. اما

ادامه نوشته

در باره سنگسار با نویسندگان مکتبی

نویسنده‌ای مکتبی خطاب به شاعری مکتبی:

عليرضا خان ...! ميدانم که اين روزها خرده بر تو خواهند گرفت، که ادبيات براي ادبيات، پس شعر عاشقانهات کجاست؟ ...

و ميدانم و ميداني که کافه نشينان ما اگر ارث خور همينگوي باشند و کافه نشيني شان ترجماني باشد از کافه نشيني او، از اصل ياد مي گرفتند که همينگوي راننده آمبولانس بود در جنگ هاي داخلي اسپانيا و وداع با اسلحه مي نوشت و نزار بهترين عاشقانه سراي معاصر بود و در خشم خوشه ها مي سرود و تو نيز هم... بگذريم.

...

کدام فیلسوف یونانی گفته بود: «من دانایم؛ چون میدانم که نمیدانم.»

آدم گاهی از این همه بلاهت درمیماند. چرا نباید کمی هم جای شک و ابهام گذاشت؛ برای آن چیزی که به میپنداریم؛ همان است که است! و دیگران را متهم به بیتعهدی کنیم. بعد با نادانی رسالت و تعهد را برابر مکتب و ایدئولوژی

ادامه نوشته

هنرمندی که دوست دارد نقش قاتل را بازی کند

به دلیل این‌که همیشه در زندگی‌ام با کار یا پیکار اجتماعی درگیر بوده‌ام، هیچ پدیده‌ای را به شوخی نمی‌گیرم... ولی یک چیز را اذعان می‌کنم بر مبنای حرف شما، که یکی از آرزوهای من این است که نقش «خسرو روزبه» را بازی کنم منبع: [مصاحبه با رادیو زمانه ] در اینجا... 

این ها اظهارات آقای بهزاد فراهانی است. این هنرمند نیازی به معرفی ندارد، اما برای من عجیب است؛ کسی که خود را نویسنده می داند و باز

ادامه نوشته

تکفیر دینی

حدود دو سال پیش مجید مجیدی کارگردان موفق سینما؛ فتوایی علیه عبدالکریم سروش صادر کرد که در نوع خودش جالب بود. [گرچه من نه مدافع سروش هستم و نه نافی مجیدی در مقام کارگردان] اما نوع موضع گیری او که تکفیر شرعی بود جالب توجه است، آنجا که با سخنی از مولوی سعی در کافر بودن سروش اصرار دارد:


ادامه نوشته

حکم شرعی

از بلندی نگاهی به کوفه اندخت. نورهای کم حالی از پنجره خانه ها و سراها بیرون جهیده بود و مانند خطوط لرزانی خودشان را بخ می کشیدند. انگار عنکبوتی تارهای خود را همه جا تنیده است. بنای دارلعماره از میان خانه های گلی روییده بود.

بار دیگر راه افتاد و به اندیشه فرو رفت. می دانست همه چی در این شهر باید رقم بخورد. برای چندمین بار دستی به کیسه زری که میان کمربندش پنهان بود کشید؛ تا از وجود آن اطمینان حاصل کند. در پی آن با خود نجوا کرد: «هیچ اندیشه تاب وسوسه دست کشیدن از آن را ندارد.»


ادامه نوشته

پشیمان ـ برای داستان «تعزیر»

وبلاگ اطلاع رسانی و خبررسانی «صادق چوبک»



وبلاگی برای اخبار و اطلاع رسانی در باره «صادق چوبک»


مدرنیته ـ ادبیات و روشنفکر ایرانی [بخش یکم]

سالها پیش علی شریعتی جزوهای منتشر کرد که باعث سروصدایی میان گروهی از موافقان و مخالفان او شد. [از آنجا که به اصل نوشته‌ها دسترسی ندارم؛ پس مضمون آن را به کمک حافظه مینویسم.]

باری نام این کتابچه «انسان در اسارت ماشینسم» بود. ـ یا مشابه چنین اسمی ـ حرف شریعتی این بود که انسان غربی با شعار کسب ارزش‌های فردی و فردیت خود، بسوی صنعتی شدن تازید.

شریعتی در تحلیل خود؛ سه عامل عمده [تولید ـ تکنیک ـ علم] را باعث مسخ شدن انسان میداند. و در همان کتاب و گاهی هم در دیگر آثارش سعی میکند ثابت کند؛ چگونه ماشین در جوامع صنعتی باعث شد؛ فردیت انسان را بگیرد و جای آن را به سلطه اشیاء بدهد و استقلال شیئی و کالا جایگزین استقلال انسان بشود.
ادامه نوشته

تعزیر [شلاق] باز هم یک داستان قدیمی

راضيه زن جوان سبزهای که چادر نماز گلدارش را گرد خود پيچيده بود و میلرزيد، برای چندمين بار چشمان نمناک سرخش را به هم زد و زير لب دعا کرد: «يا ثامنالائمه، يا ضامن آهو، ضامنم شو، آزادی مو از تو مُخوام. پيش در و همسايه رسوام نکن. خودت مُدونی که گُل خوردم. قسم مُخورم ديگه نگاه به نامحرم نکُنم. شاهد بودی همش تقصير شوکت بود. او بود که وسوسهام کرد. دست آخرهم زرنگی کرد وخودشو کنار کشيد وتنها و بیکس؛ انِداختم اينجا. ای آقا، ای پسرموسیبن کاظم، نذار شووم بفهمه و آبروم بره!»



ادامه نوشته