کفش های قرمز
مرد به آهستگی کلید را انداخت توی قفل و وارد خانه شد. تالار خانه نیمه تاریک بود. چنان آرام و بیصدا آمد که زن نفهمید، تنها زمانی که سایه او را دید؛ تندی گوشی تلفن را گذاشت. بعد هم از ترس همانطور که نشسته بود با چشمان رک زده به او خیره شد.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|