«داستانلاگ های» فرزاد حسنی:


پیش درآمد:

به تازگی مجموعه داستانی از «فرزاد حسنی» به دستم رسید که خودش سرگذشت جالبی داشت. ـ البته اینجا کاری به آن ندارم.ـ اما این اتفاق باعث شد که وسوسه بشوم و همه داستانهای آن را بخوانم و بعد هم چند خطی در باره آنها بنویسم. اما پیش از آن بد نیست اشاره‌ای به نویسنده و نيز خود مجموعه داستان بکنم.

http://cinemapress.ir/Images/News/Larg_Pic/2-5-1389/IMAGE634156748591093750.jpg


ـ «من آقام یا الاغم؟!!» نوشته «فرزاد حسنی» ناشر «انتشارات افراز».

ـ نویسنده خود را روزنامهنگار، وبلاگنویس و منتقد میداند، که روابط عمومی خوبی هم با دیگران ـ بخصوص با گروهی از هنرمندان ـ دارد.

ـ بخاطر تشابه اسمی با «فرزاد حسنی»، مجری و بازیگر معروف تلویزيون، خیلیها آنها را یک نفر در نظر گرفتهاند. حتا منتقدی با همين تصور داستانها را نقد! و بررسی کرده است. ضمن این که شاید از نظر «فرزاد حسنی» این تشابه اسمی چندان هم بد نباشد.

ـ طراحی جلد توسط توکا نیستانی انجام شده و به صورت سیاه و سفید با زمینه‌ای زردرنگ. [که من اصلن نفهمیدم منظور از این طرح چیست؟! یعنی به نظرم طرح مناسبی برای کتاب نیست. ـ اگر من می خواستم همین طوری از توی ویترین کتابفروشی این کتاب را بخرم؛ بخاطر طرح روی جلد هزار سال! هم سراغ آن نمی رفتم. ـ حالا اگر مضمون داستان ها طنز بود؛ شاید یک جوری توجیه پذیر بود.]

ـ ويراستاری داستانها توسط «محمد حسین محمدی» نویسنده افغانستانی ساكن ایران انجام شده؛ ـ که یکی از نکات قوت کار است. ـ

ـ مجموعه شامل سیزده داستان است که بعضی از آنها از حد یک طرح ـ آنهم خام ـ فراتر نمیرود. داستانهای دیگر هم بعضیها مضمون خوبی دارد؛ اما نویسنده شتابزده کار را خراب کرده است ـ نهایت این که بخشی از داستان خوب کار شده است. ـ یکی دو داستان که فرم مناسبی و حتا میتوانم بگویم؛ در نوع خود و برای داستان ایرانی تازگی دارد، نویسنده قدر آن را ندانسته و ...

ـ از بیشتر داستانها، چندین پارگراف حذف شده است، موضوعی که لطمه جدی به داستان میزند. یعنی بدون اینکه بخواهم به بحث سانسور بپردازم؛ باید تأکید کنم که در داستان کوتاه ـ لااقل ـ حذف حتا یک کلمه‌ای باعث خواهد شد که داستان ارزش خود را از دست بدهد.

ـ و دست آخر این که حال و هوای داستان‌ها بیشتر تصویری و سینمایی است.

اینها مهمترین مواردی است که در باره این مجموعه داستان به نظرم رسید. اما اين که آیا میتوان داستانهای این مجموعه را جدی گرفت؛ بهتر است نظر خود نویسنده را نقل کنم: 


ادامه نوشته

فراروایت

لیوتار معتقد به روایت کلان یا فراروایت است. یعنی همه جریاناتی که تا پیش از این برای انسان حکم صادر میکردند؛ تحت فراروایت یا روایتِ کلان دستهبندی میشوند.

به عبارتی؛ دیگر دوران این نسخه نویسی سر آمده است. دیگر هیچ ایدئولوژی یا مکتبی نمیتواند به انسان بگوید: من بهشت فاضله و یا مدینه فاضه هستم. تمام این جریانهایی که به اصطلاح حکم به برپایی بهشت موعود میدادند سر از اختناق در آوردند. حتا وعدههایی که مبنی بر سعادت و رفاه بشر و آزادی و غیر میدادند، سر از کشتار دسته جمعی درآورد....

چارلی چاپلین بزرگترین کاریکاتوریست عالم سینما

توضیح

نویسنده این یادداشت؛ ««محمد شاوزی‌پور» است که در    سایت «آفتاب» ماهنامه ادبی ـ فرهنگی ـ اجتماعی دانشجویان واترلو منتشر شده  است. گرچه این سایت دیگر بروز نمی شود، اما با گذشت چند سال این نوشته محتاج دیده شدن و خواندن دارد

چارلی چاپلین 

ازآنجایی که من متخصص امورسینمایی نیستم، قصد ندارم فیلمهای چارلی چاپلین را نقد کنم و تنها می‌خواهم به چاپلین و آثارش از زاویه هنر کاریکاتور نگاه کنم. ارتباط بین هنر کاریکاتور و آثار چاپلین از دو زاویه مختلف قابل بررسی است . نخست اینکه چارلی چاپلین در بسیاری از آثارش صحنه‌هایی را خلق نموده که در آن مطلب به زبان کاریکاتور و با استفاده از تکنیک‌هایی که یک کاریکاتوریست مورد استفاده قرار می‌دهد بیان شده است. مثلا صحنه‌ای از فیلم جویندگان طلا (The Gold Rush-1925) را به خاطر بیاورید که دو جوینده طلا در کلبه‌ای محبوس شده اند و از شدت گرسنگی همدیگر را به صورت غذا می‌بینند. چارلی در این صحنه حس خودخواهی و استیصال انسان را با همان ایجاز کارتونی به نمایش در آورده است تا نشان دهد انسان ...

ادامه نوشته

سه شاخ چهره «بازآفرینی یک تجربه»

بازآفرینی یک تجربه؛ مهمترین ويژگی یک داستان است. هیچ هم نیازی نیست که این تجربه در باره مسائل غامض و پیچیده باشد. بلکه آن مفاهیمی که هر کسی میشناسد و به نوعی تجربه کرده است. مفاهیمی مانند: عشق، نفرت، خیانت، دوستی، اندوه، شهوت.

علی رحمانی؛ نویسنده جوان؛ که چند داستان کوتاه در وبلاگش منتشر کرده است، با همین سه داستان نشان داده میتواند به چنین آزمونی دست بزند، اما با اما و اگرهای بسیار.

در اینجا داستان «سه شاخ چهره» را انتخاب کردم، که به نظرم از دو داستان دیگر نویسنده بهتر است.

از شرح خلاصه داستان خودداری میکنم و با موافقت نویسنده، خود داستان را در ادامه این متن میآورم. چنانچه کسی خواست؛ خودش داستان را بخواند. تنها اشارهای به مضمون داستان میکنم.

شخصیت داستان پسرکی نوجوان تازه بالغ است که از همان آغاز در پی کشف حالتی است که برایش غریب و در عین حال دلهرهآور است. کشفی که اگر ترس، دلشوره، اضطراب و دلهرههای جانکاه و گاه عذابآور به همراه دارد، اما شيرينی گنگ و مبهمی باعث میشود که به تلاطم بیفتد و دست به رفتاری بزند که میتوان در یک جمله بیان کرد، کشمکشی که در مرحله بلوغ برای هر نوجوانی به گونهای اتقاق میافتد.

نویسنده؛ داستان را به خوبی آغاز می کند، یعنی با اشاره به دو موضوع خواننده را وارد داستان میکند. نخست آنجا که مینویسد: «نگار پشت‌میزش نشسته بود و داشت درس می‌خواند. گه‌گاه سرش را می چرخاند، موهایش را که از دو طرف دم موشی بسته بود...»

و سپس چند جمله بعد میخوانیم: «بابا داشت چیز دیگری را روی تخته گوشت تکّه ‌می‌کرد. کنارش که ایستادم سرش را بلند نکرد. تکه‌ها سفید بودند، مثل دنبه. ولی دنبه نبودند. سفت‌تر به نظر می‌رسیدند و بوی لجن می‌دادند. گفتم:

«پوف...اینا چیه؟»

گفت: «دنبلان»...»

از اینجا به بعد کشمکشی در شخصیت ایجاد میشود که در درونش غوغا میکند. بعد ناخودآگاه تصمیم میگيرد دست به تجربه بزند و وارد دنیایی بشود که تاکنون برایش ناشناخته بوده است. در نهایت کنش او  به چیزی است که واکنشهای ناگهانی و تا حدی رنجآور برایش به همراه دارد.

ويژگی دیگر داستان، استفاده خوب و بجای ارجاع ها، نمادها و تداعی ها است، که به چندتایی اشاره میکنم.

ـ اسم داستان که تداعی کننده مضمون داستان است.

ـ آنجا که شخصیت داستان با دیدن کباب دمبلان نیروی جنسیاش بیدار و پرسشهایی در ذهنش پیدا میشود.

ـ جایی که پدر مشغول دیدن تلویزیون و رقص زنان نیم لخت است.

ـ و اشاره به درس نخواندن شخصیت و احساسی که نسبت به تکالیف مدرسه دارد [بخصوص آنجا که ناخودآگاه مرتب یاد حیوان سه شاخ میافتد] همگی وصف درستی از حال او است.

اما مهمترین نکته مثبت داستان آنجاست که نویسنده نخواسته تقصیر را به گردن پسرک بیندازد. دست کم تا حدودی دنیای دور و بر او، ـ پدرش، خواهرش ـ و بعد از اینها، شرایط خاص شخصیت را در رابطه با رفتارش موثر میداند.

اما داستان دچار ضعفهایی هم است، عدم انسجام طرح که تا حدی به شخصیت پردازی گره خورده است. شلختگی نثر داستان و در یک نگاه کلی پرداخت سرسری! داستان. اما پایان داستان بزرگترین نقطه ضعف طرح محسوب میشود. جایی که پدر بالای سر پسر میآید. که اصلا نیازی به این صحنه نبود. به عبارتی فرود داستان [کانون پایانی] بایستی جایی باشد که پسر خود را به آشپزخانه میرساند و کف پاهایش را با سردی موزائیکها آشنا میکند؛ ـ برای تخلیه روانی شخصیت ـ که بهترین بخش داستان است و میتوانست نقطه پایان داستان باشد.

ادامه نوشته

زنا مکن *

                                 ای شهوت، بندهوار درنیامیز

                                                     ـ فینیگانزویک [جیمز جویس]

جیمز جویس با الهام از فرمان «زنا مکن. Thou shalt not Commit adultery»؛ جملهای دارد. یعنی آمده است واژه Mix را که معنایش «آمیختن» است، در commit ادغام کرده است، که حاصل آن commix شده است. بعد آمده است؛ به جای adultry کلمه  idolatry  [به معنای بت پرستی] را گذاشته که حروف adultry با یکدیگر مشترک است. به عبارتی ترکیبی درست کرده است که شاید بتوان آن را اینگونه بیان کرد: [ای شهوت، بندهوار درنیامیز]

ادامه نوشته