بهشت کودکان (داستانی از نجیب محفوظ)

 

چند روز پیش دوستی بهم ایمیل زد که این داستان نجیب محفوظ خیلی ساده است و پیام آن سرراست. بعد چند تا داستان ایرانی معرفی کرد و گفت که صد برابر بهتر از آن است. راستش من که هیچکدام را نتوانستم را تا آخر بخوانم، بس که پیچیده و ثقیل!! بود. برای همین دوباره رفتم و  بهشت کودکان را یک بار دیگر خواندم، پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید.

 

 

بابا سبحان در خاک

من در عمر خود سه بار مرگ برادر را حس کردهام. یک بار آنگاه که برادرم مرد و مادرم بر خاک او مویه کرد، یکبار هنگامی که مرگ صالح را مینوشتم و مسیب از کنار او گذشت، به طویله رفت و کنار خرموشه ایستاد، و یک بار هنگامی که مرگ مسیب را دیدم و صالح از کنار او گذشت و کنار دیوار بر زمین نشست. نگاه در آندم رنگ خاک بود.

 

ادامه نوشته