بابا سبحان در خاک
من در عمر خود سه بار مرگ برادر را حس کردهام. یک بار آنگاه که برادرم مرد و مادرم بر خاک او مویه کرد، یکبار هنگامی که مرگ صالح را مینوشتم و مسیب از کنار او گذشت، به طویله رفت و کنار خرموشه ایستاد، و یک بار هنگامی که مرگ مسیب را دیدم و صالح از کنار او گذشت و کنار دیوار بر زمین نشست. نگاه در آندم رنگ خاک بود.
پیش از این باور نمیکردم که بتوان تصور داستانپردازی را این چنین به شگفتی تصویر و بازسازی کرد. و این بار دیدم. شیون من را هم این افسون هنری برانگیخت.
این از این، اما...
....
ـ من در داستان «اوسنه ی بابا سبحان» نخواستهام روابط استعماری را مطرح کنم. زیرا فکر میکنم این موضوع باید در موقعیتی دیگر و در ظرفیتی دیگر گنجانیده شود. و امروزه استعمار پایگاههای دیگری غیر از فئودالیسم دارد.
ـ من در این داستان نخواستهام روابط فئودالی را بررسی کنم، زیرا جایش اینجا نبوده و من امیدوارم توانائی و فرصت این کار را بیابم تا بتوانم در بارهاش داستان یا داستانهایی بنویسم، زیرا به نظر من جای چنین ادبیاتی در ایران همچنان خالی است.
ـ من در این داستان محور کار خو را پسلهی نیمه ملکداری و روابط محدود اجارهکاری قرار دادهام و تراژدی این داستان فراتر از این مناسبات و افراد موجود در خود داستان نیست، و این افراد هیچگونه وصلهای را به قبای خود نمیپذیرند.
ـ من در این داستان از غلام یک «لمپن» بیریشه، یا یک «جانی بالفطره» با یک «آلت فعل» نساختهام، و آنچه در این فیلم معرفی شده ساخته و پرداختهی من نیست. چهره و «کسی» دیگر است.
ـ من نخواستهام این عقیده را القاء کنم که مردم به صرف لمباندن تکههایی گوشت همه چیز خود، از جمله فاجعهی زندگانی خود را از یاد میبرند. و هرگز نخواستهام بگویم که مردم تا بدین پایه فرومایهاند.
ـ من تنها بر پارههای از این فیلم صحه میگذارم که با جهت اصولی داستان و روابط مردم داستان منطبق است.
ـ من کار کیمیایی را در فن و تکنیک و خلق بعضی صحنهها میتوانم دوست بدارم. اما پارههای بسیار و ناسالمی که به داستان افزوده است، به لحاظ غیر منطقی بودن برخوردها و روابط و برداشت. اصلا نمیتوانم به خودم بقبولانم، و برای حضور چنین صحنهها و آدمها و نحوهی توجیهی در فیلم، متأسف و حتی منزجرم.
محمود دولت آبادی ـ ماهنامه مهرهرمز / ويژه دولت آبادی