از بلندی نگاهی به کوفه اندخت. نورهای کم حالی از پنجره خانه ها و سراها بیرون جهیده بود و مانند خطوط لرزانی خودشان را بخ می کشیدند. انگار عنکبوتی تارهای خود را همه جا تنیده است. بنای دارلعماره از میان خانه های گلی روییده بود.

بار دیگر راه افتاد و به اندیشه فرو رفت. می دانست همه چی در این شهر باید رقم بخورد. برای چندمین بار دستی به کیسه زری که میان کمربندش پنهان بود کشید؛ تا از وجود آن اطمینان حاصل کند. در پی آن با خود نجوا کرد: «هیچ اندیشه تاب وسوسه دست کشیدن از آن را ندارد.»

همچنان که در زیر پوست شب پیش می رفت، به یاد توصیه های خلیفه افتاد. بايد میان دل های مردم تردید بوجود بیاید. نبایستی کسی زیر علم حسین شمشیر به دست بگیرد. فرمان خلیفه بود که هرکاری لازم است؛ انجام دهد. بفریبد، بنوازد، بترساند و اگر هم نشد بکشد. اما همه این کارها زمانی میسر است که عوام را از امام جدا کند و تردید در دل شیعیان  ساده دل بکارد.  چنين خواهد شد که سست ترها کنار می کشند و پراکنده شدن ياران، کار را آسان می کند.  ت


***

دستی به محاسن اش کشید. جبه و عبای قضاتی اش را مرتب کرد و اشاره کرد؛ ملاقات کننده  را به درون اتاق راهنمایی کنند.

مردی بود مسن و جاافتاده و به همین میزان محیل و حق باز. نبرای همين خواست در حضور حاجب و مستحفظین عریضه اش را بازگو کند. خودش را پیش آورد و آهسته نجوا کرد: «می خواهم گفتنی هایم را تنهایی بازگو کنم.»

قاضی کمی مرد را نگریست، سپس به حاجب خود و  دیگران اشاره کرد؛ آنها را تنها بگذارند.

بیگانه با نيش خندی حیله گرانه زمزمه کرد:

«بازرگانی هستم که هدیه ای از سوی خلیفه برایتان آورده ام.»

***

قاضی همراه مرد از دارالقضا به خانه رفتند. دو نفری  چنان بیرون آمدند که با مردم روبرو نشود، پنهانی و دور از ديد دیگران به سوی خانه راه افتادند. همیشه چنین بود، تا می توانست از آمیزش با مردم اکراه می کرد.

چون به خانه رسیدند، وقت ناهار شده بود. قاضی به او تعارف کرد نخست چیزی تناول کنند که گرسنگی اندیشه را زایل می کند.

مرد تندی پذیرفت. شاید می خواست به قاضی فرصت اندیشیدن بدهد. در این زمان مرد هیچ نگفت و گذاشت گفتنی هایش در اندیشه قاضی بچه کند و بارور شود، تا میوه دهد.

پس از نهار،  بیگانه رخصت خواست، اما قاضی نگذاشت. پیشنهاد کرد شام را هم بماند. شاید هنوز مردد بود، هنوز میان انتخاب دین و دنیا مانده بود.

بیگانه پذیرفت، اما شرط کرد برای شام به شیر قناعت کنند. بعد با لحنی که به ترنم می مانست زمان درازی در گوش قاضی از هر دری سخن به میان آورد. آنگاه سر هر دو گرم شد و با هم خودمانی شدند. ناگهان بازرگان سرش را نزدیک برد و از وضع او پرسید:

 «وضعم چندان بد نیست، گرچه از قضاوت درآمد زیادی نصیبم نمی شود؛ اما شکر خدا.»

ـ «من مردی دارا هستم، اما همیشه نگران آینده هستم.»

ـ «به طور مشخص چه کالایی داد و ستد می کنید.»

ـ «خرید و فروش روح.»

ـ «نمی فهمم، می توانی بیشتر توضیح بدهی؟»

ـ «شتاب نکن! شب دراز است و فرصت برای صحبت داریم.»

در این هنگام  کنیزکی سیه چرده با سینی که روی آن دو کاسه سفالین شیر بز ببود، رای پذیرایی آمد. تا از سخن گفتن باز ماندند. هنوز کنیزک سینی را زمین نگذاشته بود برده تنومندی با سینی که روی آن بزی کباب شده دیده بود وارد شد. قاضی با اشتیاق گفت:

«نمی توانستم از بازرگان محترمی تنها با شیرپذیرایی کنم.»

بازرگان گره در پیشانی انداخت و لف لفی کرد. اما تندی خود را بازیافت و در جواب قاضی گفت:

«حدس می زدم بتوانیم با یکدیگر معامله کنیم.»

ـ «اما بدون دلیل شرعی نمی توانم حکم بدهم.»

ـ «فراموش نکن هر حکمی دهی؛ مردم رآی تو را می پذیرند.»

ـ «با این یاران همدل و شوریده حسین چه کنم؟»

ـ «هیچ حکمی برنده تر از حکم شرع نیست.»

ـ ««چگونه شرع جدش را علیه او به کار ببرم.»

ـ «هیچ شورشگری؛ برحق نیست. خدا و طبیعت، خلیفه و مردم، چوپان و گله، همه اینها سروری و بندگی را به جا می آورند.»

ـ «گویا تو حسین را نمی شناسی؟»

ـ «چرا... از بچگی او را می شناسم. پدرش را نیز. ذره ای خطا در رفتار و کردارش نمی بینم...، ابا این وجود اگر تو اراده کنی، می توانی.»

***

مرد بازرگان برخاست و کیسه زری که در توبره اش پنهان کرده بود بیرون آورد. بند آن را باز کرد و مشتی از سکه ها را بیرون آورد و میان مشتش چرخاند. بعد دوباره آن را توی کیسه ریخت.لختی ماند تا صدای شیرین برهم خوردن سکه ها درون قاضی رسوب کند. سپس گفت: 

ـ «من این کیسه را روی تاقچه، می گذارم و می روم. بدان چند برابر آن در راه است...  اما به فرمان خلیفه پس از پایان کار پرداخت شود.»

مرد موذیانه زهرخندی زد و کنار سفره خوراکی ها نشست و همچنان که لقمه ای برای خود درست می کرد از قاضی خواست به او بپیوندد و خودش را برای یک شب زنده داری طولانی آماده کند.

وسوسه درهم ها چنان غوغایی درون قاضی برپا کرد که دلش به خوردن نمی رفت. به اندیشه فرو رفت. احساس کرد کوفه همچون، گوساله ای زرین زیر پایش است. تاکنون چنین پیشنهادی ارزشمند به او نشده بود. هزار درهم طلا به همراه قباله باغی که همچون گلستان بود. در رویاهای خود درون باغ چرخید و برای درهم ها نقشه ها کشید. اما یکباره واقعیت چهره عریانش را  نشان داد. او قاضی است و خدا ناظر اعمال و رفتارش. حتا زیر لب زمزمه کرد:

ـ «نبایستی در پایان عمر قضاوتی کنم که حیثیتم برباد رود.» اما کسی در گوشش بانگ زد:

ـ «کسی که برای رضای خدا و آرامش جان ها حکم دهد، نبایستی از چیزی بترسد.»

اکنون صداها را واضح تر می شنید. صداها از جایی دور می آمد، اما واضح و روشن بود. «مگر نه این که حسین در پی آشوب و شورش است؟ مگر نه این که بر خلیفه فقیه شوریده و تن به بیعت نداده است؟ مگر نه این که اینکار او ریختن خون هایی را در پی خواهد داشت؟»

صدای دیگری در سرش پیچید: «فراموش نکن چگونه قاضی القضاتی هستی که از عهده پذیرایی یک میهمان برنیایی و مجبور باشی بزی که در خانه داری و به شیر آن نیاز داری؛ قربانی کنی.»

باز خودش پاسخ می داد: «اما قاضی باید جانب عدالت و دادخواهی را بگیرد و  حق را ناحق نکند.»

ـ «این ها همه ظاهر نمایی است! عدالت و دادخواهی کدام است؟ جان یک تن بیشتر ارزش دارد یا ستون خیمه دین. مگر خلیفه نگهدار نظام نیست و  پیروی از او اطاعت از خدا نیست؟»

قاضی سرش میان دستانش گرفت. می خواست فریاد بزند و خودش را از این افکار خلاص  کند، اما فهمید نمی تواند. از ناچاری نگاهی به اطراف انداخت. مرد بازرگان را دید که  در گوشه ای چنبره زده و به خواب عمیقی فرو رفته است.

زمان درازی گذشت، قاضی به خودش تلقین کرد  می تواند با این کار  جانب عدالت را بگیرد.  نیز  گشایشی در زندگی اش، مگر نه بارها به درگاه الله دعا کرده بود او را از زندگی ساده و کم درآمد برهاند. اما چگونه؟ با گذاشتن پا روی حق و عدل! به راستی حق و عدالت کجاست؟ بایستی اندیشه کند. شب طولانی در پیش داشت، می توانست همه جوانب را در نظر بگیرد. زمزمه مرد بازرگان او را به خود آورد:

«من پگاهان پیش از سپیده می روم و در میدان شهر به انتظار می مانم.»

در شبی تاریک و شبگون، با هوایی آکنده از نفس مرد بازرگان سردرگم و پریشان سعی کرد خود را به قضا و قدر بسپارد. همه چی بستگی به اندیشه ای خردمندانه داشت. میان دو راهی بهشت و جهنم قرار گرفته بود. دغدغه ای که امانش را بریده بود. اگر مردم رآی و قضاوت او را می پذیرفتند، و این غائله ختم می شد، دین خدا پابرجا و از فتنه و آشوب پاک می شد و با درهم هایی که خلیفه می گرفت، می توانست جبه و عبا را برای همیشه کنار بگذارد و بقیه عمرش را در  گوشه ای اعتکاف کند و به عبادت مشغول شود. اما اگر مردم قضاوتش را برنتابند، دین و دنیایش را با هم از دست خواهد داد.

***

سراسر شب بیدار ماند و با خود نقشه کشید. برای چند بار چشمانش گرم شد، اما همین که بخود آمد، مرد بازرگان را دید گوشه ای خوابیده و کیسه زر همچنان روی تاقچه بود. نفهمید  تا کی در اندیشه بود که چشمانش سنگین شدند. همين که بیدار شد، دید آفتاب همه جا پهن شده  است و مرد بازرگان نیز رفته بود.

به دشواری برخاست. نمازش قضا شده بود. با اینکه احساس گرسنه می کرد، اما چیزی از گلویش پایین نمی رفت. لختی در جایش ماند، آنوقت برخاست، جبه قضاوتش را پوشید و از اتاق که بیرون آمد. پایش که به حیاط رسید، چشمش به خون دلمه شده بز افتاد که دیشت برای میهمان سر بریده بود. رویش را برگرداند و برای این که منصرف نشود، تندی از خانه بیرون زد.

***

مردم انبوهی در میدان شهر گرد آمده بودند. قاضی القضات در پناه گزمه ها و سربازان مسلح به سوی میدان شهر راه افتاد. طوری برنامه ریزی کرده بود که پس از اعلام رآی خود از محل بگریزد و بیماری را بهانه کند و برای همیشه خانه نشین شود. با این وجود چهره اش از اندوه درهم بود.

زمان زیادی گذشت تا شیپورچی ها نواختند و بلندگوها آمدن قاضی القضات را به مردم شنواندند. صداها خوابید. هممهمه ها خاموش شد. پچ پچ ها فرو خورده شد و نگاه ها ششدانگ به دهان او دوخته شد.

قاضی بر بلندی ایستاد. زمان درازی مردم را نگاه کرد. سپس با آوایی رسا بر پیامبر و خاندان او  درود فرستاد. آیاتی از کتاب خدا تلاوت کرد، آنوقت سخن خود را آغاز کرد. از فتنه و شورش گفت. از حفظ بیضه دین و نگهداشتن عمود خیمه، که حمایت از خلیفه فقیه از واجبات است. بدون خلیفه دین و نظام و ملک فرو می ریزد. در پایان لختی خاموش شد، شاید می خواست تأثیر کلامش را در مردم ببیند.

مردم خاموش به سخنان قاضی گوش می دادند. مانند کالبدهای بی جان، حتا صدای نفس های آنها نیز شنیده نمی شد. قاضی زمان را مناسب یافت. نفسش را فرو داد و دستش را بالا آورد و بانگ زد:

«ای مردم، بدانید کسی که بر خلیفه خروج کند... مراسم حج را نیمه تمام رها کند... و بخواهد فتنه انگیزی کند، ریختن خونش مباح است؛ حتا اگر فرزند پیامبر باشد.»

آوای قاضی همچون ضربه های چکش و پتک بر سر مردم فرود آمد. نخست کسی واکنشی نکرد، اما در پی آن خروشی به پا خواست. اما قاضی خود را گم کرده بود.