راپسودی ایرانی [بخش دوم]
اين چيست؟ رويا يا توهم؟ شايد هم هر دو. اصلا مگر فرقی دارد! مرز آنها کجاست؟ مگر نه اين که توی اين سالها و همه اين وقايعی که گذشت، هيچیاش راست نبود. انگار يک بازی بود. آن هم بازی دروغينی که مثه وهم و خيال گريخت. اما خاکستر آن خيلیها را سوزنداند و عده ای را نيم سوز کرد.
چه حرارتی داشت! از گرمای سوزان آن می سوزم. خودم را نزديک کتابفروشی ميرسانم. بسوی ميدان ميروم، جايی که نه سبزهای از آن مانده و نه فواره آبی. با درختانی خشک و بی برگ. آنسوی ميدان کتابفروشیام ديده ميشود، اما اکنون مخروبهای بيش نيست. بوی دود و سوختگی سرازير ميشود توی بينیام. چشمانم ميسوزد و سرم را به دوران مياندازد. سعی مي کنم چشمانم را باز کنم و گوشهایم را تيز. اما افسوس که ديگر نه کتابی سالم مانده که بخوانم و نه آلبومي که صدايش را بشنوم. آنها را زير و رو مي کنم. يکی خودش است و جلد ندارد، ديگری قاب دارد اما خودش نيست. آن يکی همهاش است؛ اما سالم نيست، شکسته و دو نيم شده است. انبوهی از پوشش گنجينه ميان تهی که حسرتی تلخ برميانگيزد.
نالان نجوا مي کنم: مارش ايرانی موتسارت کجاست؟ بايد آن را گوش کنم.شايد هم سمفونی پرسپوليس، يا که تارهای ايرانی. کجاست سوگ سياوش؟ شاهنامه و خداينامه چه شدند؟ ديوانهوار ورق پارههای سوخته را جستجو میکنم. انبوهی مردم شگفت و متعجب تماشايم ميکنند. شايد با خودشان فکر ميگويند، خنزرپنزری دورهگردی است که ميان انبوه وسايلی تباه شده بی ارزش، دنبال شيئي گرانبها مي گردد.
مردی کتابی نيم سوخته را نشانم ميدهد و ميگويد: نصفش سالم است، نوشته قيمت صد تومان، اين پنجاه تومان را بگير.»
دود تيره و خفهای که از اگزوز موتورسيکلتهای چهار پنج پشته بيرون ميآيد، ميدان را با خود ميبرد. خودم را به قهوهخانه قديمي ميرسانم. شايد که استکانی عرق زيرميزی بفروشد.اما قهوهچی يک استکان چای قند پهلو جلويم ميگذارد. زهرخندی ميزنم و نجوا ميکنم، استکانی عرق کشمش میخواهم.
صدايم بيشتر به پچپچ مجنونی ميماند که خودم هم زورکی مي شنوم، اما قهوهچی ميفهمد و قهقهه زنان جواب ميدهد: «قرنهاست که مستی و عشق ممنوع است.»
اسکناسی مچاله روی ميز مياندازم و از قهوهخانه بيرون ميآيم. در آخرين دم زهرخندش را ميشنوم که مثل زهر به جانم مي نشيند، اما اهميت نميدهم. خود را تنها و بیپناه ميبينم. کوچهها ساکت و خلوت است. ترس گنگی به تنم افتاده است. فکر ميکنم شايد اگر به خيابان اصلی برسم و کسانی را ببينم، ترسم بريزد. با ديدن عابرانی تند ميکنم، اما خيابان شلوغ هم ترسم را از بين نميبرد. مردم ميآيند و ميروند بدون اينکه کاری به من داشته باشند. مانند ارواحی سبکبال مي گذرند و تنها ترسم را بيشتر مي کنند.
احساس پوچی و تنهايی خاصی که اين بار بهم دست داده، بيش از هر بار آزار دهنده و جانفرسا است. نه شور و شوقی و نه اميد و آرزويی. اميد با سرعتی باور نکردنی می گريزد و خروارها بيهودگی جای آنرا پر می کند. احساس مي کنم بيهودگیام گم نمي شود که نمي شود. بدتر از آن تنفر تلخی وجودم را پر مي کند و راه گلويم را بند ميآورد. نه چيزی جای آن را پر ميکند و نه ميتوانم ادامه دهم. احساس تلخ و سوزانی که مانند آتش درونم را ميسوزاند و ميجلزاند. دلم ميخواهد انتقامم را بگيرم، اما نه ميتوانم و نه ميدانم از چه کسی؟ از شدت استيصال مچ دستم را گاز مي گيرم، آنقدر که دندانهايم توی پوست دستم فرو ميرود و جای آن کبود مي شود. حتا خونی ميشود. ميدانم استمرار اين کار هم دردم را دوا نميکند؛ مگر اينکه نمک به زخمم بپاشد.کاش از پای ديوار زنده بازنميگشتم.
«فراموشی در شرايطی خاص مي تواند در انسان (آرامش موقت) ايجاد کند.» اين را چه کسی گفته؟ فيسلوفی مشهور! اما چه فرق مي کند. بهتر است فراموش کنم، که به آرامش برسم. حتی به قيمت از دست دادن هرآنچه برايم مانده، که ديگر به آنها نينديشم. ديگر ديدن آنها چيزی به يادم نياورد.
گيرم که راست بگويی و برايت آرامش به همراه بياورد، اما با احساس پوچی و بيهودگی چکار ميکنی؟ آيا به زندگی بدون عشق فکر کردی؟
چه مي خواهی بگويی؟
مگه نميگفتی: «اگه زندهام برا اينه که اينا را دارم.»
ميدانم باز زنم خواهد گفت، اگر نميخواهی از اين خنزر پنزرها استفاده کنی به چه دليلی خواستی برايت پنهان کنند. اصلا چه لزومي دارد که با هر يادآوری حرص بخوری و پشت دستت را گاز بگيری. خّب اگر نديدن آنها کمي آرامشت را برميگرداند، پس طوری سر به نيستشان کن که هيچ چشم نامحرمي به آن نيفتد.
اما يک موضوع را نبايد فراموش کنی، اگر آنها را از سر باز کنی، شرايط ساده زيستن را شايد بوجود ميآورد، اما زمينه تباهیات را نيز فراهم خواهد کرد. و اين يعنی اضمحلال و محو شدن تدريجی.
«دست از سرم برداريد. چی از جونم ميخواين.» داد و فرياد راه مي اندازم. زنم دستم را مي گيرد، شايد آرام بگيرم.
به جاي اين لوس کردنها بهتر است يك ليوان آب به من بدهي، از تشنگی زبانم به سقف دهنم چسبيده، اما همين طور نشستی بيخ دلم تا دق مرگم کنی. ای کاش مي تونستی جای اونا را برام پر کنی. کی بود که ميگفت، تداوم زندگی زناشويی عاشقی مي آورد. اگه اينطور بود عشق متاعی بیارزش شده بود.
پيرمردی نشسته است کنار چشمه آب حيات؛ که ديگر آبی از آن بيرون نميجوشيد، سر در گريبان و متفکر گيسوان فرو ريختهاش را پهن کرده است ميان چشمه خشک. گذر جوانی از آن نزديکی او را بخود ميآورد.
جوان با ديدن چشمه خشک دچار حيرت ميشود. پيرمرد راز خود را با جوان در ميان ميگذارد، که زمانی او نيز جوانی برنا بوده و جويای آب حيات. و با همين نيت به اينجا آمده بود که از آب چشمه بنوشد و دارای عمر جاودان شود. اما چون سالی يک بار آب از چشمه ميجوشد و سرازير ميشود، آن هم زمانی که نگهبان چشمه که زنی زيبا و محسور کننده است، با رقص و آواز به پايکوبی ميپردازد و با پايان رقص و آواز؛ آب چشمه نيز تا سال ديگر خشک مي شود.
پيرمرد چنان مفتون رقص و آواز شده که هر پنجاه سال از نوشيدن آب حيات بازمانده و جوانیاش را سپری کرده بود، برای همين جوان را پند داد که اين وسوسه را در خودش بکشد و آرزوی زندگی جاويد را فراموش کند. زندگی به همين صورتی که است اصالت دارد، و اصالت بارزترين خصيصه است، به اين معنا که همه چيز همانست که هست و نه چيز ديگری،
از کجا معلوم که راست مي گويی؟ چه دليلی داری؟ شايد به نوعی با اين چيزها سعی ميکنی فرار کنی. شايد اين هم يکی ديگه از خودخواهیهايت است. هزار بار به خودت تلقين کردی که آنها را به هيچی ترجيح نميدهی، اما به هر نامحرمي نشانشان دادی. با هر ستايشی تسليم شدی. نه تو ديگر داری به خودت هم دروغ مي گويی. خودت نخواستی نگهشان داری، آنوقت نشستی و عزا گرفتی. تراژدی؟ نه، اينطور نيست. برای عاشق شدن؛ نياز به اين بهانهها نبود. حتا نسخه کپی دست چندم يک آلبومِ مانده دست يک دوست؛ يا خرت و پرتهای دست به دست شده يک محلل ميتوانست عاشقانه باشد، البته اگر نخواهی عذر بتراشی و باز بهانه بياوری که نميتوانی آنها را بگذاری جلويت و مدتها بهشان نگاه کنی. آن هم با اين توجيه که تو را به گذشته پيوند ميدهد و رستگاری میآورد.
کاسه سرم از همهمه صداها داغ است. اما نبايد جا بزنم. ميخواهند مرا سرد کنند، مرا بترساند، بايد آنها را توی دلم سرازير کنم. نبايد به افکارم اجازه دهم مرا بازی دهد. مگر نه اينکه عاشق اعمالش دست خودش نيست.
خود شاه آوازه خوان عاشيقلار را به قصر دعوت کرد، که برای آنان آواز بخواند. بلافاصله پيشگويان و منجمان و کاهنان او را از اين کار منع کردند که چه بسا آواز او ملکه را سحر و جادو کند.
شاه لختي در فكر فرو رفت. اما نگاه متزلزلش که به ملکه افتاد، سّر خورد و ماسيد. پس با لحنی دلجويانه که ملکه را خوش بيايد، فرمان داد عاشيقلار به قصر واردشود، اما آواز محزونی بخواند، که ملکه جادو نشود. اما از آنجا که سرنوشت عاشق در عشق گره خورده است، ملکه چنان شيدا و مفتون ميشود که خود را در آغوش عاشيقلار مياندازد.
شاه نميتواند حسادت خود را نگه دارد، پس فرمان ميدهد سر از بدن عاشيقلار جدا کنند، اما سر بريده همچنان برای ملکه آواز مي خواند.
گرچه بنا به اعتقادات عاشقان، آوازهخوان هنوز نمرده و سر بريده همچنان مشغول آوازخوانی است. کافی است نگاهی به داستانهای شورانگيز بيندازيم، تا در تداعيهای اسطورهای و قهرمانی جای پای چنين عشاقی را به فراوانی پيدا کنيم. کسانی که چندان هم رويايی نيستند.
رويا چيست؟ اگر فکر ميکردم، پاسخ من به کسی است که بازگشت او به جهان وجود امکانپذير است اين شعله ديگر در درون من زبانه نمي کشيد، ولی چون از ظلمات دوزخ احدی تاکنون زنده بازنگشته است، اگر آنچه مي شنوم، حقيقت باشد، بیآنکه از بدنامي بترسم به تو پاسخ خواهم داد.
عشق کدام است؟ وديعهای الهی، آن هم وقتی زندگی غيرقابل تحمل و انسان دچار سرخوردگی مي شود، تصميم ميگيرد عاشق شود. برای همين عشق بدون هيچ حساب کتابی است. منطق در آن جايی ندارد.
در سياهی شب پچپچی از ميان خاموشی و تاريکی به گوش رسيد: «آن مرگ هم برای آنها کم است، بايد مجازات سبعانهتری برای مکافات اعمالشان در نظر گرفته شود.»
انگار باز همگی توی اتاقم جمع شدهاند. صدای عبدی شنيده ميشود: «کمال قبلهاش با ما يکی نبود، مرگ حقش بود!»
لاندو دخالت مي کند: «شلوغش نکن. مرگ حقيقت است، اما حق نيست.»
اگر کمي فکر کنيد، خواهيد فهميد که حرفهای شما بیمعنا است. اين ميتواند بيماری مسری باشد، چون حقی برای ديگران قايل نيستيم، از آن استفاده مي کنيم و ديگران را خلقی، حزباللهی، طاغوتی، مرتجع، ليبرال، خودی، غيرخودی خطاب ميکنيم، و حاصل آن مي تواند تا بی نهايت ادامه داشته باشد. در پايان قربانیهايی پيدا مي شوند. در چنين قربانگاه بیحاصلی خود قربانی کنندهگان نيز فدا مي شوند.
محض رضای خدا به من بگوييد چه اتفاق افتاده است؟ امشب چشمهایم از هميشه سنگينتر شده است. مانند اينکه سنگ روی پلکهايم گذاشته باشند. من اينجا توی تاريکی دراز کشيدهام. ميدانم همهتان به اتاقم آمدهايد، اما نميتوانم بفهمم چه اتفاقی افتاده است. چرا همهتان مرموز و با پچپچ و صدای لرزان صحبت مي کنيد. ميدانم داريد حقيقتی را از من پنهان ميکنيد. حادثهای اتفاق افتاده است. آرام آرام خودم ميفهمم. مدتهاست که فريب خوردهام. خيال ميکنيد که خودم به آن پی نبردهام. لحظاتی است که من بيشتر از همه شما آگاهترم. خودتان هم خوب مي دانيد! تا به امروز هم اتفاق افتاده بود که پچپچهای شما را شنيده باشم. در سرزمين عجيبی زندگی ميکنيم. خدايان ما عاشق خونند. هر چندبار جوانان و دوشيزگان خود را به پيشگاه آنان قربانی مي کنيم. هزار هزار تن مرد جوان و فوج فوج دوشيزه بکر. اما معلوم ميشود قربانیها تکافو نکرده است. مثل اين که اين بار از ميان ما کسی را انتخاب کردهاند. چرا جرئت نميکنيد به زبان بياوريد. آيا بايد خودم حقيقت را بفهمم.
به سرعت رکاب ميزنم، در جادهای که دوسويش درختان بريده شده سپيدار با شاخههای هرس شده، وجودشان را به رخ ميکشند. با صدای محکوميانی که در حلقوم خفه شدهاند و در حال فراموش کردن مفهوم زندگی هستند. گرچه خود اين راه را برگزيدند، اما با اين حال لايق اين مرگ نميدانند. تنها جيغ گربههايی شنيده ميشود که از زير پا ميگريزنند و روی تنه درختان با چشمان براق، مرا تماشا ميکنند.
از آنجا که مجبور شدم يکريز رکاب بزنم، سينهام به سوزش افتاد. برای همين کمي از سرعتم کم ميکنم. اما همچنان نگرانم، نمي خواهم خاکسپاری در لعنتآباد انجام شود. فرشيد نجوا مي کند: «قهرمانی که با ايثار و فداکاری خود را تطهير ميکند و قادر ميشود از ورای واقعيات امور را ببيند، خودخواهی او زايل مي شود و جای آن را معرفتی ابدی پر ميکند.»
بوی عرق تنم از رکاب زدنهای پی در پی، در آن غروب گرگ و ميش با بوی مرگ در هم آميخته است. سعی ميکنم از ميان قبرهای که بعضی تازه حفر شده بودند، راهم را بسوی غسالخانه کج کنم. سوگواران جلو ساختمان جمع شدهاند، نم نم بارانی که از ابر تيره غروب باريده، نيز نتوانسته آنها را از آنجا دور کند. بدتر از آن گربهها هنوز ميان قبرها به جست و خيز مشغولند. فرشيد جلوتر از ديگران ديده ميشود و سرود يار دبستانی ميخواند. عبدی فقط توی مصرع اول با او همخوانی ميکند، اما از هيجان مي لرزد. لاندو ترسيده خودش را کنار مي کشد. از ميان انبوه مردم خودم را به مردهشور خانه مي رسانم. آدمها را نمي بينم، يا که اگر ميديدم، ديدن نبود! اشباحی بودند که گريان و اندوهگين بودند و بعضی بر سرو روی خود مي زدند و به هر سويی مي دويدند و مي گريختند.
وارد که مي شوم، با انبوه مرده شورها با روپوشهای يکدست سفيد روبرو مي شوم. سرکرده آنها ميخواهد بيرونم کند. با التماس مي گويم: «فقط چند لحظه ببينمش.»
غرغری ميکند، اما از جلوی راهم کنار ميرود. به سوی سکوهای کاشیکاری شده نزديک مي شوم. جايی که او را خواباندهاند. سه تا سوراخ روی سينه و شکمش ديده ميشود.با قيماقی از خون دلمه شده دور آن. سرکرده غسالخانه دستور ميدهد جنازهها را توی چاله بزرگی گوشه گورستان خاک کنند.
با التماس جنازه را از او طلب مي کنم. با صدای بلند مخالفت مي کنم. پانصد تومان ميان مشتش فرو مي کنم، بالاخره قبول مي کند. جنازه را بر دوش ميکشم و زير مهتاب ماه راه مي افتم. عبدی به کمکم مي آيد. فرشيد هم بيرون منتظر است. بادي مرموز به کمکم مي آمد و سنگينی آن را آسان ميکند. از ميان گورهای حفر شده مي گذرم و او را درون گودالی جا ميدهم و کمي خاک و مقدار زيادی گلهای سرخ و نسترن روی آن ميريزم. عبدی قرآن خوانی را بالای قبر حاضر ميکند. اما او بجای نيايش شروع به پيشگويی مي کند: «تو زنده ميمانی با عمری طولانی، اما آرامش نخواهی داشت، مگر زمانی که معشوقههايت را نابود کنی.»
کت استيونس مهتاب را بر شاخهها مينشاند، موتزارت عروسی فيگارو مينوازد با ارکستر، عاشقان گرد آتش دسته جمعی ترنم میکنند عاشقانه. دسته کُر همصدا میخوانند اپرای ليلی مجنون.
زنم صدايم می زند و رويايم را حرام مي کند. چشمانم را باز مي کنم. هوا روشن شده است. باريکههای روشنايی مانند از خطوط افقی لای شکاف حصير پنجره توی اتاق مي تابد. همزمان بادی دلنواز میوزد، از جايی که معلوم نيست. مانند نسيمی برزخی، گونهها را تا زير لاله گوش مي لرزاند. خنکی دلانگيزش به گونهای مرموز نوازشم ميدهد و بجای آنکه بلرزانم؛ گرمم مي کند. عجيب است، ديگر از آن وحشت هميشگی خبری نيست.
نميدانم چه موقع است. شايد دم دمای صبح، شايد هم روز شده باشد. چون با اين که هوا روشن و سپيدی صبحگاهی؛ هوا را پر کرده است، اما از نور خورشيد خبری نيست. تنها همان وزش نسيم مرموز حصير پنجره را اندک پيچ و تاب ميدهد و نور موربی که از لای درز حصير به درون ميتابد، بالا پايين ميرود. بازی ميکند، پهن ميشود و نازک، گاهی هم روی صفحهای ميافتد و اشکال و نوشتههای روی آن را منعکس ميکند.
کسی تتمه گنجينهام را به اتاقم آورده است. بی گمان کار زنم است که تاکنون آنها را در صندوقچه خانه مادری پنهان کرده و اين همه مدت مرا بیخبر گذاشته است. با ديدن آنها که توی اتاق پراکنده و بهم ريخته کود شده، احساسی بهم دست نميدهد. نه خوشحال ميشوم، نه آزرده. حتا رويم را برمیگردانم مبادا از ديدن آلبومي خاطرهای در من زنده شود و بسوی آن ها کشيده شوم.
از جايم بلند میشوم. قفل خراب و در بسته است. دستگيره سرد را ميان مشتم فشار میدهم، چنانکه خنکی آن را حس میکنم. بزور در را باز میکنم و خودم را به راهرو میرسانم. آنجا دستشويی کوچکی است. دست و صورتم را می شويم. نگاهی به آيينه میاندازم. با اين که ريش هايم کوتاه هستند، تصميم میگيرم صورتم را اصلاح کنم. خوش دارم امروز چهرهام را شاداب و سر حال ببينم.
پس از اصلاح حوله را از كنار آينه برمیدارم و صورتم را خشك می کنم. بار ديگر به آيينه نگاه میکنم، صورتم گرد است و گوشتالود. با چشمهاي ريز و ميشي؛ و بينی بزرگ و پت و پهن. چهره مغولی! مسخره است. برمیگردم به اتاقم. بیگمان همهاش مربوط به كابوسهای لعنتي اين چند سال است.
تصميم میگيرم اين اندک گنجينه را از خودم دور کنم. بدهم به کسی که دوستش داشته باشد. اما نه، آنوقت وابسته او می شوم، آنهم برای چیزهایی که متعلق به خودم بوده است. بهتر است آنها را سر به نیست کنم. فرض بکنم که آنها را همراه بقيه تاراج کردهاند. اما دلم نمیآيد. اين مانده رسوبات افکار عاشقانه بدجوری مانع میشود. اما نبايد بذارم پيش از اين دست و پايم را ببند. ناخودآگاه فکری به سرم می زند، همه را دفن می کنم، در آنصورت نه چشم نامحرمي به آن می افتد، هر وقت هم خواستم دوباره سراغشان می روم.
سرم را برمی گردانم و به ساعت روميزی نگاه می کنم؛ مي بينم روی ساعت دوازده خوابيده است. اما عجيب است بوی سحر در هوا موج ميزند. نبايد پيش از اين معطل کنم. با دشواری برمیخيزم و همه را بغل میزنم و توی حياط میبرم. حالا تنها کاری که بايد بکنم، چالهای در باغچه حياط حفر کنم و همه را چال کنم. همچنان که مشغولم، زير لب زمزمه میکنم.
من به دنبال ديگری نيستم.
دلبستگی ما هميشه خواهد ماند
و ميدانی که عشق من همراه تو خواهد رفت
همانطور که عشق تو با من ميماند.
بار ديگر خودم را به اتاقم ميرسانم. سراغ شرابی کهنه ميروم که سالهای درازی آن را مخفی کرده بودم. برای نخستين بار در زندگيم مست ميکنم. مستی که اگر برايم دلپذير نبود، و به واقع بسيار هم رنجآور بود، اما چيزی در خود داشت، شور و هيجان، حلاوت تمرد و عياشی که نشاط و زندگی در آن بود.
آنجا بود که صدايی از دوردست ها در گوشم بانگ زد: وای بر تو اين مغرور مفلوک که از ميان آن همه ترديدهای خوفناک، بدترين را برگزيدی و با قربانی کردن واپسين داشتههايت توقع داشتی آرامش بدست بياوری.
اما ميدانم بالاخره کسانی شهادت خواهند داد، من نخستين کسی هستم که معشوقههايش را در دل خاک دفن کرد، که مبادا دست نامحرمي به آنها برسد، تا آرامش خود و دیگران را از بین ببرد.
پاييز 1360 ـ مشهد