راپسودی ایرانی [بخش اول]
بامداد خنک يک صبح پاييزی،در حالیکه روشنايی سفيدگونه رقيقی از کنار پارچه چشمبند؛ وجودش را به رخ مي کشيد، وادارم کردند با چشمان بسته کنار ديوار بايستم. ترس فزايندهای به جانم افتاده بود به همراه نسيم خنکی که معلوم نبود از کجا و کدام سمت ميوزيد. نسيمي که تارهاي ناپيدای وجودم را ميلرزاند و ميسوزاند. همانجا بود که مايعی ولرم راه افتاد توی پاچه شلوارم. پيش از آنکه بفهمم چه برسرم خواهد آمد، يکی با تحکم لبه لباسم را گرفت و کشيد. پس از اينکه مدتی همراه خودش توی حياطی بزرگ چرخ داد، از در آهنی بيرونم کرد و گفت: «آزادی، اما پشت سرتو نگاه نکن و برنگرد.»
آن مايع ولرم خيلی زود، سردی چندشآوری پيدا کرده و تنم را لرزاند. بدتر از آن زانوهايم بودند که از بیحسی انگار مال خودم نبودند. چنانکه مجبور شدم تلوتلو خوران و به آرامي راه بروم. بعد هم رانهايم براثر مالش با شلوارم به سوزشی کشنده افتادند.
اين موضوع چنان به سرعت گذشت که نپرسيدم بر سر وسايلم چه آمده است و يا آنها را برميگردانند! تنها سعی کردم نگاهی به دور و برم بکنم. بزودی خودم را نزديک خيابان پت و پهن ديدم، جايی که جنبدهای ديده نميشد، مگر گهگاه ماشينی پرشتاب و خاموش صفير کشان ميآمد و دور ميشد.
چندبار نفس عميق کشيدم و سعی کردم ترس و وحشتی که فلجم کرده بود از خود دور کنم. ميخواستم زودتر به خانه برسم، اما نه زانوهايم توان راه رفتن داشتند و نه سوزش ران پايم اجازه مي داد از اين تندتر بروم. هنوز نفهميده بودم کجا هستم. با ديدن روشنايی چراغهای مغازهای آنسوی خيابان، سعی کردم خودم را به آنجا برسانم، اما با صدای گوشخراش بوق ماشينی از جا پريدم.
آمدم وسط اتاق، روی فرش دستباف کهنه قديمي دراز کشيدم. هر وقت از اين کابوس از خواب ميپرم، از تختم پايين ميآيم و وسط اتاق ولو ميشوم. جايی که برای من حکم مرکز عالم را دارد. زمانی معشوقههای فراوان و دلدادههای انبوهی خوابيده بود.
تنم از عرق خيس شده است. سعي ميکنم به كابوسم فکر نکنم. اما نمي توانم. وحشت اين کابوس چنان در جانم لانه کرده است که اگر صد سال ديگر هم عمر کنم، نميتوانم طعم وحشت آن را پاک کنم. احساس تشنگی ميکنم و تلخی که زبانم را به سقف دهانم چسبانده است. بدتر از آن بدنم داغ است و شقيقه هايم مي سوزد. اما کلافهتر از آنم که از جايم بلند شوم. تاريکی هيبت ترسناکش را همه جا پهن کرده است. زمان درازی به پنجره خيره مي شوم. از فکر اين که بايد زمان درازی منتظر دميدن روشنايی باشم، بار ديگر دچار وحشت مي شوم.
بدون اين که افکار يأسآلود راحتم بگذارند، به فکر فرو ميروم. نميفهمم چگونه دوباره بدستشان بياورم. همه غارت شدهاند، مگر بخشی از آن را که زنم پنهان کرده است. گرامافونم همچنان روی ميز چوبی است. با اينکه صفحهای ندارد، اما انگاری روشن است، بعد هم احساس مي کنم نوای آهنگ ملايمی شنيده مي شود. نوايی که فراتر از درک آدمي است. گاهی برای دمي کوتاه تّن صدا پايين مي آيد، اما تا ميخواهم چشمانم را وا کنم، آوازی گسسته و منقطع تاريکی ياس آور شبهای پاييزی را در قلبم ميچکاند. مانند يک ملودی فانتزی با محو تدريجی اندوه ميآورد و بيش از پيش گيجم ميکند. حواسم را متمرکز ميکنم، ضجه دردناکی از دور دستها شنيده ميشود. به هر سختی برميخيزم و بسوی پنجره ميروم؛ تا بيرون را تماشا مي کنم، نه آنجا خبری نيست. تنها گربه سياهی روی ديوار همسايه چمباته زده است و با چشمان براق به من خيره شده است. اما نميتواند ضجه گربه باشد.
دوباره برميگردم سرجايم دراز مي کشم، مثل عاشق زخم خورده به رد پای معشوقم خيره مي شوم. از آخرين باری که آنها را لمس کردم خيلی گذشته است. تنها چيز ارزشمندی که برايم مانده، راپسودی رويای عشق است، که آنهم شکسته و دو نيمه شده است. صفحه شکسته را توی دستم ميگيرم و ساعتها نگاهش ميکنم. نميتوانم بفهمم بر سر بقيه آنها چه آمده است. ديگر با آوای و ترنمش بيگانهام. در اين چند ماه خيلی تغيير کردهام. ميان من و آنها، جز سکوت و خاموشی چيزی نمانده. و همينطور ميان من و خانوادهام. نام اين زندگی نيست، نه اين زيستن نيست. که هر شب کابوس ببينم. و گربهها با چشمان براق بهم خيره بشوند. چرا هيچکی به حال من ترحم نمي کند. نمي دانم چکار کنم. در باره هر راه حلی که به عقلم رسيده فکر کردم، حتا خودکشی. ناخودآگاه رو به آسمان ميکنم و فرياد مي زنم: «خدايا، صدای راپسودی ايرانی را میشنوی؟»
اما صدايم را خودم هم بزور مي شنوم. سعی مي کنم بدانم ساعت چند است، اما تاريکی مانع مي شود. زنم را صدا مي زنم که ليوانی آب بياورد و از وقايع جولای 820 بگويد و از کشتار پس از آن؛ با اين که فقط چند ماه از آن موقع گذشته، اما دلم ميخواهد بدانم پس از يورش مغولان چه برسر دوستانم آمده است.اما فايدهاش چيه؟ مگه کمال که بهترين دوستم بود، مسخرهام نمي کرد. احساساتیام نمي خواند و خيال پرداز که منافع خلق را فراموش کردهام و سانتی مانتال شدهام. دلش ميخواست مثه خودش باشم، برای همين يک روز اعتراف کرد و حرف دلش را زد. حتا فهميدم دارد محاکمهام ميکند.ميگفت:«تو خّرده بورژوايی و بدرد مبارزه نميخوری.»
من فقط لبخند زدم. گفتم من فقط خودم هستم! آدمي كه ميخواهد عاشق باشد، عشق زمينی نه آسمانی و ملکوتی.
خيالم به گذشته های دور کشيده مي شود. روزهايی که بهانهای در کار نبود. برای خوش بودن و عاشق شدن. چگونه با صدای بلند تکرار مي کرديم : «مبارزه به آدمها انگيزه زندگی و عشق القا ميکند.»
اما اين دروغ است. من ديدم چگونه آدمهای مبارز، زندگی ديگران را گرفتند، چگونه با نيت کاشتن بذر عشق، تنفر و بيزاری بار آوردند.
گذشته چه دور به نظر مي رسد و دست نيافتنی. مانند رويايی گنگ و مبهم. چه چيزی ميان رويای ديروز و واقعيت امروز فاصله انداخته است؟ لاندو معتقد بود اگر مسايل پوچ و مهملی همچون آرمانگرايی و تقدسگرايی؛ به عنوان انديشههای مدون و ارزشی، اين چنين در ميان ما نفوذ کرده و وظيفهدار نجات و رستگاری مردم شده است؛ لابد دلايل مختلفي دارد، دلايلي كه بخش مهمي از آن به گذشته برمي گردد. گذشتهای که مبانی علمي تجربی مانند اکنون وجود نداشته، در عوض علوم نظری به شيوه تفکرهای فلسفی، دينی و عرفانی صورت حقايق مسلم و ايمانی بوده است. و با همين تفکر تنها عملكردی را نيک و پذيرفتنی مي دانستيم که تابعی از ايده آل ها و آرمان های دينی و مسلکی ما باشد. و تداوم آن در پروسه زمان با نوعی برداشت متفاوت به ما رسيده است.
اما آنچه باعث فاصله گرفتن و حتا بيزارم از آنها ميشود، علاقه منحط و عوامانه آنهاست. چيزی که حتا از تصور آن دچار آشوب و تهوع مي شوم. قبول دارم فقر و بيچارگی، مردم را در خود فرو بلعيده، اما غم نان و درد و رنج آن، مثل پوچی و بيهودگی زجرآور نيست. آن چيزی که مرا آزار مي دهد، فقدان عشق است. فقدانی که بيهودگی مي آورد و مانند خوره روحم را مي خورد و ذوب ميکند.
عبدی با قيافه حق بجانب می نالد: «عشق راستين در خداوند متجلی است.»
کمال دنبال حرفش را میگيرد: «خداوند هم نمودش در مردم است.»
دلم ميخواهد از جمع آنها فرار کنم، اگه لازم باشد حتا از خودمم هم فرار ميکنم. اما چگونه؟ بدون اين که بدانم بیهدف در خيابان قدم ميزنم. يک روز پاييزی، در پيادهروی عريض و طويل خيابان احمدآباد بی هدف قدم ميزنم. احساس میکنم توی اين مدت خيلی چيزها عوض شده است، خانهها، فروشگاهها؛ خيابانها و حتا جدول کشیها اما يکنواختی و تسليم جای خودش است.
زمان زيادی ميگذرد. عابر چندانی ديده نميشود. تنها برگ درختان زمين را پوشانده است. با اندوه سعی ميکنم برگها را لگد کوب کنم. حتا بوی تند و تيز پوسيدگی برگهای مرطوب که با طعم توتون کهنه همراه است و هميشه آنرا دوست داشتم، نمیتواند چيزی از اندوهم بکاهد. با آزردگی تسليم گونه چشمانم را میبندم و سعی میکنم بوی پوسيدگی که در هوا پخش شده، درون سينه فرو کنم. بدنبال فرو دادن پیدرپی نفسها، بوی عطر تند مرفينی شامهام را نوازش میدهد، چشمم را که باز میکنم. زنی را می بينم که باد چادرش را به تنش چسبانده است. برجستگیهایش مواجش سرازير می شوند تو چشمانم. دگرگون می شوم، بطوريکه کمي از رخوت و سستیام میپرد، اما صدای سلام آشنايی، آن احساس اوليه را برمیگرداند.
«سلام خرده بورژوا»
لاندو بود. بزرگتر از من است و تجربيات زيادی داشت. مهمتر از آن نفوذ انکار نشدنی روی ديگران. اما عيبی که داشت نه پايبند مرامي است و نه پيرو کسی. تازه افکار ديگران را ميخواند و سخره شان مي کند. طعنه زنان میگويد: «شرط ميبندم دنبال تيکهای.»
زهرخندی زدم و خواستم راهم را بگيرم که مانع شد و گفت: «قهر نکن، ميخوام باهات حرف بزنم.»
«باز چه شده؟»
«اول آشتی، بعد گپ دوستانه.»
بلافاصله دستش را پيش آورد، زورکی باهاش دست دادم. قدم زنان راه افتاديم. زمان زيادی حرف هايی معمولی زد، خيلی وقت بود که حوصله شنيدن اين چيزها را از زبان هيشکی نداشتم. خواستم از او جا شوم، فهميد و تندی گفت: «ميدانم دردت چيه، برای همين دوست دارم بهت کمک کنم.»
«خّب»
«ببين عشق برای تو مرده، اما من ميتونم کاری کنم به عشق واقعی برسی.»
«تو را چه به عاشقی!»
«بهتره تند قضاوت نکنی. گفتم عشق واقعی! آرمانگرايی را بذار برای کمال و عبدی و فرشيد. من چيزی را باهات آشنا مي کنم که بهت آرامش بده. خّب چی ميگی؟ قبول؟»
چون ساکت شدم، گفت: «اما بهتره اول لبی تر کنيم.»
ناخودآگاه وايستادم.با کمي دلخوری گفت: «اگه ميخوای امّل بازی در بياری، اصرار نميکنم.»
نميدانم چرا تسليم شدم و راه افتادم. چيزی نگذشت که توی کلبه ميدان پارک تندتند گيلاسهای شراب قرمز را به سلامتی مينوشيديم. خيلی زود کلهام گرم شد. نميدانم شرابش قوی بود يا چون بار اولم بود. احساس کردم دنيای تازهای را تجربه مي کنم. نوعی سرخوشی و شنگولی که گرچه بيهودگیام را از بين نبرد، اما به حد زيادی از اندوهم کاست.
لاندو به پرچانگی افتاد. تجربه زيادی در رابطه با زنان داشت. بدون اين که پيش خودم از او بت بسازم، تسليموار به صحبتهايش گوش دادم. معتقد بود دخترهای جوان خيلی فانتزی و خيالبافند. برای همين نه توانايی عاشق شدن دارند و نه مناسب لذتجويی هستند. آنها سعی ميکنند نقش معشوق رويايی را بازی کنند، آنهم بطور ناشيانه. اما برای موفقيت بايد رفت سراغ زنان پخته و با تجربه. نيازی هم برای رفتن به خانههای خاصی نيست، که توی همين خيابان برآورده ميشود.
زمانی که صحبتهايش به اوج خود رسيده بود و مرا سراپا گوش ديد، يکباره پرسيد: «تا حالا با زنی خوابيدی؟»
گفتگوی ما بزودی دوطرفه شد. اکنون ديگر آن جوانی نبودم که تنها شنونده مبهوت باشم. که من هم تنها تجربهام را برايش تعريف کردم. رابطهای که با بيوه مسن همسايه محله داشتم. حتا بهش گفتم چگونه عاشقاش شده بودم. گرچه آن اتفاق در مقايسه با تجربيات او ناچيز بود. اما برای خودم هيجانانگيز بود.
دلداریام داد؛ درست که تجربهام هيچ مشابهتی با عاشق شدن نداشت، اما آن را در برابر عشق رويايی؛ از واقعيت بيرونی برخوردار دانست. تجربهای که توأم با هيجان واقعی بود، نه ايدهآلی خيالی که در تبادل کلمات عاشقانه خلاصه مي شد.
«موزيک دوست داری؟»
«گوش ميکنم. تار و آوازی و اگر هم شنگول باشم تصنيفی شاد. »
«نه، بايد سمفونی گوش کنی. آنهم با صفحه گرامافون، گرد است با خطوط دوار. و سوزنی که آوای جادويی آنرا در هوا پخش مي کند، تا ذرات بينهايتش از گوشهايت توی سرت فرو برود و بجانت بشيند.»
شبی سرد زمستان که برف ميباريد، مرا به اتاقش دعوت کرد که گنجينهاش را نشان دهد. به بقيه هم گفته بود بيايند. چای را آماده کرده بود که صدای زنگ شنيده شد. بالاخره آمدند. همراه خودشان کمي مه و برفآبی آوردند که روی شانه و سرشان بود. با اين که برفآب بزودی آب شد، اما خيسی چندشآور آن را حس ميکردم.
کمال سيگاری روشن کرد و چنان تندتند پک زد که اتاق پر از دود شد. فرشيد استکانهای عرق را چيد و مثل هميشه ساقی جمع شد. عبدی برای خودش چای ريخت. جو خوبی حاکم شده بود، تنها من بودم که احساس مي کردم با آنها جفت نيستم. منی که نه آرمانی داشتم و نه عاشق بودم.
تا بخود آمدم موزيکی توی اتاق پخش شد که نوايی رويايی داشت، شروع نواها شورانگيز و هيجانی بود، اما با محو تدريجی، اندوهی با خودش آورد که مرا از خود بيخود کرد. چون شيفتگی مرا ديد، شروع کرد که اين راپسودی رويای عشق است. تمام موومانهای آن القای يک روحيه عاشقانه و تسليم در برابر عشق به همراه نوعی وابستگی ديوانهوار به آن، حتا اگر اين عشق رويايی باشد.
برخاستم و از نزديک به گنجينهاش زّل زدم. در حالت خواب و رويا، نگاهم از صفحهای به آلبوم ديگری ميلعزيد و در ميان آن گم ميشد. همچنان که ماه به آرامي در ميان ابرهای تيره و خاموش فرو ميرود. صفحهای برداشتم و شروع کردم به تماشای آن، نگاهم از سوراخ گرد وسط بسوی دواير گرد و منظم اطراف کشيده شد. هر چه به سمت لبه آن مي رفت بزرگتر و مواج تر. مانند افتادن سنگی در استخر آب که با هر موجی دامنه آن بزرگتر مي شود. موجها آواز مي شوند، آوازی که هر لحظه بلندتر و رساتر.
ديگران را خوش نيامد. مرا سانتي مانتال خواندند، با افکار و گرايشاتی خرده بورژوايی. ناچار شد صفحه ديگری بگذارد. سمفونی شماره 9 گوستاو ماهلر. نامش را گذاشته بود سمفونی مرگ. براستی که بوی مرگ از طنين سازهای بادی استشمام مي شد. انگار عدهای با افکار ماليخوليايی دنبال کسی راه افتادهاند. با هارمونیهای حماسی و افسانهای در وصف زندگی بهشتی. برای کسانی که به پيشواز مرگ ميروند. عجيب بود، با اينکه صدای ارکستر بوی نفرت آوری ميداد. اما آنها را مجذوب کرده بود.
بعد نوبت شوستاکويچ شد و سمفونی 1905 و انقلاب بزرگ. سرشار از نواهای پرشور و مهيج، با توالیهای سريع و تند يکی پس از ديگری. مارشها ميغريدند، سنجها زنگ ميزدند و طبلها کوبيده مي شدند. در پی آن آواز کُر آغاز شد و صدها آوازه خوان در ستايش انقلاب خواندند.
فرشيد مي گويد: «هر پرنده برای زاده شدن، چارهای ندارد مگر با شکستن تخم. کسی ميتواند متولد شود که بيش از هر کاری دنيای پيشين را ويران کند.»
آواهای پرشور ما را به خيابان ميکشاند. کاش مي شد روی يک سخن تأمل کرد. روی يک گفته تفکر کرد. هر چه است شعار و شور و شعف انقلاب.خيابانها شلوغ است. جوانان با هر صدايی به گوشهای مي گريزند. سربازان نارنجک گازآور و تير هوايی شليک مي کنند. همه چيز آماده است برای انفجار. همه چيز مهيا است برای نابودی و تولدی تازه، تولدی که ميتوانست اجتناب ناپذير نباشد! اما گور پدرشان، من که آرمانگرا نيستم. نگاه کن، تا آرمان را در چهره همهشان ببينی.
نه دوست من، داوری تو نارواست. اين منصفانه نيست. بهتر است با شناخت واقعيت به آواز آنان گوش کنی، آنگاه ميفهمی که درد و الم آنها چيست؟
کمال ناليد: «کاش زندگی محرومان را نميديدم، ستم و بيداد بورژواها را، که بخواهم از آن همه ثروت شان، از انبار دارايیشان، از کوه خوشبختی و کامروايیشان؛ سهم محرومان را بستانم.»
«انسان را چه فرض کردهای؟ تنها لقمهای نان!»
فرشيد بر سرم داد میزند: «آنچه مردم نياز دارند؛ عدالت، شکم سير و سرپناهی امن است.»
به هر جان کندنی از نزد آنها ميگريزم. خود را به محل گنجينهام ميرسانم، مرکز عالم. برای گذراندن شبی تاريک تا سپيده صبحگاهی، همراه با آوازی به زمزمه ملايم رودخانهايی که در کوهستان روان است، يا روشنايی لطيف آفتاب روی صخرهای استوار در غروب آفتاب. شنيدن داستانهای جن و پری از زبان آوازه خوانان، سرگذشت شاهان در تالارهای قصرهای پرشکوه. و عاشقانی در باغ های جادويی در شبهای مهتابی و پايان آن سکوت گورستان که تنها آهنگ رقص مردگان خاموشی آنرا برهم زده است. سفری که زير نور مهتاب با شنيدن آهنگی از کت استيونس زمزمه کنان مي خوانم: «سايه به سايه تو را تعقيب ميکنم و از دنبالت خواهم آمد، حتا اگر چشمانم را از دست بدهم، يا دستها و پاهایم را»
پيش از آنکه شبنمهای افسانهای در سپيده شکوفه بزند و روشنی پگاهان سايههای تيره شب را بزدايد، با لاندو معامله ميکنم. جهان به جهانی ديگر معاوضه. دارايیام در مقابل گنجهات.
از پناه ديوار خانهها و زمانی که همه به اتاقهايشان خزيدهاند، آنها را کول کرده و راه ميافتيم. خيابان خلوت و ساکت است. توی کوچه تاريک، پنجرهها ناگهان روشن ميشود و کسانی گردنکشان ما را تماشا ميکنند. بعد هم غرولندشان شنيده مي شود،مي نالند از مزاحمهايی که خواب و آسايششان را مختل کردهاند. لاندو حيلهگرانه با خشم ميغرد و چند ناسزا بارشان مي کند. همگی از ترس پنجرهها را ميبندند و چراغ ها را خاموش. اما گربه هايی که با چشمان براقشان زل زده بودند، بعدها شهادت دادند که چگونه بغل بغل صفحه و نوار و کتاب را غارت کردند. گنجينهای که همه وقتم را صرف جمعآوری و نگهداری آن کردم. توی اين مدت از هر علاقه و لذت ديگری دست کشيدم؛ با پشتکار و تلاشی باورنکردنی به جستجوی نايافتهها رفتم تا توانستم کلکسيونی از هربابت ارزشمند تهيه کنم. بعد آنها را فهرستبندی کردم و هر بار به يک روش ميچيدم، آلبومي را برميداشتم و ساعتها به آن خيره ميشدم. شبها نيز با در آغوش گرفتن يکی بخواب ميرفتم. هر شامگاه تا ديروقت، در وسط اتاق دراز ميکشيدم و با آنها عشق بازی ميکردم. همانطور که نگاهم را نرم و آرام به ميان صفحهها ميسراندم، گوش به آواز محزون جادويیاش ميسپردم. شايد برای اينکه جايی خوانده بودم پناه بردن به رويا بهترين پادزهر مرگ است، تا اين که شبی زنم مخالفت ميکند. بزودی بگو مگوی ما بالا ميگيرد. داد و فرياد مي کند. صدایش اوج ميگيرد. مي خواهد دست از آنها بردارم و به زندگی بچسبم. اما من فقط به آنها ميچسبم. بيشتر فرياد ميزند. عصبانی ميشوم. دلم مي خواهد ساکت شود. ساکت نميشود. دهها چشم کنجکاو از پس پنجره و لای در سرک ميکشند. طاقتم را از دست ميدهم. من هم فرياد ميزنم: «چيه! ميخوان بدونين؟ پس گوش کنين؛ من اينارو از اين بزمچه غرغرو بيشتر دوست دارم.»
صدای خنده همسايه ها شنيده مي شود. خنده ها اوج مي گيرد و به هو تبديل مي شود. با خشم بطرف پنجره مي روم و آنرا باز مي کنم. اما کسی ديده نمي شود، مگر گربه هايی که روی ديوار چمباته زدند و با چشمان براق نگاهم مي کنند. خشمم دو چندان مي شود، برمي گردم و بر سرش داد مي زنم: «چرا ولم نمي کنی عفريته»
نفرينم ميکند و مينالد: «لايق عشق همين خنزر پنزرها هستی.»
ساکت نمي شود. هی نفرين، همش گريه و فقفق زنجموره. از ناچاری ميزنم بيرون. کوچه تاريک است اما غوغايی برپا است. دارند آلبومهای مرا بسوی هم پرت ميکنند. صفحههای گرام مانند پشقاب پرنده در هوا به پرواز در ميآيد. و کسانی برای گرفتنش در خيابان به دنبال آنها ميدوند و از سرو کول هم بالا ميروند. صفحهای توی هوا چرخزنان بسویم میآيد. سرم را پيش ميبرم بدانم کدام است، راپسودی ايرانی! پيش از آن که بتوانم سرم را پس بکشم، تيغه آن به سرم ميخورد و از خواب ميپرم.