علیرضا ذیحق

علیرضا عطاران «آرام» از نسل قصه نویسانی است که با تأثر از ادبیات واقعگرای دههی چهل ایران که با ندایی معترضانه همراه بود، جوانیش را در کشمکش‌های اجتماعی و انقلابی نیمهی دوم دهه پنجاه سپری کرده و در سیر زمان، شاهد عواطف و تصاویری در پیرامونش بوده که نهایتا به فریادها، سترونیها، قربانیها، خاموشی‌ها و مهاجرت‌های یک نسل انجامیده و به کم و کیف ماجراهای بعدی و چیستی‌های تقابل آن‌ها با نسل‌های دیگر؛ تأثیرات خاص خود را گذاشته است.

در داستانهای کوتاه «عطاران» مضامینی میبینیم اجتماعی و تجربه شده که با غربال حواشی‌ها، قدم در متن وقایع میگذارد و با ایجاد رابطهای سه سویه بین ـ اثر، جامعه و خواننده ـ، شاهد شخصیت‌هایی میشویم که با همهی قائم به ذاتی و جزئیات خود، خصائلی را بیان میکند از تیپهایی که به آثار او معنی و عمق میدهند. معنی از جهت ساختاری و عناصر داستانی و عمق از نظر نگاهی جامعهِ شناختی و تاریخی.

خلاقت ادبی «عطاران»، جدا از موقعیت‌های هنری نویسنده در پرداخت طرح‌های پرحرکت داستانی، بیانگر دنیایی است که در آن ضمن برانگیخته شدن عواطف، ذهنی و ضمیر مخاطب نیز در پیوند با انگاره‌های معنیدار، به همان اندازه تحریک میشود.

او در آثارش با نقبی که به زندگی طبقات متوسط و فرودست اجتماعی میزند و همچنین مواجهی آنها با تقدیرهای ناگریز فرا راهشان در بستری از عصر و مکان مشخص، از ابتذال گونهگی تصاویر آشفته و مرتبط با حوادث روزمره و به شدت عادی شده، عصارههایی پیشرو و هنرمندانه ارائه میدهد.

ناگفته نماند که «عطاران» با عشقی که به مولفههای تاریخی ایران باستان دارد، خالق داستانهایی نیز در آن ارتباط میباشد.

نویسنده در داستان «مادر» و دیگر داستان های کوتاهش از جمله «پریسا» و «خرچنگ» با یاری گرفتن از نثری ساده و گزارشگونه که یکی از مولفههای سبک نگارشی اوست و همچنین از رموز پویائی و عناصر حرکتی در قصههای وی، در رخنه به روحیات و روان شخصیت‌ها نیز فوقالعاده موفق عمل میکند.

او یکی از نامآوران عرصهی داستاننویسی است و قصههایش همه از خون و پوست و رگ و عصبش فواران میکشند. نویسندهای پیشرو که به انسان بودن، بیشتر از ذات هنر پایبند است.

علیرضا ذیحق ـ  1388