«ممدعلی» تو که از «آقا»ت میترسی؛ چرا بازی میکنی؟»
محمدعلی ابطحی چند سالی با ما همسایه بودند، نمیدانم چند سال توی محله ما ـ سناباد ـ زندگی کردند، اما توی همان مدت، گاهی که پدرش نمیفهمد و کسی متوجه نمیشد میآمد و با بچههای محل بازی میکرد. این مال موقعی بود که دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم.
باری با این که آشنایی من با محمدعلی ابطحی مال خیلی وقت پیش است، اما چند موضوع باعث شد که خاطرات آن موقع را فراموش نکنم. نخست شخصیت آقای ابطحی بود. [منظورم پدر آقای محمدعلی است.]
آقای ابطحی بزرگ؛ علاوه بر اینکه روحانی بود، دبیر دبیرستان هم بود. [اگر اشتباه نکنم، توی دبیرستان علوی مشهد تدریس میکرد.]
با اینکه در مشهد؛ کمتر روحانی بود که بالای شهر و در محلههای اعیان نشین! زندگی کند. [به دلایلی چند، مانند اینکه آخوندها پیش از انقلاب، از نظر مالی وضع خوبی نداشتند. دیگر این که مردم محلههای بالای شهر؛ به آنها زیاد بها نمیدادند.] برای همين بیشتر آنها ترجیح میدادند همان نزدیکی و اطراف حرم زندگی کنند. اما آقای ابطحی کمی متفاوت بود. یعنی مردم محل ـ از هر طیفی ـ برای او احترام خاصی قائل میشدند. حتا ما بچهها که همیشه توی خیابان فوتبال بازی میکردیم، فقط از دو نفر که در آن خیابان زندگی میکردند؛ حساب می بردیم، [گرچه این دو نفر هیچ وجه اشتراکی با هم نداشتند.] یک نفر سرهنگ ساواکی بازنشستهای بود که همیشه توی خانه بود و هر وقت سروصدا میکردیم، تلفن میزد به کلانتری 5 که آن موقع در میدان سعدآباد بود و دیگر همین آقای ابطحی بزرگ بود. یک جور ابهت! خاصی داشت.
خیابان تازه احداثی بود در تقاطع خیابان آبکوه و سناباد. جایی که محل بازی بچههای محل بود و روبروی آن خانه حاج آقای ابطحی. همیشه یک ساعت مشخص، با ماشین فولکس سفید رنگ قدیمیاش میآمد و پیش از رسیدن؛ صدای موتور آن شنیده میشد. بعد فولکس را جلوی خانه پارک میکرد و از ماشین پیاده نشده، ابتدا عبا و عمامهاش را در میآورد و بعد با بانگ رسا اهل خانه را صدا میزد. تا ميوه و خريدی که کرده بود، بيايند و تحویل بگیرند.
محمدعلی ابطحی چندتا برادر دیگر هم داشت ـ تعدادش را به یاد ندارم ـ اما میدانم که هیچکدام ـ حتا آن که بزرگتر بود ـ اجازه نداشت توی محله با بچهها بازی کنند و بگردند. تکه کلامشان این بود که «آقام دعوا میکنه.»
دیگر اینکه لباس پوشیدنشان هم جالب بود، یعنی همگی زیرشلواری گشاد و بزرگی میپوشیدند، بعد آنقدر بالا میکشیدند که بندِ کش آن زیر سینههایشان میرسید. اما محمدعلی با اينکه مانند برادرهایش از «آقا»ش میترسید، اما کمی با آنها فرق داشت، یعنی علاوه بر اینکه لباس پوشیدنش مثل آدمها! بود. از اینکه بچهها او را ممدعلی صدا میزدند ناراحت نمیشد، [فقط میگفت پیش آقام بگید «محمدعلی». محمد را هم از ته گلو میگفت.] مهمتر اینکه گاهی که چشم «آقا»ش را دور میديد، خودش را به کوچه میرساند و با بچهها بازی میکرد. خوب هم فوتبال بازی میکرد.
ــ
همه کسانی که در دوران نوجوانی ـ و جوانی ـ توی محلهها با توپ پلاستیکی فوتبال گل کوچک بازی کردهاند، میدانند که بازیکن هر تیم یا دسته؛ نبایسی زیاد باشد. یعنی شش نفر برای هر تیم شلوغ است، پنج نفر ایدهآل است، چهار نفر اگرچه یک کم نفسبر است؛ اما قابل تحمل. اما سه نفر سخت و خسته کننده است، دو نفر که اصلا جذابیتی ندارد.
ــ
یک صبح جمعهای بود. خیابان خلوت بود. هوا هم آفتابی و خوب بود. یعنی همه چی آماده بود برای یک بازی فوتبال. با این که هفت هشت نفری بودیم، اما هنوز گرم بازی نشده بودیم، چند نفری یکی یکی گذاشتند و رفتند. ـ نمیدانم چرا؟ ـ بعد شدیم پنج نفر. این یعنی مقدمه تعطیلی «بازی».
بچه محلی داشتیم که «میتی» صداش میزدند. عاشق بازی بود، برای همین هر کاری میکرد تا بازی پا بگیرد. آن روز هم برای اینکه بازی بهم نخورد، رفت و هرطوری بود محمدعلی ابطحی را آورد.
نمیدانم چه مدت گذشت، اما در اوج و گرماگرم بازی بودیم که صدای موتور فولکس «آقا»ی ابطحی شنیده شد. خود محمدعلی از همه زودتر شنید. نمیدانم بقیه نشنیدند، یا اگر هم شنیدند اهمیت ندادند. اما یکباره محمدعلی ابطحی جا زد و تند به طرف خانهشان دوید. یکی دو نفری که خسته شده بودند، همین را بهانه کردند و کنار کشیدند. آنوقت میتی سیا که فهمید بازی تمام شده است، آنقدر عصبانی شد که از همانجا داد زد: «ممدعلی تو که از «آقا»ت میترسی؛ چرا بازی میکنی؟»