سه خاطره در باره خشونت از احمد شاملو
موضوعی که در زندگی من تأثیر تعیین کنندهای داشت حضور اتفاقیام در مراسم رسمی شلاق خوردن یک سرباز بود در خاش، با طبل و شیپور و خبردار و به راست راست و به چپ چپ.
باغی بود در خاش به اسم باغ دولتی، که عصرها گماشتهمان، من و خواهرهایم را در آن گردش میداد.
سرباز خانه خاش در ته باغ بود که در آن قسمت دیوار حصاری نداشت و میدان مراسم صبحگاهی و شامگاهی در فاصله باغ و خوابگاهها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما تماشای آن شقاوتی که در آن لحظه نتوانسته بودم معنیاش را درک کنم تا امروز برایم طول کشیده است. در آن لحظه، بیاختیار فریادزنان و گریان به آغوش گماشته پناه برده بودم. چون دید گریستن و فریاد زدنم تمامی ندارد مرا به خانه برگردانده بود، اما منظره سرباز که بر نیمکتی دمر شده یکی روی گردنش نشسته، یکی روی پاهایش و با آن شلاق چرمی دراز بیرحمانه کوبیده میشود از برابر چشمم دور نمیشد، منظره آن دهانی که با هر ضربه باز میشد، کج و کوله میشد، اما سروصدای سپیور و طبلها نمیگذاشت صدایی از آن شینده شود از جلو چشمم دور نمیشد.
گویا تا هنگامی که خوابم ببرد با هیچ تمهیدی نتوانسته بودند مرا از گریه کردن و فریاد زدن بازدارند تا سرانجام دو کشیده از پدرم خوردهام، حیرت زده ساکت شدهام و خوابم برده است و بعد ماجرا را فراموش کردهام.
ـ چهار سال بعد که علاقه شدید ناظم دبستانمان [همین آقای محمدباقر شریعتی] به کتک زدن و به فلک بستن، مرا از زندگی سیر کرده بود دوباره آن ماجرا یادم آمد و این دفعه با چه سماجتی .... منتها این بار خودم را بر آن نیمکنت مییافتم.
اولین بار که داستان هابیل و قابیل را شنیدم فکر کردم خودم در خاش شاهد زنده ماجرا بودهام. گاهی مفهوم نفرت در قالب آن برایم معنی شده است گاهی احساس بیگناهی، و بیشتر، از طریق آن به درک عمیق چیزی که نام دردانگیزش وهن است دست یافته ام...
ـ وقتی در زندان خبر اعدام مرتضی کیوان * را شنیدم باز آن خاطره برایم تداعی شد. و عکس او را که با آن دهانِ باز شعار دهنده؛ بسته بر چوبهِ اعدام دیدم، دهان آن سرباز پیش چشمم آمد: دهانی که فریاد میزد بیآنکه به گوش کسی برسد. مرتضی روی آن تخت شلاق شقاوت مرده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ یکی از اعضای حزب توده که در رژیم گذشته پس از کودتای 28 مرداد تیرباران شد.