حدیث نفس: احمد شاملو
از دیرباز سراسر زندگی من در نگرانی و دلهره خلاصه میشود. مشاهدهی تنگدستی و بیعدالتی و بیفرهنگی در همهی عمر بختک رویاهایی بوده است که در بیداری بر من گذشته، جز این هیچ ندارم که بگویم. دیگر چیزها همه فرعیات است و در حاشیه قرار میگیرد. عدالت دغدغهی همیشگی من بوده و شاید از همین رو است که بیعدالتی همیشه دست در کار است تا به نوعی از من انتقام بستاند: این حیوان خوفانگیزی که دور من راه میرود و با رد قدمهایش طلسمی به گرداگردم میکشد تا هیچگاه حضورش را از یاد نبردم. از روابط پدر و مادرم تا روابط آنها با من وخواهرانم، و روابط من و فرزندانم، تا روابط من و آنهایی که دوست یا دشمنم میدارند، تا روابط من و جامعه... و دورتر: هنگامی که ایستادن را نوعی بیعدالتی بیابی در حق خود و رفتن را نوعی بیعدالتی بیابی در حق دیگران... و در زمینهی اینها همه، خوش رقصیهای تنگدسی ـ این بیعدالتی بزرگ و بیرحم و مردافکن اجتماعی که تن دادن به همهی شکنجهها را با کلمهی خر رنگ کن وظیفه توجیه میکند... بله، کلمهی وظیفه ـ و به گفتهی انجیل: کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود!
این اواخر دیگر انگار من به نوعی جبر معتقد شدهام. خواه و ناخواه گیرم البته نه به مفهوم مذهبی آن و مطلقا نه با برداشتی از آن دست.
عکسالعملها، در شرایط و اوضاع و احوال واحد، یکی است. شکستن بت مورد پرستش، بت پرستی که گرفتار بیماری تعصب است و بشتاب پر و آماده به شلیکی هم در دست دارد، در یک جمله، خودکشی است. اما من، نه میتوانم در برابر بت او به خاک بیفتم، نه میتوانم سفاهت خود او را تحمل کنم. چبری که من بدان معتقد شدهام راهش از این طرف است و شاید بیشتر یک تراژدی است به مفهوم یونانیاش. دردمندی انسان از اینجاست که با بیگناهی و منزه بودن نمیتوان از محکومیتهای کافکائی به دور ماندن. و بدبختانه راه گریزی هم نیست. این توهینی شرمآور است به انسان. چبری که من از آن سخن میگویم همین «ناگزیری» حزنانگیزی است که ما و همهی همفکرانمان در تمامی طول تاریخ با آن درگیر بودهایم. و تازه، هنگامی که میبینی انسان در برابر این وهن عظیم قرار میگیرد که گوسالهوار، به طیب خاطر به مسلاخ رود تا از ادامه بردگیش دفاع کند، همهی دلهرهها، نفرتها و نومیدیها یک بار دیگر از نو آغاز میشود. دلهرهی نفرتبار نومیدانهای که این بار حجمش بیشتر، وهنش سنگینتر و تحملش خرد کنندهتر است. و تازه این همه فقط پوستهی قضیه است نه خود آن، نه تمامی آن. این همه فقط طرحی از دور باطل این درد جبری است. خود کردهایم و خود ساختهایم یا به راستی تقدیر و سرنوشت در کار است؟