توضیح: «این متن ویرایش و اصلاح شده است.»

سیا از پنجره بیرون را نگاه می­کرد. احساس کرد شانس از هر نظر به او رو نشان داده است. انگار همه چیز با او سر سازگاری داشت. حتی هوا که همیشه گرفته و بارانی بود، امروز یک تکه ابر هم در آسمان دیده نمی­شد، خورشید هم خودش را به رخ کشیده بود و می­درخشید.

نفهمید چه مدت بیرون را تماشا کرد، بعد برگشت سمت کتابخانه­اش و کتاب شعرش را از قفسه بیرون کشید، لای آن را باز کرد و بی هدف ورق زد. سعی کرد بخش­های زیبایی را پیدا کند و آن را علامت گذاری کند، تا در یک فرصت مناسب بتواند چندسطری از آن را برای دوستش بخواند، اما افکارش متمرکز نمی­شدند. با این که کلمات را می­خواند اما هیچی از آن درک نمی­کرد. کتاب را بست و برای چندمین بار نگاهی به ساعت انداخت. هنوز دوازده نشده بود، قرارشان ساعت دو بود. کمی خيالش آسوده شد، برای همين به آشپزخانه رفت و یک فنجان چای تلخ ریخت و پشت میز نشست. همچنان که چای تلخ را مزه مزه می­کرد؛ با خود اندیشید دوستش توی این مدت چه تغییری کرده است. هشت سال پیش در ترکیه با هم آشنا شده بودند و چندین ماه زندگی مشترک دوستانه­ای را با هم گذرانده بودند. دوستش همه پولش را برای ویزای امریکا به یک قاچاقچی داده بود؛ برای همین دیگر نه پولی داشت و نه جایی برای زندگی. برای همین تا زمانی که کارهایش روبراه شد، پیش او ماند و توی این مدت با خرج او زندگی کرد. آنوقت دوستش راهی امریکا شد و او پس از یک­سال سرگردانی توانست خودش را به آلمان برساند. دوستش در این مدت موشکی پیشرفت کرد، این را از همان تماس های ماه های اول فهمید، بعد هم از خیلی­ها شنید که کار و بارش حسابی سکه شده است. نسبت به او حسودی­اش نمی­شد. چون آدم با عرضه­ای بود، کم بودند کسانی که استعداد او را داشته باشند. برای همین همیشه فکر می­کرد؛ داشتن چنین دوستی ارزشمند است.

از فکر کردن دست کشيد. آن­وقت احساس بايستی راه بیفتد. کتاب شعرش را توی کیف چرمی­اش گذاشت. برخاست و رفت جلو آیینه که کراواتش را درست کند. کارش که تمام شد؛ با شانه موهایش را به یک طرف خواباند؛ اما تندی پشیمان شد و به همان شکل اول به عقب شانه کرد. نمی­خواست جوان به نظر بیاید. تازه با کراواتش هم هماهنگ نبود. مانند روزی که برای اولین بار به اینجا وارد شده بود. سعی کرد به خودش دل­داری بدهد که کارها درست خواهد شد. زیر لب زمزمه کرد: «موفق خواهم شد، باید زندگی نویی را شروع کنم.»

از خانه که بیرون آمد، خود را به ایستگاه مترو رساند. گروهی منتظر رسیدن قطار بودند. برای نخستین بار در عمرش خود را از مردم اطرافش بالاتر می­دید. حتی احساس کرد روحش بر سردی ملال­آور آنجا می­شورد. می­دانست نبایستی تردید بکند. اگر بخواهد در زندگی موفق شود ناچار است بگذارد و برود. در اینجا هیچ­کاری از پیش نمی­برد.

قطار شهری زوزه کشان وارد ایستگاه شد. درست سر ساعت. تأخیری به اندازه ثانیه­ها، نه بیشتر. چه نظمی. پشت سر مسافران سوار شد. با گذشتن از چند ایستگاه، خود را روی پل آهنی دید که زیر آن رودخانه ساکنی دیده می­شد. نگاهی به آب سیاه و قیرگون رودخانه انداخت، اما تندی نگاهش را دزدید و به دوردست­ها نگاه کرد. این بار چشمش به خانه­های رنگین با سقف­های سفالی شیب­دار افتاد. به نظرش مسخره و روستایی آمد. دلش گرفت، اما بیشتر برای خودش حسرت خورد که چگونه تاکنون اینجا را تحمل کرده است.باز فکرش به سوی دوستش کشیده شد.نمی­دانست تا چه حد از شعرهایش خوشش خواهد آمد، اما اگر نظرش جلب شود؛ بی­شک می­توانست کمک زیادی بکند. لااقل کمکش کند که آن­ها را منتشر کند.

به خود آمد و حواسش را جمع کرد تا در ایستگاه مورد نظر پیاده شود. دلش نمی­خواست بی­جهت پیاده­روی کند. با این که محل رستوران را خوب می­شناخت، اما سعی کرد بفهمد چند ایستگاه مانده است.

<><><>

دو دوست پشت یک میز کوچک، توی رستوران نشستند. سیا هیچوقت گذرش به این جور جاها نیفتاده بود. تنها می­دانست آدمهای خیلی پول­دار برای خوردن غذاهای دریایی و نوشیدن شرابهای کهنه فرانسوی به اینجا می­آیند. همچنان که خودش را مچاله کرده بود تا قد بلندش کمتر به چشم بیاید، برای چندمین بار؛ نگاهی به روبرو انداخت. جایی که گیلاسها و شیشههای مشروب درخشش خیره کننده‌ای داشت. بعد آرام نگاهش را به اطراف چرخاند. سالن مملو از مشتری بود و صدای به هم خوردن چاقو و چنگالها به ظرف غذا همراه با خنده و پچپچه آرام و عاشقانه از هر طرف شنیده میشد، با این که کسی به آنها نگاه نمیکرد، اما این موضوع باعث نشد که اعتماد به نفس خود را پیدا کند.

پرویز با دست به پیشخدمت اشاره کرد، بعد رو به سیا کرد و گفت:

«بهتر نیس پیش از ناهار یک نوشیدنی بزنیم؟»

سیا فقط سرش را جنباند. پرویز از پیشخدمت خواست دو تا لیوان بزرگ آبجو بیاورد، آنوقت رو به دوستش کرد و گفت:

«خوب کردی آمدی.»

برقی در چشمان سیا زده شد، چیزی که از دید دوستش پنهان نماند. برای اینکه عادی نشان دهد؛ جواب داد:

«منم خیلی خوشحالم که پس از مدتها دوباره همدیگه رو میبینیم.»

ـ « خب، شنیدم ازدواج کردی؟»

سیا با فروتنی تأکید کرد. آنوقت دوستش به شوخی گفت:

«گمونم یکی از اون پولدارهای چاق چله آلمانی را به توز زدی؟»

سیا سرش را پایین انداخت. خواست بگوید پولدار نیست، در عوض حسابی چاق و چله است. اما این را نگفت.

باز پرویز پرسید:

«کوچولو موچولو چندتا داری؟»

سیا باز هم سرش را جنباند، به نشانه نفی. اما همزمان چهره‌اش توهم رفت. یادش آمد که زنش خیلی بچه دوست داشت، اما بچه دار نمیشدند. ناراحتی‌اش بیشتر به این خاطر بود که مشکل از خودش بود.

پرویز که فکر کرد دوستش از او دلگیر است، برای دلجویی گفت: «امیدوارم برای تبریک گفتن دیر نشده باشد.»

آنوقت مکثی کرد و دوباره گفت:

«مگه نگفتن ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه ست؟...خُب همینکه برگشتم یک کادوی عروسی خوب با یک کارت تبریک برات میفرستم.»

برقی دیگر در چشمان سیا درخشید و همزمان نگاهش به کیف دستی‌اش کشیده شد. فکر کرد الان بهترین موقع است که خواسته‌اش را مطرح کند. شاید کادویی را که دوستش می­گوید؛ بتواند همین جا نقد کند. اما احساس کرد؛ هنوز صحبت کردن در این باره زود است.

پرویز که شادی را در چهره دوستش دید، تندی لیوانش را برداشت و با لحنی رسمی گفت:

«به سلامتی بهترین دوستم که همیشه مدیونش هستم و به سلامتی همسر آلمانی‌اش. امیدوارم خوشیهای زندگی را سالهای سال با هم داشته باشند.»

اما چون دید سیا باهاش همراهی نمی­کند، لیوان را به صورت او نزدیک کرد. بعد هم صورتش را پیش آورد و به چشمانش خیره شد.

سیا یک باره به خود آمد، با دستپاچگی لیوانش را برداشت و زمزمه کرد:

«به سلامتی!»

پرویز لیوانش را یک نفس سر کشید. در حالی که سیا چند جرعه‌ای توی حلقش فرستاد و هر بار پوست صورتش مانند دامن زنها چین و چروک شد.

ـ « زیاد سخت نگیر مرد. آبجوی آلمان و اینجوری رو ترش کردن.»

خواست به او یادآوری کند که اهل مشروب نیست، اما چیزی نگفت. حتا برای اینکه خودش را از تک و تا نیندازد. زورکی چند قلپ نوشید.

ـ «کاشکی دوتایی با هم میآمدین.»

ـ «ها... چی؟»

ـ «میگم چه خوب بود؛ زنت را هم میآوردی.»

ـ «هوم... خُب اون تا ساعت هشت سرکاره... اما کاش تو میآمدی پیش ما، زنم خیلی خوشحال میشد.»

ـ «گفتم که؛ این یه مسافرت کاریه، امروز عصر هم پرواز دارم. تا همین جا هم که از هتل جیم شدم؛ خیلی هنر کردم.»

ـ «پس قول بده اولین فرصتی که پیدا کردی، دوباره بیایی و چند روزی پیش هم باشیم. بایس چند دس درست و حسابی به یاد اون روزا ورق بازی کنیم.»

ـ «حالا تا ببینم.»

پیشخدمت با میز چرخدار خوراکی نزدیک شد. نوعی خوراک خرچنگ دریایی همراه با شراب سفید. بعد به آرامی آن­ها را روی میز چید. هنوز پیشخدمت دور نشده بود که پرویز اشاره کرد شروع کند. سیا کاری نکرد. نمیدانست چطوری باید بخورد. ناشیانه نوک چنگال را توی پوسته سفت و سخت خرچنگ فرو کرد و سعی کرد تکه‌ای از گوشت سفید خرچنگ را بیرون بکشد.

ـ «نه... اون راهش نیست، بایس اول چنگولش را بشکونی، تا گوشتش راحت بیرون بیاد... نگاه کن اینطوری!»

بعد هم افتاد به پرچانگی.

«چرا بیکاری مرد؟ از شراب هم کمی بچش.»

با جثهای گرد و خپل، شبیه موشی چاق و گرد؛ یکریز میجغید، چنان که صدای گوشخراش و جیغ مانندش، مشتریانی را که نزدیکشان نشسته بودند آزار داد. حتی چندتایی برگشتند و نگاههای معنی­داری کردند. اما او اهمیت نداد.

«باید بگم هرچی آبجو اینجا معرکه‌اس، شرابش مزخرفه.»

سیا برای اینکه چیزی گفته باشد، به آرامی گفت:

«پس مال ترکیه را چی میگی.»

ـ «اوه... اوه، نگو که داغمو تازه کردی پسر. حالا که فکرشو میکنم، میبینم چه بیچارههایی بودیم که هر آشغالی را ول میکردیم تو حلق­مون.»

سیا به یاد آورد اوضاع مالی دوستش چنان خراب بود که همیشه مشروبی ارزان مینوشید. تازه پول آن را هم از او میگرفت. خودش میگفت بهش وام بدهد، اما وامی که هیچوقت پس داده نشد.

ـ «اما پسر، تو هنوز هیچ عوض نشدهای. همون آدم جدی هستی که اهل هیچی نیس.»

سیا احساس کرد الان موقع مناسب است. آرام با کف دست کیفش را لمس کرد، اما صدای تیز پرویز او را به خود آورد:

«راستی تو این مدت پاتو از این خراب شده هم بیرون گذاشته­ای؟»

سیا دستش را کاملا عقب کشید و با شرم گفت:

«خب، اوایلی که اینجا آمده بدم، چندباری رفتم هامبورگ. یک بار هم برلین.»

پرویز پخی خندید و گفت:

«هامبورگ رو ولش کن پسر. اونجا جای آدمهای لات و آس و جل بندره. حالا برلین یک چیزی. اما پاریس. باور کن اونجا معرکه‌اس. پیش از اینکه بیام آلمان، یه هفتهای اونجا بودم.»

بعد به چشمان سیا خیره شد و پرسید:

«راستی تو تا حالا پاریس بودی؟»

ـ «آره، پارسال با زنم یک هفتهای پاریس بودیم. برج ایفیل و جاهای دیدنی ...»

ـ «تو هم گرفتی مارو پسر، برج ایفیل چیه! خُب حق داری، عشق و تفریح فقط مجردی! بذار بگم اگه بتونی زنتو قال بذاری، دفعه دیگه که اومدم میبرمت پاریس، تا لذت خوشی را بهت بچشونم.»

بعد به پشتی صندلی تکیه داد و سرش را بالا گرفت و با حالتی خاص گفت:

«اما هر چی فکر میکنم، نشمئههای «وست وولد» با حالتر از هر جایییه. برا همین دل دل میکنم زودتر برگردم.»

ـ «اما فکر می­کردم برای کار آمدی اینجا.»

ـ «خُب آره. اما تفریح هم لازمه. راستش کارم بر خلاف ظاهرش بدجوری اعصابم را بهم میریزه. همه‌اش باید نگران باشی و بترسی؛ مبادا خواننده به موقع حاضر نشه، یا صاحب سالن برات بامبول دربیاره، بدتر از همه بایس مواظب باشی آدمایی که توی کنسرت میان؛ اونجا را بهم نریزن.»

سیا چیزی نگفت و به دهان دوستش خیره شده بود. 

ـ «نه بایس بیایی و ببینی. بیخود نیس که میگن شهر فرشتگان. اونجا هم تفریح‌ات برقراره، هم جای پیشرفت داری.»

آنوقت ساکت شد و خودش را توی صندل ولو کرد، بعد هم چندتا آروغ خفه زد. سیا احساس کرد اگر حالا چیزی نگوید؛ فرصت از دست میرود و هیچ معلوم نیست که دوباره بتواند او را پیدا کند. پس تندی دستش را توی کیف فرو کرد و کتاب شعرش را بیرون آورد. لحظه­ای تصمیم گرفت؛ برای اینکه او را بیشتر تحت تأثیر قرار دهد، چند بیت از اشعارش را برایش دکلمه کند، اما نیرویی گنگ او را از این کار بازداشت. تنها با لکنت و شرم زمزمه کرد:

ـ«اینا شعرهایی که در باره­ش برات گفته بودم.»

پرویز کتاب را گرفت و با سردی گفت:

«چه عالی!»

چندبار کتاب را ورق زد، اما بدون آنکه بخواند آن را بست. بعد آن را روی میز گذاشت و از پیش­خدمت خواست صورت­حساب را بیاورد.

پیش از آن که سیا چیزی بگوید، پیشخدمت با سینی­ای کوچک پیدا شد. پرویز نگاهی سرسری به صورت­حساب انداخت. آنوقت دو تا اسکناس پنجاه مارکی بیرون آورد و نرم گذاشت توی سینی پیش­خدمت و اضافه کرد؛ بقیه آن انعام باشد.

با رفتن پیش­خدمت؛ سیا به دوستش خیره شد و منتظر ماند. پرویز در حالی­که کتاب اشعار را به آرامی به سوی او دراز می­کرد، آرنج­ها را به میز تکیه داد و سرش را پیش آورد و گفت:

«افشین رو که میشناختی؟»

ـ «آها، شنیدم اوضاعش روبراهه.»

ـ «پسی چی...، کلی تو گوشش خواندم؛ که از شعر گفتن و محفل بازی دست برداشت. حالا برو ببین چطوری برای ترانههاش سر و دست میشکنند.»

پرویز جعبه سیگارش را به سوی دوستش سرُاند، بعد بدون آن­که منتظر بماند؛ سیگاری برداشت و آن را روشن کرد و چند پک محکم به آن زد.

سیا این بار دیگر به سیگار کشیدن تظاهر نکرد، چون نه از دود خوشش می­آمد و نه پرویز او را تشویق به این کار کرد. بی­آن­که بفهمد یا بخواهد گوش بدهد، تنها به صورت او زل زده بود و وانمود می­کرد که محو صحبت های او شده است.

لختی که گذشت؛ دو دوست در صندلی­های­شان فرو رفتند. دو در سکوتی که هر دو به آن تن داده بودند، پرویز هر چند بار پکی به سیگار میزد و دود آن به هوا می­فرستاد. انگار از همه چیز راضی بود. غذایش را خورده و مشروبش را نوشیده بود، مهمتر از همه حسابی موعظههایش را توی گوش دوستش خوانده بود. 

سیا با حالتی خاص به پرویز نگاه می­کرد. چهره دوستش را می­دید که در میان ابر ضخیم دود سیگار پنهان شده است.از صحبت­های او چیزی دستگیرش نشد، جز نوعی سرخوردگی تلخ. فکر کرد شاید بیش از حد خوشبین و خیالباف بوده است. با خود فکر کرد به راستی با ماندن اینجا زندگی‌اش را حرام کرده است؟ خُب حالا رفت آنجا؛ باید چکار بکند؟

«زندگی ایرانی اونجا جریان داره. اگه میخوای پیشرفت کنی، بایس پشت و پا به همه چی بزنی و پاشی بیای اونجا. باور کن اونقده خواننده ریخته که روزی هزار تا ترانه هم بنویسی مشتری پاش خوابیده.»

سیا احساس کرد گونههایش سرخ شدند. سرش را پایین آورد و به میز نگاه کرد. یک­باره چشمش به خرچنگهای سرخابی افتاد. حدس زد چه بسا صورت خودش هم الان از سیاهی به سرخی زده است. دچار نوعی سرخوردگی و وادادگی شده بود، همراه با پوچی که فضای شاد و سکرآور مصنوعی آنجا آن را مضاعف کرده بود. مثل خرچنگ توی دیس غذا که پوسته‌اش شکسته شده بود. 

هر چه میگذشت، تلخی سرخوردگی؛ بیشتر عذابش میداد. بعد هم احساس کرد هوای آنجا از بوی چربی و دود سنگین شده است. با این وجود چیزی به روی خودش نیاورد. شاید حق با دوستش بود. چهره­اش را برگرداند و نگاهی به اطراف انداخت. زوج جوانی از مشتریها از پشت میزی برخاستند و از کنار میز آنها گذشتند. زن باسن پهن و بزرگی داشت که با هر قدم میلرزید. هم­زمان بوی عطر ملایمی با طعم شیرین بیان به هوا برخاست. رفتن آن دو را دنبال کرد، اما یک­باره به خود آمد. احساس کرد تنهای تنهاست. گویی همه چیز در فضا گم شدند. خودش، دوستش و از همه مهمتر همه رویاها و آرزوهایش.

در حالی­که کتابچه اشعارش را توی کیفش می­گذاشت، يک­باره از پشت میز برخاست و به تندی از رستوران بیرون آمد، بدون آن­که بفهمد با دوستش خداحافظی کرده است، مانند آدمی مغبون و شکست خورده پیاده­روی خیابان را گرفت و به سوی خانه راه افتاد. هم­چنان که کیف را روی شانه‌اش جابجا میکرد، مانند عادت همیشگی­اش دستی به روی آن کشید. حال که فکرش را می­کرد، از این­که دوستش دفترچه اشعارش را نبرده بود پشیمان نبود.

به آرامی از راسته پیادهرو پیش می­رفت. آفتاب بیرمق پاییزی در حال پریدن بود. با این که هوا سرد بود، اما دلش نمیخواست به خانه برود. میدانست هنوز زنش برنگشته است. ترجیح داد کمی قدم بزند. هم­چنان که سرش پایین بود آهسته پیش میرفت، مگر گاهی که از روی ملال سرش را بالا میآورد. پرتو کم­رنگ آفتاب؛ اریب روی علفها و پیادهرو افتاده بود. کمی که رفت؛ احساس کرد خسته شده است. انگار دیگر توان همان آهسته راه رفتن را هم نداشت. روی اولین نیمکتی که پیدا کرد نشست و زمان درازی به فکر فرو رفت. نگاه بیتفاوتش را به بچههایی دوخت که فریاد زنان میدویدند، اما این موضوع اندکی هم  شور و انگیزه به او نداد. شاید دریافته بود که مبارزه با بخت بیهوده است. اندیشید آیا تا حالا بیهوده خودش را فریب داده است؟

نفهمید چه مدت روی نیمکت نشست، اما زمانی که کمی نيرو گرفت، برخاست و به سوی خانه راه افتاد. پرتوی آفتاب از روی زمین پریده بود و هوا سردتر شده بود. گروهی از مردم  گلهوار به سوی فروشگاه بزرگی در حرکت بودند. تازه یادش آمد باید چیزهایی که زنش سفارش داده بود بخرد.

بدون اینکه عجله‌ای کند، خود را به ساختمان بزرگ و زمختی رساند که نظمی دقیق و زندگی حشرهوار در آن جاری بود.

<><><>

خریدهایی که کرده بود، در محل خودش گذاشت. خوراکیها را توی یخچال گذاشت و دیگر چیزها را در قفسه و جای خودشان قرار داد. بعد تصمیم گرفت چای و قهوه درست کند. خودش چای مینوشید، اما زنش قهوه را به هرچی ترجیح میداد. آنهم با خامه مخصوص. برای اینکار عجله‌ای نشان نداد. آنقدر متفکر به نقطه‌ای زل زد که آب جوش آمد و بخار با شدت از دهانه قهوهجوش خارج شد.

کارش که تمام شد، رفت روی مبل خودش را ولو کرد. حوصله تماشای تلویزیون را نداشت، برای همین به شیشه تلویزیون که خاموش بود؛ چشم دوخت.

نفهمید چقدر گذشت که صدای باز شدن در را شنید. با سستی برخاست و به پیشواز زنش رفت. زنش نگاهش سرد بود، همراه با حقارتی که از چشم او پنهان نماند. حدس زد باز هم باید منتظر دعوای تازه‌ای باشد.

همسرش بیتوجه او به سوی آشپزخانه رفت. یک فنجان قهوه برای خودش ریخت. بعد رفت سراغ یخچال برای برداشتن خامه. سیا هنوز تو فکر بود که فریاد زنش او را از جا پراند.

ـ «چندبار باید بگم من خامه چرب توی کافهام می ریزم... آخه این آشغالا چیه خریدی؟»

سیا چیزی نگفت، اما تلخی انزجار؛ اندوهش را دوچندان کرد. به یاد حرفهای دوستش افتاد. ناخودآگاه به زندگی او حسرت خورد. فکر کرد شاید هنوز دیر نشده باشد؟ درست که پولی آن­چنانی نداشت، اما اگر موافقت خودش را برای ترانه سرایی نشان دهد، شاید بتواند روی کمک دوستش حساب کند. بعد با خودش زمزمه کرد:

«آیا ممکن است؟» اگر بتواند خودش را به آنجا برساند، تردید نداشت که بتواند بجای شعر، آنقدر ترانه بسراید که زمینه پیشرفت کارش شود.

جیغ زنش این بار حسابی کلافه‌اش کرد:

«بایس بگم تو عرضه هیچ­کاری رو نداری، من دیگه تحمل ندارم باهات زندگی کنم.»

دلش میخواست او هم سر زنش داد بزند، اما احساس کرد نمیتواند. فقط خیره به زن نگاه کرد. بعد هم احساس کرد گونه­هایش از تو میسوزند. تصمیم گرفت خانه را ترک کند؛ شاید هوای بیرون کمی تسکین­اش دهد.

                                                     [آلمان ـ زمستان 1387]