توضیح: «این داستان ویرایش و اصلاح شده است.»

 

با تاریکی هوا، قطار آرام آرام درون شب فرو میرفت. کوپهها و سالن قطار مملو از مسافر بود. دختری که آرایش غلیظی داشت؛ در سالن درجه یک دنبال جای خالی میگشت. مردی پشت سرش راه افتاده بود و هر جا می­رفت سایه به سایه او را دنبال میکرد. دختر که از پیدا کردن جا ناامید شده بود خودش را نزدیک پنجره رساند و بیرون را تماشا کرد.بیرون همه جا تاریک بود و به سختی چیزی دیده میشد. دختر پنجره کشویی را باز کرد و خودش را تا کمر بیرون برد. مرد چاقی که نزدیک او بود به تندی گفت:

«شما نباید سرتان را از پنجره بیرون کنین... خطر داره.»

دختر سرش را بیرون آورد و هراسان برگشت. مرد توانست چهره او را ببیند، تازه فهمید هیچ شباهتی به گمشدهاش ندارد. گرچه از پشت سر خیلی به هم شبیه بودند.

ناامید از جستجو؛ چند ناسزا بار خود کرد. اما تندی توانست به خودش دلداری بدهد که بالاخره او را پیدا می­کند. میدانست پاتوقش توی همین ایستگاه است، حدس زد شاید با قطار بعدی بیاید. آنوقت زیر لب نجوا کرد: «آخ، اگه امشب بتونم اونو پیدا کنم.»

خسته شده بود از اینکه هر آخر هفته به اینجا بیاید و بعد دست خالی برگردد. اگر او را پیدا نمی­کرد؛ این آزردگی چرکین تا پایان عمرعذابش می­­داد. از ناراحتی بدنش داغ شد. چشمانش را بست؛ تا شاید کمی آرام شود. اما صدای کنترلچی او را به خود آورد. بعد هم سروکله جوانی پیدا شد؛ که واگن چرخدار پر از خوراکی‌ها و نوشیدنیهای رنگارنگ را حمل میکرد. با دستپاچگی برگشت و به سوی قسمت دیگر قطار راه افتاد. از هول پای مسافری را لگد کرد. در پی آن زمزمه گنگی شنید:

«تعجب میکنم چرا خارجیهایی که فرق درجه یک و سه را نمیدانند، بیخودی پول­شون رو هدر میدند.»

زمزمه اعتراض او در صدای مرد چاق و دختری که آرایش تند کرده بود گم شد. دختر هم­چنان­که سبکسارانه میخندید؛ از مرد چاق میخواست برایش نوشیدنی با شکلات بخرد. آن­وقت صدای مرد چاق مانند زمزمه گنگی به گوشش رسید که اسکناس درشتی به فروشنده داده بود و نمیخواست بقیه آن را پول خُرد بگیرد.

خود را به کوپه درجه سه رساند. هنوز پوست تنش از ناراحتی میسوخت؛ با این­حال در آنجا کمی احساس راحتی کرد. مسافران راحت و آسوده؛ در حال چرت زدن بودند. کسی با دیگری کاری نداشت. با این که خستگی را روی چهره تک تک مسافران دیده می­شد؛ اما مهربانی و صمیمت در حالت آنها گم نشده بود. دوباره به فکر فرو رفت. سعی کرد خودش را راضی کند تا دست از این گشتن بیهوده بردارد، اما نمی­خواست بازنده این بازی باشد.  

قطار که به ایستگاه مرکزی رسید، زودتر از دیگران پیاده شد. می­خواست تک تک مسافرانی را که سوار یا پیاده می­شوند کنترل کند. دختری که آرایش غلیظی کرده بود؛ همراه مرد چاق از پهلویش گذشتند. سرش را پایین انداخت تا چشمش به آنها نیفتد. مرد چاق به او تنه بدی زد، اما به جای معذرت خواهی نگاهی با تفرعن کرد و راه افتاد. در پی آن صدای دختر را شنید که عشوه‌گرانه گفت:

«بپا له نشی

نمیخواست با آنها بگومگو کند، برای همین خاموش ماند و سرش را هم بالا نیاورد، اما نفس دختر را که بوی شیرینی مانده میداد؛ توی دماغش پيچيد. بویی که با عطر آرایش صورتش درهم شده بود و برايش چندش آور بود. 

آنقدر ماند تا همه مسافرها سوار شدند. زمانی که قطار راه افتاد؛ تصمیم گرفت به سالن ایستگاه برود. میدانست آنجا هم زنانی هستند که هنوز مشتری پيدا نکرده­اند؛ ول میگردند تا بتوانند کسی را تور کنند. زمان داشت به سرعت می­گذشت. دوباره به فکر فرو رفت. می­دانست اگر او را پیدا نکند و دست خالی به خانه برگردد، باید شب سختی را بگذراند. بدتر از آن فردا یکشنبه است و باید کسالت آخر هفته را تحمل کند. یعنی در تنهایی غذای حاضری بخورد و بقیه روزهای هفته را به بی هودگی سپری کند. از ناچاری تصميم گرفت؛ یک­بار دیگر سراغ دوستِ گم­ شده­اش برود؛ شاید خبری از او داشته باشد. اما خیلی زود پشیمان شد. آخرین باری که نزد او رفته بود، کارشان به دعوا کشید. تا جایی که نزدیک بود پای پلیس به میان بیاید. بعد هم یاد نیش زبانش افتاد: «پیدا کردن زنی که تو را ترک کرده مانند دسته گلِ یخ است که قلبی را گرم نمیکند

از یادآوری آن تلخی گنگی به جانش افتاد که او را بیشتر سوزاند. حتی احساس کرد تنش از تو گُر گرفته است. نمی­دانست چکار کند. نه می­توانست او را فراموش کند، و نه به این وضع ادامه دهد. دهانش خشک و بد بو شده بود. سعی کرد خشکی دهانش را با چرخاندن زبانش به روی لثهها و اطراف دندانهایش برطرف کند. بعد هم نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

«اگر توی سالن پیدایش نکنم، برمیگردم و دیگه هیچوقت بهش فکر نمی­کنم.»

دستها را در جیب فرو کرد، آروارهها را بر هم فشرد و به سوی سالن به راه افتاد. هنوز به پلهها نرسیده بود که دختر توی قطار را دید. مرد چاق دیده نمی­شد. به تنهایی روبروی شیشه دستگاه اتومات بلیط ایستاده بود و داشت آرايشش را درست می­کرد. حالا که به دقت او را برانداز می­کرد، به نظرش رسید از دور چه شباهت عجیبی به گم­شدهاش دارد. لاغر و باریک اندام، با موهای سیاه که جلوی آن را چتری کرده و روی پیشانیاش خوابانده بود. حتی به نظرش رسید قیافهاش چقدر دخترانه است. ناخودآگاه یاد لحظه آشنایی­اش با گم شده­اش افتاد. توی همین ایستگاه بود. پیراهن سفید یقه دار آستین بلندی پوشیده بود، با دامن چین دار که تا زیر زانویش می­رسید. دامنی که بعدها همیشه می پوشید، حتی زمانی که هوا سرد می­شد. موهای تیره و سیاهش را مانند دختر مدرسه­ای­ها چتری می­کرد و روی پیشانی می­ریخت. با این که غلیظ آرایش می­کرد، اما باز هم حالت دخترانه­اش گم نمی­شد. اندام لاغر و ظریفش او را جوان و کم سن و سال نشان می­داد. احساس کرد در همان نگاه عاشقش شده است. پس خجالت را کنار گذاشت، نزدیک رفت و سرصحبت را باز کرد. بعد هم به نحوی که برای خودش شگفت­آور بود؛ پیشنهاد کرد به رستوران اعیانی همان نزدیکی بروند و چیزی بخورند. زودتر از آن که فکر می­کرد؛ پیشنهادش را پذیرفت. آن­وقت هر دو فهمیدند که به یکدیگر علاقمند شده­اند. اوایل رابطه­شان با هم خیلی خوب بود. مهمتر آن­که دختر زرنگ بود و همه چیز را خیلی زود می­فهمید، برای همین خوش­گذرانی را کنار گذاشت. حتی زیادی آرایش نمی­کرد، مگر گاهی آنهم خیلی ملایم. و این بیش از هر چیزی برایش دلگرم کننده بود. دوسالی با هم بودند؛ اما هر بار که پيشنهاد ازدواج می­داد؛ بهانه­ای می­آورد. تا این­که در این اواخر حسابی اخلاقش عوض شد. ديگر به او توجه­ای نمی­کرد. مانند گذشته آرایش می­کرد. از رژ لب براق استفاده می­کرد و ناخن­هایش را لاک تند می­زد. حتی گاهی رفتارش هم مشکوک شده بود. و اینها چیزی نبود که از چشم او پنهان بماند. برای همین آرام آرام تلخی آزار دهنده­ای در درونش نضج گرفت. تلخی­ای که طعم بدبینی آن برایش آشنا بود. خیلی سعی کرد بخودش بقبولاند که اتفاقی نیفتاده است، تا آن که یک شب در همین ایستگاه همه چیز را دید. اما دختر زیر بار نرفت، بعد هم با یک دعوای ساختگی او را برای همیشه ترک کرد.

هم­چنان که تو فکر بود، به دختر توی ایستگاه نزدیک شد، اما او متوجه­اش نشده بود. روبروی شیشه دستگاه اتومات ایستاده بود، چیزهایی از توی کیفش بیرون می­آورد و به صورتش ور می­رفت. دستمالی را پودری میکرد و به گونههایش میمالید. آنوقت چندین بار رژ لب قرمزی را روی لبهایش می­کشید و همزمان لب­هایش را روی هم می­گذاشت و فشار می­داد.

یک­باره  نقشه­ای به ذهنش رسید. ناخودآگاه جان تازه­ای گرفت، حتی احساس کرد پس از آن دیگر عذاب نخواهد کشید. اما تندی به خود آمد. برای لحظه­ای پشیمان شد. اندیشید که با این کار فقط خودش را گول خواهد زد. بعد هم خواست برگردد و از آنجا دور شود. اما پاهایش از او اطاعت نمی­کردند. نیروی گنگی او را تشویق به این کار می­کردند. انگار کسی در گوشش زمزمه می­کرد:

«با این کار آزردگی­ات تسکین خواهد یافت.»

هنوز در حال سبک سنگین کردن نقشهاش بود که دختر برگشت. اول ترسید و کمی خود را پس کشید، اما بعد لبخند عشوه گرانهای زد و گفت:

«اوه، شما هم مثه من منتظر کسی هستین؟»

ـ «نه، نه... من همیشه آخر هفته میام اینجا که بتونم آدما را ببینم؛ آخه من از تنهایی وحشت دارم.»

دختر این بار با عشوه بیشتری گفت:

«با یک نوشیدنی موافقید؟ اونوقت دیگه تنها نیستین.»

مرد نگاهش کرد. با نفرت. خواست بگوید:

«بدکاره کثیف دنبال شکار میگردی.» اما خودش را کنترل کرد و بجای آن گفت:

«اما من پیشنهاد بهتری دارم.»

ـ «منظورتان دعوت به شام است؟»

ـ «آره، آنهم جایی دنج و عالی با نوشیدنی و خوردنی های خوش‌مزه.»

ـ «عالیه، من عاشق چیزهای خوشمزه هستم.»

ـ «اما یک شرط داره، اونم اینه که بعد از شام بریم خونه من.»

ـ «اما من هنوز چند دقیقه بیشتر نیس که با شما آشنا شدم.»

خواست بگوید؛ بزودی مرا خواهی شناخت هرزه پلید. اما این را نگفت؛ تنها زمزمه کرد:

«یعنی همه اون مردهایی که انتخاب میکنی خوب میشناسی؟»

زن به طور کامل متوجه منظورش نشد، فقط کمی یکه خورد و خودش را جمع و جور کرد، اما به روی خودش نیاورد و گفت:

«من زن نجیبی هستم.»

حدس زد این جمله را تا حالا به خیلی از مردهای دیگر گفته است، اما تصمیم گرفت؛ این موضوع را فراموش کند، برای همین به نرمی گفت:

«مطمئنم تو دختر نجیبی هست وگرنه از تو دعوت نمیکردم.»

ـ «حالا خونه شما کجاست؟»

ـ «زیاد دور نیست، با قطار یک ساعت راه است.»

دختر کمی شل شد و با تمجج گفت:

«اما من میترسم.»

مرد به او خیره شد و پرسید:

«از چی میترسی؟»

دختر شانههایش را بالا انداخت و گفت:

«نمیدونم! اما امشب که سوار قطار بودم، وقتی خواستم از پنجره بیرونو نگاه کنم، احساس کردم یکی میخواد مرا به بیرون پرتاب کنه.»

ـ «اگه فقط به همین دلیل میترسی، خُب نباید از پنجره بیرونو تماشا کنی.»

دختر با صدای لرزان گفت:

«میدونی تنها پنجره نیست، پلهایی که هر لحظه ممکنه خراب بشن و قطار را تو خودش فرو ببره، یا تونلهای تاریک که وقتی قطار توی آن میره، با خودم فکر میکنم شاید دیگه هیچوقت بیرون نیاد.»

ـ «بهتره به این چیزها فکر نکنی. باید بدونی زندگی یه بازیه؛ همه چی بستگی به شانس داره. گاه میبری و زمانی میبازی.»

زن که انگار نرم و رام شده باشد، کمی منمن کرد. اما مرد دست در شانه­اش انداخت و وادارش کرد؛ به سوی رستورانی بروند که همیشه با گم شده­اش در آن غذا می­خوردند.

همین که وارد رستوران شدند و پشت میزی نشستند، دختر گفت:

«میدونی من زیاد آدم خوش شانسی نیستم، اما فکر کنم امشب شانس بهم رو آورده.»

ـ «پس بهتره از این شانس به خوبی استفاده کنی. امکان انتخاب زیاده، خوراک خرچنگ با میگو، یا ماهی قزل­آلا با سس قرمز. خوراک فیله خوک با پومس هم معرکه­اس. اما خوراک مخصوص اینجا؛ خوراک صدف با سبزی­های دریایی­ِِ. در باره نوشیدنی هم می­دانم دختر خانما شراب سفید رو ترجیح می­دند.»

دختر از خوشحالی جغید:

«وای، خوراک صدف دریایی با شراب!»

اما به تندی سرش را جلو آورد و با لحنی ساختگی گفت:

«اما اگه ورشکست می­شین، می­تونین یک چیز مناسبت­تر سفارش بدین.»

از حرف دختر منقلب شد. احساس ناخوشایندی پیدا کرد. داشت به خودش تلقین میکرد از او خوشش بیاید، اما حالا انگاری او انگشش را توی زخم کهنهای که یکی دیگه تو قلبش گذاشته بود فرو کرد. یادش آمد اولین دفعه­ای که با گم شده­اش به اینجا آمده بودند، او هم هم­چین حرفی به او زده بود. حالش را نفهمید. نفرتی مضاعف تو وجودش سرازیر شد. زیر لب غرید:

«بدبخت دلت به من رحم نیاد. یکی بایس برا خودت دل بسوزنه.»

اما دختر نفهمید. بعد هم با آمدن پیش­خدمت؛ که مردی لاغر و آبله رو بود، هر دو آرام به پشتی صندلی تکیه دادند. مرد برای دختر خوراک صدف با سبزی­های دریایی و سس مخصوص که طعم شيرين بيان داشت؛ و برای خودش ماهی قزل­آلا سفارش داد.

با رفتن پیش­خدمت، مرد چند بار آب دهانش را فرو داد و به سردی گفت:

«من ذائقه تلخی دارم، با این که خوراک خرچنگ را به هر چی ترجیح می­دم. اما امشب تصمیم گرفتم قزل­آلا بخورم. از آنهایی که بدون پولک هستند؛ با خالهای سیاه که گوشتی صورتی و نرم دارند، آنقدر که با کارد به آسانی قطعه قطعه می­شوند.

زن برای دل­ربایی نخودی خندید و گفت:

«شما خیلی خوش سلیقه هستین، پس هر چی شما بگین.»

مرد از چاپلوسی­اش خوش نیامد، حتی ناخودآگاه به صورتش براق شد و زیر لب غرید: «هرزهِ کثیف؛ چقد تو کارش ماهره»

اما به تندی به خود آمد. برای آن­که بدگمان نشود، سرش را پایین انداخت و به میز چشم دوخت. 

زمان درازی گذشت تاپیش­خدمت با میز چرخ­دار پیدا شد. وقتی همه غذاها را روی میز چید پرسید:

«چیز دیگه­ای لازم ندارین؟»

دختر عشوه­گرانه تشکر کرد، اما مرد تنها سرش را تکان داد.

دختر که برای خوردن بی­تابی می­کرد؛ زود شروع کرد، اما مرد دست به غذا نزد. حالتی خنثی و بی­تفاوت داشت. آن­وقت برای این­که دختر به شک نیفتد؛ برشی لیو برداشت و آن را با فشار زیاد روی ماهی چلاند. بعد کارد را توی مشت دست راستش فشرد و چنگال را که در دست دیگرش بود، توی گوش ماهی فرو کرد. می­دانست اگه زنده هم بود، نمی­توانست هیچ تکانی بخورد. آن­وقت با کارد تیز گوشت ماهی را قطعه قطعه کرد و زیر لب نجوا کرد: باید با او هم همین کار را بکنم.

زن اولین صدفش را درسته سر کشیده بود. بعد کمی از سس مخصوص با طعم شيرين بيان؛ روی یکی دیگر مالید، اما هنوز دومی را شروع نکرده بود که فهمید مرد دارد با غذایش بازی می­کند. صدفی را که در دست داشت؛ به او تعارف کرد. مرد دست او را پس زد. چندبار آب دهانش را فرو داد و چشمانش را بست. دلش به خوردن نمی­رفت. احساس کرد اشتهایی ندارد.

زن انگشتان او را با محبت گرفت، کمی فشار داد و گفت:

«همیشه اینجوری عبوس و بدخلق هستی؟»

ـ «نه...، فقط مواقعی که بازنده می­شم.»

ـ «دست بردار...! زندگی که بازی نیست که برد و باخت داشته باشه.»

مرد سرش را پایین انداخت و با همان لحن سرد و بی روح زمزمه کرد:

«اولش عشق. بعدش شادی و آخرش تلخی خیانت. چه دیوانگی است زندگی در این سرزمین!»

ـ «خُب تلخی یک قسمت زندگی­یه، اما با لذت بردن می­تونی اونو شیرین کنی.»

لبخند محوی روی لبان مرد زده شد. از نفرت بود یا مهر؟ خودش هم ندانست. اما لبخند خیلی زود محو شد. آنوقت دوباره نجوا کرد:

«یک شب کسی را می­بینی. یا اتفاقی یکی پیش راهت قرار می­گیره، آنوقت زندگی برایت معنی پیدا می­کنه. بعد احساس می­کنی که عاشق شدی، اما خیلی زود می­فهمی عشقی در کار نیست و همه­اش یک بازی بوده است.»

ـ «خُب تو که تحمل باخت رو نداری؛ نبایس عاشق بشی؟»

رنگ چهره مرد دگرگون شد. با حرکتی عصبی تو صورت زن جغید:

«من از باختن باکم نیس، اما دوست ندارم بهم کلک بزنند.»

دختر از لحن او ترسید و کمی پس نشست. بعد هم دیگر چیزی نگفت و دوباره شروع به خوردن کرد. مرد احساس کرد تند رفته است. برای همین سعی کرد آرام باشد. دیگر چیزی نگفت؛ اما زیر چشمی او را پایید. دریافت کمی از آرایشش پاک شده است. احساس کرد حالت­های دخترانه­اش بیشتر به چشم می­خورد، حتی نگاهی معصوم در چشمانش موج می­زند. دلش به حال او سوخت. اما نخواست احساساسات بر او چیره شود. سرش را کمی کج کرد و انگار با خودش حرف بزند زمزمه کرد:

«مرگ همیشه زهر نیست، گاهی هم می­شود از آن به صورت پادزهر استفاده کرد.»

صدای دختر او را به خود آورد: «ممکن است برای یک لحظه مرا ببخشی.»

بعد بدون این که منتظر جواب بماند، برخاست و به سوی دستشویی زنانه رفت. توی دستشویی؛ خودش را در آیینه نگاه کرد. رژ لبش پاک و آرایشش هم خراب شده بود. به تندی وسایل آرایش را از توی کیف بیرون آورد، اما هنوز شروع نکرده بود که از توی آینه دستشویی؛ چشمش به پیرزنی افتاد که روسری تیرهای داشت و به او زل زده بود. درست مانند زنان شرقی. با ترس برگشت و به او لبخند زد. اما پیرزن عکسالعملی نشان نداد. برای این­که خود را عادی نشان دهد، شروع به صحبت کرد:

«به نظر شما آرایش صورتم خوبه؟»

پیرزن زهرخندی زد که او را بیشتر ترساند، بعد هم گفت:

«بهتره لباتو حسابی سرخ کنی، با اینکار اشتهای مردها بیشتر تحریک میشه.»

از ترس چشمانش را بست و گفت:

«سعی میکنم اما بهتر از این نمیشه، فکر کنم همهاش بخاطر جنس رژ لبِِِِ، چون هنوز یک ساعت نیس رو لبم کشیدم اما هیچی ازش باقی نمونده.»

پیرزن جوابی نداد. همین­که چشم­هایش را باز کرد، فهمید او رفته و توی دستشویی کسی نیست. به نظرش کمی عجیب آمد، اما اهمیتی نداد. کمی دیگر آنجا ماند و بعد تصمیم گرفت برگردد.

«»«»«»

مرد که حوصلهاش از تنهایی سر رفته بود، از ناچاری مشغول تماشای آدم­های توی رستوران شد. هفت هشت مشتری بیشتر دیده نمیشدند که به جز مرد و زنی که میز نزدیک­شان نشسته بودند، بقیه زوج های جوان بودند که سرهایشان را نزدیک هم برده و در حال خنده و گفتگو بودند.

زن و مردی نزديک ميز آن­ها به حالت قهر نشسته بودند. زن پاهای چاق و توپری داشت، با دامنی کوتاه و چین­دار؛ که ران­هایش را درشت­تر نشان می­داد. مرد عصبی بود و داشت سیگار می­کشید. اما زن گرچه ناراحت نبود، اما با نگاهی بی تفاوت و سرد؛ توجه­ای به مرد نداشت. با خودش حدس زد؛ شاید زن دارد نقشه می کشد؛ چگونه مرد را تیغ بزند و بعد بزند به چاک. اما به تندی فهمید قضاوت کردن از ظاهر زن­ها کار مشکلی است، چه بسا آن زن خودش طعمه شکارچی باشد. با این وجود از مرد که عصبی بود و در حال سیگار کشیدن؛ هیچ خوشش نیامد. به طور کلی نسبت به مردهای فریب خورده که تلاشی نمی­کردند، احساس هم­دلی نمی­کرد.

همان موقع زن تصمیم گرفت بلند شود و برود، اما مرد به تندی مچ دستش را گرفت و وادارش کرد بنشیند. ناله زن به هوا برخاست؛ به طوری که همه متوجه آنها شدند. برای تندی به خود آمد و ساکت سرجای خود نشست. اما کمی که گذشت؛ دوباره شروع به بگومگو کردند. مرد از زن پوزش می­خواست، اما زن در جوابش می­گفت که دیگر هیچی برایش مهم نیست. دست آخر هم در یک فرصت مناسب؛ کیفش را برداشت و به یک­باره میز را ترک کرد و از رستوران بیرون رفت. اين­بار مرد مانع نشد و دنبالش نرفت، فقط با آزردگی که از چشم دیگران پنهان نبود، به سیگارش چند پک محکم زد. بعد هم آن را با غیظ توی زیر سیگاری چرخاند؛ به طوری که ذرات توتون از لای لفاف سفید سیگار بیرون زد.

از این کارش خوشش آمد. حتی احساس هم­دلی گنگی نسبت به او پیدا کرد. بعد هم ناخودآگاه زیر لب زمزمه کرد: «آره، بایستی همین جوری لهشان کرد.»

با آمدن دختر از دستشویی، صورت­حساب را پرداخت و دو نفری از رستوران بیرون آمدند. از آنجا یک­راست وارد ایستگاه قطار شدند. بعد از راهروهای تاریک و سیاه عبور کردند و وارد کریدور اصلی شدند.

هیچ­کس در سالن دیده نمیشد. دختر از تاریکی و خلوتی ایستگاه؛ دلش آشوب شد. نفهمید چرا؟ بدتر از آن؛ همان پیرزن توی دستشویی روبروی او روی نیمکتی نشسته بود و به آنها زل زده بود، و این ترس او را بیشتر کرد. برای چندمین بار نگاهش را به اطراف پاشید، اما کسی را در سالن ندید. از تاریکی و خلوتی ایستگاه به فکر مرگ افتاد. با این که بارها سوار قطار شده بود، اما هیچوقت مانند امشب از سوار شدن به قطار نترسیده بود. یادش آمد همیشه برای رسیدن به مقصد و لذت تجربه­ای تازه لحظه شماری می­کرد، اما اکنون احساس بی­قراری گنگی داشت. انگار داشت به مسافرتی بی­پایان می­رفت. برای لحظه­ای تصمیم گرفت؛ بلند شود و آنجا را ترک کند. برود به سالن قطار و آنقدر منتظر بماند تا صبح شود. آنوقت برگردد به دنیای زندگان. بعد هم دیگر هیچ­وقت پایش را به اینجا نگذارد. اما نای جنبیدن نداشت. گويی بدنش به صندلی چسبیده است.

همچنان که با خود کلنجار می­رفت، زنی نه چندان جوان وارد ایستگاه شد. دامنی قرمز و بلوزی به تن داشت که به خوبی نتوانسته بود؛ سینه­های شل و آویزانش را بپوشاند. می­دانست که دوران فلاکت­بار زن بیچاره است. از این امر نگرانی­اش دوچندان شد. شاید سرنوشت خودش را در چند سال دیگر می­دید. زير لب نجوا کرد: می­توانست خوشبخت باشد، اگر مردش او را ترک نمی­کرد. چشم­هایش پراشک شدند. احساس کرد هنوز او را دوست دارد. لبخندی تلخ زد. خودش هم باور نمی­کرد به خاطر انتقام؛ این کارها را می­کرد. مگر نه اینکه؛ بعد از ترک او زندگی­اش جهنم شد.

نخواست بیشتر به این موضوع بیندیشد، با ناراحتی سرش را بالا گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. نه...؛کسی دیده نمی­شد. از زور ناراحتی نالید:

«آه؛ چه ایستگاه مرموزی! نه قطاری می­آید و نه مسافری هست.»

ناخودآگاه اشک هایش سرازیر شدند. حدس زد که آرایش صورتش خراب شده است، اما توجه­ای نکرد. در دنیای تاریکی چه کسی اهمیتی می­داد. با چشمان خیس و تار؛ به روبرو و نقطه­ای نامعلوم زل زد.

مرد دستهایش را توی جیب فرو کرده و هم­چنان­که کنار دختر نشسته بود، گاهی زیر چشمی او را می پایید. کیف چرمی بزرگش را روی دامن کوتاهش گذاشته و توی خودش فرو رفته بود. فهمید سایه‌ی‌ چشم‌ پررنگ سیاهش؛ از نم اشک خراب شده است. رژ لب غلیظی هم که کشیده بود؛ پخش شده بود. با این که هوا حسابی سرد شده بود، اما هیچکدام لباس مناسب به تن نداشتند، بخصوص دختر که با لباس نازکش یکریز از سرما میلرزید.

مرد برای چندمین بار به تابلوی بزرگ بالای سرش نگاه کرد. فهمید هنوز به ساعت دوازده خیلی مانده است. دلش نمیخواست به دختر نگاه کند. فکر کرد وقتی به مقصودش رسید چگونه با او رفتار کند. وقتی به دست و پایش بیفتد و التماس کند. بخصوص که موقعی که هقهق گریه کند و بخواهد زنده بماند، تا بتواند بیشتر کار کثیفش را ادامه دهد. از این موضوع چنان احساس رضایت کرد که با خودش گفت:

«تا الان برایش نگران بودم، اما امشب میتوانم راحت بخوابم.»

آنوقت نفس عمیقی کشید؛ چشمانش را بست و منتظر رسیدن قطار شد.