چگونه «علی گاوکش» شدم؟ (1 ـ 1)
اشاره:
این یادداشتها یادمانهایی است که گرچه سپری شده است، اما برای من فراموش نشده است، برای همين نام آن را «یادمانهای فراموش نشده» گذاشتم.
این يادداشتها از چند نظر برایم اهميت دارد.
ـ نخست اینکه هر کدام از این اتفاقات؛ نقش یا تأثیر مهمی در زندگیام داشته است.
ـ دیگر اینکه بخشهای از آن را ـ به خاطر نقش و حضوری که در رویدادهای مهم داشتهام ـ میتوان به عنوان «تاریخ شفاهی» به آن نگاه کرد.
سعی کردهام بیشتر به جزییات بپردازم و مهمتر از آن تلاش کردم تا آنجا که بتوانم؛ واقعیت را در نظر داشته باشم. ـ گرچه گاهی رنگ و لعابش بیشتر شده است.ـ
دیگر اینکه یادداشتها به صورت پراکنده تنظیم شده و نمیدانم چه مقدار از آنرا روی وب خواهم گذاشت.
نیز شمارههایی که برای هر یادداشت انتخاب کردهام، ترتیب تاریخی یا موضوعی ندارند.
بخش یکم:
زمانی که نوجوان بودم؛ به مدت یکی دوسالی عشق «جاهل بازی» پیدا کرده بودم. منظورم از این اصطلاح؛ همان لات بازی و قلدر بازی است. آنهم با نيت زورگیری! و باجگیری و حق حساب و ... ـ گرچه به شیوه ظریف!! و به میزان کم و خاص.ـ اما پیش از آنکه جزییات بیشتری بنویسم؛ بهتر است کمی مقدمه چینی کنم.
در مشهد دبیرستانی بود ـ و البته اکنون نیز پابرجاست؛ اما دیگر نقش سابق را ندارد.ـ نام این دبیرستان «ابنیمین» بود. [حالا فکر کنم اسم آن را گذاشتهاند «ابوذر»] باری این دبیرستان از بهترینهای مشهد بود. یعنی بخش اعظم بچه درس خوانها و بچه پولدارها توی این دبیرستان درس خواندهاند.
اوج شرارتم سال دوم دبیرستان بود. با وجود آنکه آن سال دوساله بودم، اما هنوز پانزده سال بیشتر نداشتم. حاصل شرارتهایم و دعواها و کتک کاریهایم؛ چند سر و دست شکسته بود و البته ترس و وحشتی که تو وجود بچههای هم سن و سالم راه انداخته بودم. این موضوع تا جایی ادامه پیدا کرد که به زودی به «علی گاوکش» معروف و شناخته شدم.
باز هم پیش از آنکه شرح ماجرای «گاوکش» شدنم را بنویسم؛ بد نیست اشارهای بکنم به یک نمونهای از باجگیرهایم!!
به یاد دارم؛ بچهای بود خیلی ظریف و شکننده!!. پدر او صاحب ـ یا مدیرـ سینما دیاموند بود. [این سینما توی خیابان دانشگاه و نزدیک دبیرستان قرار داشت و از بهترین سینماهای مشهد و حتا ایران بود. البته این سینما هنوز است، اما دیگر آن سینما قدیم نیست. چون مانند همه چیزهای خوبی که داشتیم؛ خرابش کردند و گند زدند. این سینما را هم تبدیل به سه سینما کوچک کردند و بخشی را هم تبدیل به خانه سینما!!] خلاصه وقتی یکی دوبار او را تهدید کردم، خیلی زود جواب داد. چون او روز بعد؛ ده دوازده تا بلیط سینما ـ آنهم توی جایگاه ويژه ـ برایم آورد.
باری توی دبیرستان؛ دانشآموزی بود که با دیگران کمی متفاوت بود. با این که همه میدانستند خانواده پولدار و اعیانی هستند، اما همیشه کفش کتانی چینی و لباسهای پاره و پوره کهنه میپوشید. ضمن اینکه آدم جدی و توداری بود. من با اینکه دلیل این کارش را نمیدانستم، اما دلم میخواست با او دوست بشوم. تا اینکه یک روز خودش آمد و گفت اسمش خسرو است، بعد هم از من کمک خواست. وقتی پرسیدم؛ مشکلش چیه؟
گفت یکی از این جاهلها محلهشان؛ مرتب مزاحم خودش و خواهرهایش میشود. حتا گفت که چندبار به کلانتری شکایت کردهاند؛ اما نتیجه نداده و او بیشتر کینهای شده است. حالا میخواست مرا جلو بیندازد و به روش خودش برخورد کند.
من بدون آنکه به عاقبت کاری که میکنم فکر کنم، قبول کردم. با اینکه کتک تلخی خوردم و نزدیک بود آبرو و حیثیتم!! به باد برود، اما این اتفاق از چند نظر باعث شد مسیر زندگیام تغییر کند. مهمترین نتیجهاش؛ پس از آن اتفاق آدم درسخوان و سربراهی شدم. بعد هم با آشنایی بیشتر با خسرو ـ به خصوص با خواهرهایش که همگی از من بزرگتر بودند ـ وارد دنیای دیگری شدم.
من نمیخواهم نام فامیلی خسرو را بیاورم؛ چون علاوه بر اینکه او اکنون در مشهد آدم شناخته شدهای است، و نیز پس از انقلاب سختی بسیار زیادی کشید. [خودش و خواهر و برادرهایش.] شاید دوست نداشته باشند؛ اسمی از آنها بیاورم.
خانه خسرو توی خیابان کوهسنگی بود. با اینکه این خیابان؛ یکی از بهترین خیابانهای مشهد بوده و اکنون نیز است، اما توی خیابان کوهسنگی منطقهای داشت که چندان تناسبی با خیابان کوهسنگی نداشت. اسم این محله «الندشت» بود. این منطقه یا محله حالا هم است، اما دیگر مانند گذشته نیست.
ادامه دارد...