چگونه «علی گاوکش» شدم؟ (2 ـ 1)
اشاره:
این یادداشتها یادمانهایی است که گرچه سپری شده است، اما برای من فراموش نشده است، برای همين نام آن را «یادمانهای فراموش نشدنی» گذاشتم.
این يادداشتها از چند نظر برایم اهميت دارد.
ـ نخست اینکه هر کدام از این اتفاقات؛ نقش یا تأثیر مهمی در زندگیام داشته است.
ـ دیگر اینکه بخشهای از آن را ـ به خاطر نقش و حضوری که در رویدادهای مهم داشتهام ـ میتوان به عنوان «تاریخ شفاهی» به آن نگاه کرد.
سعی کردهام بیشتر به جزییات بپردازم و مهمتر از آن تلاش کردم تا آنجا که بتوانم؛ واقعیت را در نظر داشته باشم. ـ گرچه گاهی رنگ و لعابش بیشتر شده است.ـ
دیگر اینکه یادداشتها به صورت پراکنده تنظیم شده و نمیدانم چه مقدار از آنرا روی وب خواهم گذاشت.
نیز شمارههایی که برای هر یادداشت انتخاب کردهام، ترتیب تاریخی یا موضوعی ندارند.
بخش دوم:
مشهد شهری است عجيب، با اقشار گوناگون و بافتی متضاد و چند لايه. همه کسانی که حتا يک بار به اين شهر سفر میکنند؛ به اين موضوع پی میبرند.
باری در باره بافت اين شهر؛ جدا از بخش سنتی ـ مذهبی که بيشتر همان اطراف حرم ـ و البته محلههایی پراکنده ـ در اطراف، چندين محله بزرگ اعيانی و غیرسنتی قدیمی؛ مانند [احمدآباد، وکيلآباد، کوهسنگی، سناباد و ...] نيز دارد که از همه نظر با آن بخشهای سنتی متمایز است. ضمن اين که اکنون یک بخش ديگر ـ متوسط شهری ـ نيز شکل گرفته است. اما حالا من کاری به اين موضوع ندارم و منظورم مربوط به دو نسل پيش است و همان بخش اعياننشين و بخش سنتی شهر. جایی که خيابان ارگ؛ حصاری ميان اين دو بخش بود.
نمیخواهم از موضوع دور شوم، اين مقدمه را به اين دليل نوشتم که اشاره کنم؛ اطراف شهر مشهد؛ گتونشينهای کوچکی وجود داشت که به آن «قلعه» میگفتند. [مانند قلعهِ آبکوه] که تویِ دل خيابان سناباد و خيابان سجاد قرار داشت و دارد. یا [قلعهِ الندشت] که در دل خيابان کوهسنگی قرار داشت.
باری پس از اينکه شهر مشهد رشد کرد و محلههايی اعيانی بزرگتر شدند؛ اين گتوها را توی خودشان هضم کردند و از بين بردند، اما با اين وجود کاملا پاک نشدند. یعنی کسانی بودند که با همان فرهنگ و نوع زندگی؛ در دل این محلههای اعيانی زندگی میکردند.
توی خيابان کوهسنگی و محله «الندشت» تعدادی از خانوارهايی بودند که هنوز کوچ نکرده و ماندگار بودند. يکی از این خانهها، متعلق به دوتا برادر نخاله و لمپن بود. [اين اصطلاح لمپن!! را اولين بار از «افسانه» خواهر خسرو شنیدم.]
به هر صورت نام اين برادرها «ابرام و قاسم» بود. برادر بزرگتر معروف به ابرام سياه بود و کوچکتر را قاسم گاب میگفتند. [چون چشمهای درشت و بزرگی شبيه چشمهای گاو داشت.]
خسرو سه تا خواهر داشت. فرزانه بزرگترين خواهرش بود که دانشجوی دانشگاه فردوسی بود، بعد افسانه بود که یکسال کوچکتر از خسرو بود، اما چون جثه ريزهای داشت؛ من اوایل به چشم دختربچه نگاهش میکردم، تا اين که اولین بار که مرا به خانهشان دعوت کردند، حسابی تلافی کرد و عقدهاش را خالی کرد. بعد سومین خواهرش که اگر چه دوازده سال بيشتر نداشت، اما از نظر جثه مانند دختران هفده هیجده ساله به نظر میرسید. در ضمن خسرو يک برادر بزرگتر هم داشت که در تهران دانشجو بود.
پدر خسرو چندين سال پيش توی یک تصادف رانندگی میمیرد. با اين وجود آنها هیچوقت از نظر مالی در مضیقه نبودند. [خسرو میگفت که پدرش در کارخانهای سهم داشته است و شرکایش همه ماهه سهم درآمد آنها را پرداخت میکنند.] ضمن این که از سوی داییاش که آدم متنفذی بود؛ حمایت میشدند.
من دیگر نمیخواهم قصهپردازى کنم، برای همین سراغ موضوع اصلی میروم. همانطور که در ابتدا اشاره کردم، این دو برادر بارها و بارها مزاحم خسرو و مادر و خواهرهايش شده بودند. خسرو که تک و تنها با چهار زن، ـ مادرش که گرچه جوان نبود، اما چون به خودش میرسید، به همراه زیبایی ذاتی!!؛ نگاه هر مردی را به خودش جلب میکرد. به همراه سه دختر مجرد و البته زیبا... نمیدانست چکار بکند.ـ خسرو میگفت چندبار دست به دامان داییاش شده و حتا شکایت و ... اما بینتیجه بود.
خسرو میگفت؛ چند وقتی است که برادر بزرگتر قاسم؛ به زندان افتاده است. [اینجا بد نیست اشاره کنم که هنوز زندان وکیلآباد مشهد درست نشده بود، برای همين زندان مشهد ـ بخش مردان ـ توی خیابان جم بود. یعنی چسبیده به اداره دارایی، و زندان ـ بخش زنان ـ ساختمانی جداگانهای در خيابان اردیبهشت «میدان بار سابق» قرار داشت. بعد که زندان وکيلآباد ساخته شد، زندان مردان خراب شد و تبدیل به سينما ـ آریاـ شد و زندان زنان هم مدتی تبديل به «بینواخانه» یا دقيقتر ـ گداخانه ـ شد. [این ریزهکاریها را برای اين از این نظر می نویسم که قرار است؛ مثلا اين نوشتهها تاریخ شفاهی باشد.]
باری برادر کوچکتر؛ يعنی قاسم گاب که جشم برادر بزرگش را دور میبيند، خیلی توی محله گرد و خاک میکند. او هيکلى گنده با قدى کوتاه و سینههای برجسته داشت و البته چارشانه و پت و پهن بود. از طرفی چشمهای درشتش با هر بار مژه زدن بیشتر ترسناکش می کرد.
خسرو بهم گفت: «نگاه به هیکل گندهاش نکن، اگه محکم جلوش وايستی؛ تندی جا میزنه.»
نفهمیدم چرا قبول کردم، که ای کاش زیر بار خواستهاش نمیرفتم. ـ گرچه همیشه میان عقل و احساس؛ عقلم را قربانی احساسم کردهام.ـ در هر صورت ساعت چهار بعدازظهر که از دبیرستان بیرون آمديم؛ دو نفری به سوی خانه آنها رفتیم. هوا کمی سرد بود و من هم برای اولین بار کت پشمی که بابام چندسال پیش از کربلا برایم آورده بود، تنم کرده بودم.
هنوز به نزديکىهاى خانه خسرو نرسیده بودم که ترسی عجيب به جانم افتاد. هزار جور فکر توی سرم پیدا شد. بیشتر از همه دلم برای مادرم میسوخت، که هميشه التماس میکرد؛ دست از دعوا و کتک کاری بردارم. حقيقت اينکه بدجوری ترسيده بودم و منتظر بهانه بودم برگردم، اما احساس میکردم ديگر راه برگشتی ندارم ـ چون در آنصورت نه تنها اعتبارم!! بيش ديگران از بين میرفت که ديگر نمیتوانستم روی دوستی خسرو ـ و البته افسانه ـ حساب کنم. برای همين کمی دلم را قرص کردم؛ بعد هم که فهميدم قاسم گاب تنها با زنجیر دعوا میکند و از قمه و چاقو خبری نیست، به خودم دلداری دادم که حداکثر چندتا زنجیر میخورم.
نمیخواهم از جزييات اين دعوا چیز زیادی بنویسم، ـ چون نه مهم است و نه چیزی زيادی یادم مادنده است.ـ فقط میگويم که پیدا کردن قاسم گاب زیاد دشوار نبود و البته بهانه برای دعوا، بعد هم نیرویی بهم گفت که باید کت پشمیام را در بیاورم و دور دستم بپیچیم.
قاسم زنجیرش را چندبار چرخاند و مرتب به طرف من پرتاب کرد، به طوریکه یک بار افتاد پشت گردنم و باعث پارگی پوست زیر گلویم شد. یک کمی رفتم عقب و همزمان دست چپم را که کتپيچی کردم بودم؛ حائل بدنم گرفتم. زنجير دور دستم پيچيد، من هم معطل نکردم و او را به طرف خودم کشيدم؛ بعد هم مشتم بود که توی پیشانیاش و روی ابروياش نشست. و باعث شد بالای چشم و ابرویش شکافته شود و ...
فقط خودم فهميدم که مشتم اتفاقی بود و ناخودآگاه، اما باعث شد که قاسم توی جوی آب بیفتد و از هوش برود. بعد هم کسی داد بزند که: «قاسم گاب مرد!!»
اینجوری شد که معروف شدم به: «علی گاوکش»
دعوای ما هفته بعد تمام شد و حتا توسط دایی خسرو، با قاسم آشتی کردم، اما باعث شد زندگیام دچار تحول اساسی شود. چون آشنایی ام با خسرو ـ و البته با خانوادهاش ـ به دوستی خانوادگی کشيده شد و خسرو و خواهرهایش ـ بخصوص افسانه ـ باعث شدند که دست از لات بازی بردارم و بجای آن به موضوعات دیگری توجه کنم. یعنی مسائل سیاسی و ...
ادامه دارد...