يادمانهای فراموش نشدنی: شماره نه
زمانی که تازه به آلمان آمده بودم و توی کمپ زندگی میکردم، چيزهای جالب و در عین حال؛ نویی را تجربه کردم. به واقع بیشتر آنهایی که به سرزمین دیگری مهاجرت میکند، نخستین و مهمترین موضوعی که باهاش درگیر میشود؛ موضوع اختلاف نژادی، مليتی، فرهنگی و ... است. اما من تصمیم دارم در اين بخش در باره روابطی که با جامعه و مردم آلمان داشتم ـ و دارم ـ چيزی ننويسم، بلکه میخواهم از روابط و اختلاف قومی خودمان ـ مهاجرین ـ بنویسم.
جايی که ما ـ من و پنج نفر دیگر ـ زندگی میکردیم؛ شامل دو اتاق تو در تو بود. از آنجایی که اقامت در کمپ موقتی بود؛ همه چی شباهت زیادی به سربازخانه داشت و کسی سعی نمیکرد آن را تغییر دهد. اما ایرانیهايی که پیش از ما در آنجا زندگی میکردهاند، کمی سلیقه به خرج داده و یکی از اتاقها را مبله کرده بودند؛ با وسایل زندگی. تلویزیون، ضبط، میز و صندلی، وسایل آشپزخانه و ...[گرچه همگی دسته دوم و درهم برهم بود، اما هر چی بود آنجا را از حالت خوابگاه کمپ بیرون آورده بود.] اتاق دیگر هم که شبیه انباری و به عبارت بهتر آشپزخانه بود، شده بود اتاق کار من. این پیشنهاد هم اتاقیهایم بود که همگی شان شبها تا دیروقت بیدار می ماندند و شب نشینی داشتند.
باری یک نفر ترک آذری بود به نام «رفیقعلی» اهل جمهوری آذربایجان، که همیشه پیش ما بود. اینجا بگویم که از میان ما پنج نفر؛ به جز من و یکی دیگر که شیرازی بود؛ بقیه ترک آذری بودند.] همین باعث شده بود که «رفیقعلی» همیشه توی اتاق ما باشد.
این «رفیقعلی» عجیب آدمی بود. یک ناسیونالیست داغ. یا بهتر بگویم یک شوونیست آذری. حالا چرا تأکید میکنم آذری و نمیگويم ترک. چون او حتی ترکهای ترکیه را قبول نداشت. حتی باعث شده بود، با یک ترک اهل ترکیه که با همدیگر کار میکردند؛ دعوایش بشود. و شرایطی به گونهای شد که خودش خواست من جايش را بگيرم و چندماهی که توی کمگ بودیم؛ با آن همکار بشوم. ـ که البته شرح مفصل آن را به طور جداگانه خواهم نوشت.ـ
باری یک روز که این «رفیقعلی» پیش ما آمده بودند، یک بحث و سروصدای زیادی راه انداختند. من توی اتاق خودم بودم، اما صدایشان را بطور واضح میشنیدم؛ بدون آنکه چیزی بفهمم، فقط اعصابم بهم میریخت. [من ترکی نمی فهمیدم، «رفیق علی» هم نمیتوانست فارسی حرف بزند. برای همين همگی با هم بلند بلند ترکی حرف میزدند.] تاب نیاوردم و وارد بحثشان شدم. بعد هم یکی از ترکهای خودمان مترجم شد.
«رفیق علی» داشت خودش را جر میداد که تعداد ترکهای ایران چهل و پنج میلیون نفر است، حاضر هم نبود حتی نیم میلیون نفر از آمارش کم کند. تازه اعتقادش اصلیاش جالب بود، که میگفت؛ بايستی ترکهای ایران بيايند و همگی ملحق جمهوری آذربایجان [باکو] شوند.
گفتم: بگیریم که ایران هفتاد میلیون آدم دارد. حالا تو میگی چهل و پنج میلیون ترک هستند. خُب شش هفت میلیون هم کرد داریم. بعد لرها هم هستند. حال چند ملیونی. بعد ارامنه هستند. آنوقت ترکمنها، عربهای جنوب، بلوچها. تازه اگر گیلکها و مازندرانیها را از فارسها مستقل بگيری. پس فارسها توی ایران دو سه میلیون بیشتر نیستند.
بعد از «رفیق علی» پرسیدم: جمهوری آذربایجان چقدر جمعیت دارد.
گفت: هشت میلیون نفر.
گفتم: حالا فرض کن این چهل و پنج نفر بيايند جمهوری آذبایجان، چطوری این هشت میلیون نفر میتوانند این چهل و پنج میلیون را اداره کنند. [حالا زبان را فرض کن اکثریت ترکهای ایرانی بتوانند صحبت کنند، خط را چکار کنند. بعد آموزش و فرهنگ و مذهب و هزار موضوع دیگر...]
اما این چیزها برای «رفیق علی» مهم نبود. جالب این که سالها بعد؛ یک بار اتفاقی با او برخورد داشتم، فهمیدم هنوز روی حرفش است. جالبتر این که توی این مدت؛ فارسی هم یاد گرفته بود. تازه میخواست شروع کند و از اتحاد ترکهای آذری بگويد که بهانهای آوردم و با يک خداحافظی فرار کردم.