گور
بسیار پیش آمده که آدمی دنبال چیزی به آب و آتش می زند، اما موفق نمی شود. ـ حالا به هر دلیل ـ آنوقت پس از مدت ها که آن را یافت، دیگر شرایطی پیش می آید که دیگر آن چیز بدرد او نخواهد خورد.
بالای گور خویش ایستادهام
دیگر گریه نمیکنم برای فردا
من مدتهاست که مردهام
کسی از برایم گریه نمیکند
با بیل لحظهها خاک میریزم
به قبر تهی از کالبدم
چه بویی گرفته این تنِ خاک برسرم
کجاست آن پیراهن سفیدم
که کنم آن را کفنام
بغضی در گلویم، هق هق اشکهایم
نه برای خودم، که برای توست که گریه میکنم.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|