سیاهی ظلمت
از دفتر شرکت که بيرون آمد، فهميد کسانی او را میپايند. زودتر از آنکه فکر
بکند؛ توانست سايه مردانی که در پناه درختها و پشت دیوارها پناه گرفته
بودند ببیند. نه یکی که چندتا بودند، شايد به تعداد انگشتهای دست. چنين
اتفاقی برای هر مردی هراسآور بود، در حالی که او يک زن بود.
در باره اتفاقات این روزها؛ زیاد شنیده بود و خطرهای آن را پیش خودش مجسم کرده بود، اما اکنون داشت آن را
تجربه میکرد. از اين احساس دچار ترس ناشناختهای شد. نگاهی به اطراف
انداخت، فهمید نبايستی امیدی به پيدا کردن تاکسی داشته باشد. حتا ماشینی هم
ديده نمیشد؛ مگر تک و توکی که با سرعت سرسامآوری تاريکی خيابان را
میشکافتند و دور میشدند.
هنوز چند دقیقهای نبود که خود را توی
خیابان میدید، اما در همین زمان اندک؛ چنان ترسی به جانش افتاده بود که
صدای تپش قلبش را به وضوح میشنید. انگار یکی با مشت توی شقیقههایش
میکوبد.
در باره رویدادهای این روزها؛ آنقدر چیزهای تکان دهنده شنیده
بود که یادآوریاش برایش وحشتآور بود. میدانست که اگر او را دستگیر
کنند، بیش از آنکه بخواهد و بتواند ثابت کند که بیگناه است، زندانی میشود و
هزار بلا سرش میآید. چه بسا کشته شود، بدون آنکه آب از آب تکان بخورد.
با درماندگی تندتند از کنار خیابان پیش میرفت. هر چند لحظهای میایستاد و
پشت سرش را نگاهی میکرد، باز دوباره تندتر راه میافتاد.
سایههایی
را می دید که دنبالش هستند. اما نه، نمیدید. فقط احساس میکرد. صدای پچ
پچی هم به گوشش میرسد. انگار باد آن را با خودش میآورد تا به او هشدار
بدهد.
سرعتش را بیشتر کرد. کمی دیگر که پیش رفت، یکباره چشمش به مسجدی
افتاد که پشت فرورفتگی خیابان بود. با این که پاسی از شب گذشته بود، اما
مسجد باز بود. بعد هم صدای نوحه محزونی به گوشش رسید.
ناخودآگاه تصمیم
گرفت به دورن مسجد برود. شاید کسی بهش کمک بکند. معطل نکرد، تندی از روی
جوی آب پرید و خودش را به پیاده رو رساند، اما هنوز به مسجد نرسیده بود،
یادش آمد که لباس مناسبی ندارد. میدانست کسانی که توی مسجد هستند، با دیدن
او در این وقت شب و با این سر و وضع و بدون چادر، بیشتر بدگمان خواهندن
شد.
همانطور که دودل ایستاده بود، صدای قدمهایی را واضحتر شنید.
فهمید کسانی دارند به سوی او میآیند. از این که به رفتنش ادامه نداده بود،
پشیمان شد. در حالی که به شدت میلرزید؛ تصمیم گرفت برگردد، اما دیر شده
بود. چون در همان موقع سایه مردی را دید که از مسجد بیرون آمد. بعد هم با
شک به او خیره شد. اهمیت نداد و راهش را گرفت و راه افتاد.
صدای مرد را
شنید که میخواست بایستد. اهمیت نداد و این بار شروع به دویدن کرد. یک کم
که دوید؛ فهمید کفشهایش مانع از دویدن است. تندی دولا شد و آنها را
درآورد. حالا میتوانست با سرعت بدود. بعد کمی که دوید، توانست چراغ های
راهنمایی چهارراه را ببیند. و این به او دلگرمی داد. اما هنوز تا چهارراه
راه زیادی مانده بود و او از خستگی به نفس نفس افتاده بود. بعد هم احساس
کرد نمیتواند بدود.
آنوقت فهمید جوراب هایش پاره شدهاند. بدتر از آن
کف چاهایش میسوختند. نمیدانست چکار کند. از این که مردها به او برسند و
دستگیر شود، چنان وحشت کرد که ناخودآگاه فریاد زد و چند بار کمک خواست. فکر
کرد شاید همسایهها صدایش را بشنود و از خانهاش بیرون بیاید، اما چراغ
هیچ پنجرهای روشن نشد.
حالا صدای قدمها را به وضوح میشنید. از ترس
حتی نمیتوانست برگردد. با ناامیدی کنار جوی خیابان زانو زد و نشست. خودش
را به سرنوشت سپرد.
همچنان که در خودش مچاله شده بود، با گریه از خدا
کمک خواست. با ناله و زاری نجوا کرد؛ چرا دچار این سرنوشت شده است. بعد
سرش را میان دستهایش گرفت، چشمانش را بست و پیشانی اش را روی زمین گذاشت.
مغزش دیگر کار نمی کرد. لختی بی هیچ کاری ماند. ناگهان صدای شلیک تیری به
گوشش رسید. صدایی که او را از جا پراند. آنوقت صدای ناله واضحی شنید. بعد
یکی تلو تلو خوران آمد و کنارش بر زمین افتاد.
از ترس نمی توانست صورتش
را برگرداند و او را ببیند. آنوقت صدای پای کسانی را شنید که داشتند
میدویدند. فهمید به سوی او میآیند. به خودش نیرو داد و سعی کرد بلند شود،
اما فهمید نمیتواند. برای اولین بار نگاهش را کمی به اطراف چرخاند.
چشمش به مردی افتاد که از مسجد بیرون آمده بود. بعد هم بوی خون به مشام اش
رسید. دچار تهوع شد. میخواست بالا بیاورد. اما خودش را کنترل کرد. قلبش
هنوز توی سینهاش تندتند میتپید. یکباره یاد مادرش افتاد که در خانه
تنهاست و منتظر اوست. از این احساس دچار نیرویی گنگ شد. انگار جان گرفته
باشد. سعی کرد بدنش را روی زانوهایش نگه دارد. بعد آهسته خودش را به سوی
جوی خیابان کشید. آنوقت توی جوی خزید و چهار دست و پا به سوی پل سیمانی رفت
و همانجا خف کرد.
نفهمید چقدر گذشت که صدای قدمهای چند نفر شنیده شد که نزدیک میشدند. بعد هم صدایشان را شنید. حدس زد بالای سر آن مرد جمع شدهاند.
یکی از آنها که نفس نفس میزد؛ به دشواری گفت: «تیر خورده.»
صدای دیگر که تحکم آمیز بود، فحش و بد و بیراه گفت: «دیوانه خر؛ چرا الکی تیراندازی کردی؟»
صدای بچگانهای شنیده شد: «شاید هنوز زنده باشه.»
برای مدتی هیچ صدایی شنیده نشد. زن فهمید اگر متوجه او بشوند و دستگیر
بشود، زنده نمیماند. این بار چنان ترسید که احساس کرد مایع گرمی از میان
پاهایش توی شلوارش سرازیر شد.
از ترس چشمانش را بست و خودش را بیشتر مچاله کرد. آنوقت همان بچگانه گفت: «نگاه کنین، این از خودمانه.»
باز صدای اول شنیده شد: «باور کن نفهمیدم چجوری شد تیراندازی کردم.»
«حالا چکار کنیم.» همان صدای بچگانه گفت.
دوباره ادامه داد: «بهتر نیس ببریمش قرارگاه؟»
کسی که تحکمآمیز حرف میزد گفت: «نه، بهتره بندازیش توی جوب. به همه میگیم؛ اغتشاشگرا کشتنش.»
چند لحظه بعد، صدای کشیدن مرده شنیده شد. که روی اسفالت کشیده شد و توی
جوی آب افتاد. لش سنگین مرد روی زن افتاد، بدون آنکه مردان او را ببیند.
از ترس صدایی از زن شنیده نمیشد. مدتی بیحرکت همانجا ماند. آنوقت به
دشواری خودش را از زیر مرده بیرون کشید. با ترس و وحشت؛ نگاهی به اطراف
انداخت. هیچ کس دیده نمیشد. حدس زد؛ برای اینکه کسی بهشان مشکوک نشود؛
خیابان را ترک کردهاند. میدانست آن شب دیگر در خیابان دیده نمیشوند.
برای همین به آرامی از جوی بیرون آمد و خودش را تکان داد. کفشهایش را پایش
کرد و از کنار خیابان به سوی چهارراه راه افتاد. با اینکه از ترس نای
راه رفتن نداشت و کند پیش میرفت، اما به زودی تا حدی خونسردیاش را به دست
آورد. بعد هم هر چه به چهارراه نزدیکتر میشد، ترسش کاسته میشد. آنوقت زیر
لب زمزمه کرد: «ای مردها... تف بر شما برای این همه بیشرفی.»