مي¬دانست اگر نتواند پیدایش کند، شب های سختي در انتظارش بودند. بدتر از آن فردا يکشنبه است و کسالت آن بدتر از روزهای دیگر بود، تازه بعد هم باید به تنهايي غذاي حاضري بخورد و روزها را به بي هودگي سپري کند.
برای لحظه ای تصميم گرفت؛ يک¬بار ديگر سراغ خواهرش برود؛ شايد خبري از او داشته باشد. اما خيلي زود پشيمان شد. آخرين باري که نزد او رفته بود، کارشان به دعوا کشيد. تا جايي که نزديک بود پاي پليس به ميان بيايد. بعد هم ياد نيش زبانش افتاد: «پيدا کردن زني که تو را ترک کرده مانند دسته گلِ يخ است که قلبي را گرم نميکند.»
از يادآوري آن تلخي گنگي به جانش افتاد که او را بيشتر سوزاند. حتي احساس کرد تنش از تو گُر گرفته است. نمي¬دانست چکار کند. نه مي¬خوانست او را فراموش کند، و نه مي¬توانست به اين وضع ادامه دهد.
دهانش خشک و بد بو شده بود. سعي کرد خشکي دهانش را با چرخاندن زبانش به روي لثه ها و اطراف دندان هايش برطرف کند. بعد هم چشمانش را بست و به گذشته اش فکر کرد:
«يک شب کسي را مي¬بيني. يا اتفاقي يکي پيش راهت قرار مي¬گيره، آنوقت زندگي برايت معني پيدا مي¬کنه. بعد احساس مي¬کني که عاشق شدي و خوشبختی، اما تا بخواهی بفهمی تو را ترک کرده است. تازه مي¬فهمي عشقي در کار نبوده و همه¬اش يک بازی بوده.»
آنوقت با لحنی سرد و بي روح زمزمه کرد:
«اولش عشق. بعدش شادي و آخرش تلخي جدایی ... چه زندگی حقارت باری.»