دو توضیح:   

این یک داستان «تراژیک» است که اگر چه بخشی از رمان «سیاوش انوشک» است، اما می توان مستقل از رمان هم خوانده شود.

اصل این رویداد واقعی بوده است، [لااقل آنچه در منابع مختلف روایت شده به همین شکل بوده است.] با این وجود با تخیل نویسنده آمیخته شده است، گرچه تخیلی بر بستر واقعیت حرکت کرده است.

                                               ***

    • «پادافره»

   زمانی که سپهبد مردان‌شاه خود را در ميدان پادافره ديد و چشمش به دژخيمان مرگ افتاد که برای فرو کردن نيش‌های زهرآگين، پيرامونش میچرخيدند، انديشهاش نابسامان و دلش تهی از مهر و کين شد. پنداشت که خواب میبيند. برای همین نگاهی دیگر بسوی سکوی پادافره انداخت؛ جايی که انبوه پيکر‌های سوا شده و پاره پاره روی يکديگر انبار شده بودند. با بیشمار چشم‌های از کاسه بيرون آمده، سر‌های سوا شده، دست‌ و پا‌های کنده ‌شده، گوش‌‌ها و بينی‌های بريده شده، زبان‌‌های ازکام درآمده و انبوهی گوشت و پوست و خون خشکيده شده، با بو‌هايی پلشت و بينیآزار؛ بوهایی که دلش را به آشوب کشيده بودند.

در گذشته نیز هرگاه از اينجا می‌گذشت، چهرهاش را برمی‌گرداند؛ که تماشگر نباشد، اما اکنون این کار از توانش بيرون بود، چون خودش در ميدان بود و ديگران تماشاگرش بودند. تنها کاری که کرد؛ چشمانش را برهم گذاشت تا چیزی نبیند.

ندانست چه زمان گذشت، اما همینکه چشمانش را گشود، تماشاگران بيشتری دید. مردمی که تازه رسيده‌ بودند به آنانی که از روز پيش مانده بودند افزوده شده بودند، اما همگی خاموش تماشايش مي‌کردند. تنها اندک کسانی، با پرسوجو از یکدیگر میپرسیدند: « سپهبد نيمروز و پادافره!»

بدون آنکه کسی پاسخی بدهد. چونکه کسی چيزی نمیدانست. مگر اندک سرداران و افسرانی که او را میشناختند، آنهم گزارشهایی پراکنده، گزارشهایی که سخن‌پراکنان و ژاژخايان اهريمن خُو از آن داستان‌‌ها ساز کرده و پراکنده بودند.

اگر چه مردم خاموش بودند، اما همگی از دستگيريش شگفت‌زده شده ‌بودند، و نیز خودش بیشتر. برای همين يکريز زير لب زمزمه میکرد: «مگر خدايگان هميشه وفاداری و نيک خواهی‌ام را نستوده است؟ مگر بار‌ها دست نوشته‌ی ستايش‌آميز نفرستاده است؟ پاداش و نشان سپهبدی، پاذگوسبانی سرزمين نيمروز، زمين‌‌های پهناور بابل، بخششهای شاهانه،... پس چرا پادافره؟»

بدون آنکه خودش نیز پاسخی داشته باشد، هر دم انديشهاش پريشانتر میشد. تا جایی که توان نداشت آنها را بسامان کند.

زمانی نه چندان دراز گذشت؛ به خودش نهيب زد که بایستی آرام باشد. نمیخواست مهر ايرانپرستی و خدایگانسروری؛ در دلش سرد و خاموش شود. خودش را دلخوش کرد که دوستانش یاریاش میکنند. هنوز اميد داشت. هنوز به یاری دوستانش و دادگری خدایگان باور داشت.

یاد دوستانش که افتاد، کوشش کرد نگاه خود را به میان مردم بچرخاند. اندیشید چرا هیچ کدام از دوستانش را ميان مردم نمیبیند؟ باز هم کوشش کرد، دوباره و چندباره، اما بیهوده بود. درمانده و دلخسته ديدگان سرخورد‌هاش را به زمین دوخت. آنگاه زیر لب نجوا کرد، نجوایی که خودش به دشواری شنید: «کجايند دوستان و آشنايان؟... آيا تاب ديدن پادافره ندارند، يا که...»

نجوايش را نیمه رها کرد و گوش به باد سپرد، بادی هُرهُرکنان و چرخان که از پناه ديوار‌ها و کوچه‌‌ها وزيدن گرفته بود، بادی که با خود گرد و خاک انبوهی آورد. مردمی که به تماشا آمده بودند، کمی سر خم کردند، اما ميدان را ترک نکردند و همچنان در ميان پيادگان نيزه به‌دست، در خود فرو رفتند.

هنوز لختی نگذشته بود که همهمهی گنگی به گوش رسید، اما هر چه گوش تيز کرد، چيزی در نيافت. باز همان همهمه. و هرچه مي‌گذشت همهمه بيشتری میشنید، همهمهای که با هُرهُر باد در‌آميخته بود و مانند آوايی هراسان بود. آوايی که انگار از دور دست‌ها میآمد. سرش را بالاتر آورد و با چشمانی تنگ به کاوش پرداخت، اما جز آسمان سياه و تيره چيزی نديد. اما نه،... در دور دست‌ها قصر اسبانبر [مداين]، از ميان شن و خانه‌های تو سری خورده سربرافراشته بود. بنایی با نمايی تيره و کدر و با ديوار‌های سياهش، از ميان دود و تيرگی هوا خودش را به رخ میکشيد. گويی ديوی سياه؛ تلخخو و خاموش به تماشای ستمی ديگر نشسته است.

ناگهان همهمه مردم بیشتر شد. در پی آن هیاهویی به پا شد. گروهی پس نشستند؛ اما بیشترها بر خاک افتادند. در پی آن آوای مردم خاموش شد و همگی چون کالبد‌های بیجان روی زمين مچاله شدند.

ناگهان هيربدهيربدان، در جامه‌ی داوری و سوار بر پيلی سياه؛ چونان دهشت مرگ پديدار شد. گروهی برایش راه را باز کردند. چنان نزديک آمد که همگی آوايش را بشنوند. آنگاه در خاموشی مرگباری که روی سر همگی سايه انداخته بود، با آوايی لرزان خاموشی آنجا را برهم زد:

«به فرمان خدايگان... کسرا کسروان، سايه‌ی مزدا اهورا در روی ايران زمین...، سپهبد مردان‌شاه، پاذگوسبان و مززبان نيمروز به سزای انديشه‌ی ناپاک و آلودن فر شاهی، گناهکار و بزهکار دادباخته شناخته میشوند.»

داور بزرگ ايرانشهر کمی خاموش شد، اما ترس و هراسی گنگ در هوا موج میخورد. بدون آنکه آوايی شنيده شود، بار ديگر آوای هيربذهيربذان همه را به خود آورد:

«به سزای اين ناسپاسی...، با بريدن دست راست پادافره می‌شود؛ تا ديگر انديشه‌ی اهريمنی او سودای ناپاکی نداشته باشد.»

هنوز واژه‌ها در هوا بودند که دژخيمی با پیکری غول آسا با بشکه‌ای روغن جوش پیش آمد، ديگری که از او غول‌پيکرتر و گندهتر بود، با شمشيری تبر مانند، گامی پيش گذاشت و کنار او ايستاد.

مردم همگی نگران و ترسان بدون آن که دم برآورند، تنها تماشاچی خاموش بودند.

دردی جانکاه به روان مردانشاه افتاده بود، چرا که به نيکی میدانست سربازی که کژ اندام باشد، دیگر ارزشی ندارد. هنوز از لنگی پايش آزرده خاطر بود، اما همیشه دلخوش بود که میتوانست کژی پای خود را پنهان کند، تازه آن از جنگ بود و تازه سرافرازی برایش داشت، اما اکنون دست بريده را چه کند؟ به ياد آورد در گذشته، سپاهيانی بودند که پس از برداشتن زخم و کژاندام شدن، در انجمن‌‌ها نيز دیده نمیشدند.

از اين موضوع چنان دلش ریش شد که مرگ را آرزو کرد. اما تندی به خودش آمد. نمیخواست چیزی انديشهاش را تباه کند. با اين که دریافته بود که زندگی پس از این برايش ارزشی نخواهد داشت، اما نمینخواست از خود سستی نشان دهد. نبایستی از دستور خدايگان سرپيچی کند. هنوز خود را سربازی گوش به‌ فرمان و جانسپار شاهنشاه میدانست. پس برخاست و خودش به سوی سکوی سنگی رفت. دست راستش را روی آن گذاشت و زانو زد و چشم به زمین دوخت.

دژخيم غول پيکر درنگ نکرد. تبر پهن را روی سرش برد و با نيرويی فزون فرود آورد. پنجه از مچ بريده شد و روی زمين افتاد. دردی نداشت، تنها سوزشی گنگ و ديگر هيچ. ندانست چقدر گذشت، اما سهش [احساس] گنگی بر جانش نشست. انگار همه جا مهآلود و تيره شدند. کوشش کرد چشمانش را ببندد، شايد کمی بخود بيايد. ناخودآگاه گذشته و زندگیاش پيش چشمانش جان گرفتند. جنگ‌ها و نبرد‌هايی که کرده بود. روز‌هايی که در بابل گذرانده بود.

سال‌هایی که در تيسپون و اسبانبر زندگی کرده بودند؛ مانند باد از پيش ديدگانش گذشتند. آنگاه قصر ايوان را با تاق‌‌های کمانی و تالار بارعام و تالار بزرگ با راهرو‌های تودرتو دید.

از درون دگرگون شده بود. نمیدانست چکارش شده است، تنها انگار سبک شده و در هوا پرواز میکرد. بیشتر از آن اندیشهاش بال درآورده بود و او را با خود با خود به هر سو میکشید. چنان که پايتخت و هر جایی را از بالا میديد. همه جا و همه چيز زیر پایش بودند. قصر سپيد، باغ هندو، کوی اسبانبر، کوچه‌‌های تودرتوی گِلی تيسپون و اسبانبر. و زنان و مردانی با چهره‌‌ها‌ی ناپيدا که درهم می‌لوليدند. سراسر شهر از دود تيره و مهآلود پر بود، با بو‌هايی گيج کننده که همه جا را فرا گرفته بود.

به يکباره بيگانه‌‌هايی را ديد که به درون پايتخت نزدیک میشدند. مانند باد از روی دجله می پريدند، از روی کنگره و باروی شهر، از کنار ديوار خانه‌‌ها و از ميان کوچه‌ پس‌ کوچه‌‌ها میگذشتند و به سوی پايتخت یورش میآوردند. آنگاه هر چه را می‌يافتند چپاول می‌کردند و به آتش می‌کشيدند.

پايتخت را ‌میديد با ستون‌‌های فرو ريخته، در‌‌های کنده شده، ديوار‌های سوخته، پنجره‌‌های شکسته، تخت‌‌های واژگون، رمه‌‌های چاپيده، سرا‌های ويران، پرده‌های دريده، قالی‌های پاره، زيور‌های چپاول شده و دارايی‌‌های به تاراج رفته. هرجا مینگريست؛ يورش بود و آتش و خون. سيه‌چرده‌‌گان تازی را میديد که همه چيز و همه جا را تاراج می‌کردند. بشکه‌‌های طلا و نقره، قالی‌‌های زربفت بهارستان و گلستان، لوح‌‌ها و جام‌‌های رومی، گنج بادآورده و گنج‌گاو، کيسه‌‌های گندم و جو، گونی‌‌های آرد و شکر، جوال‌‌های ادويه و کافور، بسته‌‌های سدر و حنا، دبه‌‌های روغن و پيه و دیگر دارايی ايران‌شهر را تاراج کرده و بردوش گرفته و از هر سويي‌ می‌گريختند.

آنگاه سربازانش را ديد که نمی‌توانستند بجنگند، پا‌هايشان زنجير و ناتوان از نبرد، دسته دسته به دجله پرت می‌شدند. سراسر زمين از کالبد سربازان پوشيده شده بود. به هرجا می‌نگريست ويرانی بود و مرگ. آن‌گاه آوای ددان و زوزه‌ی گرگان و شغال‌ها را شنید. اما بدتر از هر چیز؛ در دور دست‌ها کاروانی از بنديان را دید که بسوی بازار برده‌فروشان می‌رفتند. به زودی آشنايان خود را ميان آن‌‌ها شناخت. نمی‌توانست باور کند. خواست فرياد بزند: کجايند سرداران و سپاهيان؟ اما نيرويی نداشت. نای جنبيدن نيز نداشت. گويی پا‌هايش به زمين چسبيده‌اند. تنها توانست ناله کند: «مزدا اهورا... به دادم برس و ياريم کن.»

یکباره به خود آمد. تازه دريافت که کابوس میبیند. اندوهی گنگ بر جانش چنگ انداخت و رنگ چهرهاش به زردی گراييد. نمی‌خواست مردم زردی رويش ببينند، پس دست بريده خون‌آلود را بر چهره ماليد، چهر‌ه‌‌اش ارغوانی شد. آنگاه همه چيز را سرخ‌‌فام ‌ديد. دست بريده‌ی خون چکان را برداشت و رو به آسمان گرفت؛ و ناليد:

«ای مزدا اهورا ... ایا اين است پاداش سربازی که در راه خدايگان و سرزمينش از هيچ‌کاری کوتاهی نکرده است؟»

با آوای او؛ مردم نیز نیرو گرفتند و کمی به تکاپو افتادند. اکنون زمزمه هایی می شنید. دوباره کمرش را راست کرد و گامی پيش گذاشت. همچنان دست بريده را رو به آسمان گرفت و دوباره ناليد:

«خدايگان آوايم را می شنويد؟... می دانيد که با اين دست چه نبرد‌ها کردم، چه پيکان‌‌ها افکندم، چه جانفشانی‌ها کردم، چه نامه‌‌ها نوشتم، چه پيام‌ها بردم و آوردم... تنها برای اینکه شما را شاد کرده باشم...، اینک اين شد پاداشم.»

لختی خاموش ماند و به داور بزرگ ـ هيربذان هيربذ ـ نگريست. آنگاه دست بريده را پيش پای او پرتاب کرد و خروشيد:

«اين را به خدايگان بدهيد... واپسين چيزی که می‌توانم نثار خدايگان کنم.»

سخنانش مانند موجی هوا را در نورديد و جانی تازه به مردم بخشيد. نخست زمزمه‌های پراکنده‌ای شنيده شد. آن‌گاه آواها رساتر شد. در پی آن هياهويی خروشان کشيده شد. بزودی آوای کرکننده‌ مردم همه جا پیچید. گروهی هم آوا با یکدیگر خروشيدند:

«سپهبد مردان‌شاه...سپهبد مردانشاه...»

پيادگان و دژخيمان، هراسان به تکاپو افتادند تا مردم را بپراکنند. هيربدهيربدان ناپديد شد، اما سزگا [سالار زمزمه گران ايرانشهر] نزديک مردانشاه آمد و به آهستگی در گوشش زمزمه کرد:

«به فرمان خدايگان اگر خواسته‌ای داری بر زبان آورید.»

سخن سزگا در هياهوی مردم گم شد، اما مردان‌شاه شنيد، بی‌آنکه نگاهش کند، پاسخ داد:

«آری،...اما خدايگان بايستی نخست سوگند ياد کنند. میخواهم فرمان دهند گردنم بزنند تا ننگ کژاندامی برايم نماند.»

در پی‌ آن آرام به سوی نزديک شد و گردنش را بر روی سکو گذاشت.

 

 

 

    

 


* ـ  مجازات و کیفر.