نمی خواهم اینجا بمانم
توی یک هوای سرد و ابری؛ در میان پارک بزرگ شهر، پیرمردی روی یکی از نیمکتهای آن نشسته است. روزها همیشه این موقع ـ زمانی که پسرش و عروسش سر کار رفته اند ـ به همین جا می آید و روی همین نیمکت می نشیند و به گذشته اش فکر می کند. فکرهای زیادی می کند، به همسرش که چندسالی است در گورستان وطن خوابیده، گورستانی که هزاران کیلومتر میانشان فاصله انداخته است. روزهای نخست حاضر نبود واقعیت را بپذیرد؛ اصلا حاضر نبود هیچی را بپذیرد. تا این که به اصرار پسرش و دیگران همه چیز را گذاشت و راهی غربت شد. حالا توی این سرزمین بیگانه، سرزمین سرد و بی احساس کارش شده بود که روزها به این پارک بیاید و بعدازظهر ـ زمانی که پسرش از محل کارش برمی گردد ـ به خانه برود و زندگی یکنواخت و بی روح اینجا را تحمل کند.
پیرمرد خیلی با خودش فکر کرد که چگونه یکباره همه چیز تمام شد، اما هیچوقت نتوانست با آن کنار بیاید. همسرش که رفت؛ انگار او هم در غبار گم شد. نخست احساس تنهایی او را از همه دور کرد. او هم دیگران را فراموش کرد. دیگر حال و حوصله هیچی را نداشت. نفهمید کدامش زودتر آمد و او را زمین گیر کرد. بارها در این باره فکر کرده بود، اما بعد به خودش قبولانده بود که چه فرق می کند. تنهایی پيری می آورد و پیری هم فراموشی. وقتی هم چیزی را به ياد نیاوری هیچی نیستی. برای همین هر چه سعی می کرد به یاد بياورد آخرین بار با چه کسی درددل کرده است، اما چیزی به یاد نمی آورد. تنها سایه های آدم هایی را به یاد می آورد که مثل یک خواب و رویا بودند. حتی گاهی وقت ها که می خواست کسی را به یاد بیاورد که چهل سال ـ شاید هم بیشتر ـ با او زندگی کرده بود، اما خاطراتش آنقدر دور بودند که انگار هزاران سال است از این موضوع گذشته است. برای همین از روزی که پایش را به این کشور بیگانه گذاشت، مدام سعی می کرد که با خودش حرف بزند. دلش را خوش کرده بود که خاطراتش برایش بماند، برای همین از ناچاری مرتب با خودش حرف می زد ـ تا جایی که بعضی عابران که در پارک او را می دیدند با تعجب به او نگاه می کردند. ـ اما او اهمیت نمی داد، چرا که نمی خواست بگذارد تنهایی و هزار کوفت و زهرماری دیگر اینجا او را از پای بیندازد. نمی خواست با زندگی یکنواخت در اینجا دچار فراموشی شود. برای همین در تنهایی یکریز با خودش حرف می زد. حرف می زند که فراموش نکند. تا این که این اواخر حسابی خسته و ناامید شده بود، دیگر حتا دلش نمی خواست با خودش حرف بزند، آخر چقدر حرف؟ چقدر می تونی با خودت حرف بزنی؟ آنوقت که احساس خستگی و بی حوصلگی کرد. دیگر حرف نمی زد. نه با خودش و نه با پسرش. بعد هم بهانه گیری هایش شروع شد. تا این که چندروزی بود پایش را توی یک کفش کرد که پسرش او را به وطن برگرداند. اگر چه پسرش زیر بار نمی رفت، اما تنها از تصور برگشتن به وطن دلش غنچ می زد و احساس زنده بودن می کرد. در آن لحظه از این احساس دچار شعفی گنگ شد، آنوقت ناخودآگاه سرش را بالا آورد. کمی دورتر؛ زنی مسن با شالی ضخیم و تیره روی یک نیمکت خالی نشسته است. با دیدن او ناخودآگاه ياد همسرش می افتد. لبخندی زد و با صدای بلند واگويه کرد:
«چه زود رفتی و تنهایم گذاشتی.»
آنوقت بغض راه نفسش را بست. با این حال دوست نداشت گریه کند. برای همین سرش را میان دستان چروکیده اش فرو کرد و نجواکنان گفت:
«باشه اشکالی نداره. هر طور شده میام و سرخاک باهات حرف می زنم. برات تعریف می کنم که اینجا چکار می کنم و چی به سرم اومد. این یه سالی که اینجایم، صدبار بدتر از اون دو سالی که رفتی بیشتر بهم سخت گذشت. اینجا فقط روزها را شب میکنم. تنها دلخوشیام این است که روزها توی این پارک بیآیم و چند ساعتی را روی این نیمکت های خالی بشینم و آدم ها را تماشا کنم. اگر چه کمتر پیش می یاد که هم وطن و هم زبانی پیدا بکنم، اما با این حال روزم بد نیست، شکر خدا پسرمان همه چيز را برام مهیا می کنه.»
پیرمرد کمی ساکت ماند. بعد دوباره با خود نجوا کرد: اول از همه باید بگویم؛ خدا را شکر که پسرمان اینجا وضع اش خوبه. از تو چه پنهان همه چیز برایم مهیا است. پسرمان هر چی بخواهم؛ برایم فراهم میکند. عروسمان هم زن خوبی است، اما توقع زیادی از او ندارم. آخه او که هم وطن و هم زبان ما نیست. همین که پا به پای پسرمان کار می کند و با هم خوشبخت هستند، از هر چیزی بیشتر ارزش دارد. برای همین من خیلی نگران نیست و نمی پرسم چکار می کنند، فقط می دونم هر دو ماشین دارند و هر کدام صبحها با ماشین خودش از خانه میزنند بیرون و بعدازظهر میآیند. بیشتر وقتها عروسم زودتر میآید؛ اما گاهی هم پسرم زودتر میآید. آنوقت است که تا عروسمان بیاید، ما با هم تنها میشیم و مینشینیم گپ میزنیم. اما عروسم همین را هم دوست ندارد. دلش نمیخواهد با پسرمان تنها باشم. برای همین مدتی است که دیگر ماشین خودشو از گاراژ بیرون نمیاره و هر دو با ماشین پسرم میروند، تا مجبور باشند دو نفری با هم برگردند.
یک اتاق جدا بهم دادند که تلویزیون هم دارد. اما من که چیزی نمیفهمم. در عوض تختخوابم خیلی نرم و راحت است. تازه از بابت خورد و خوراک هم هیچ کمبودی ندارم. درست که بیشتر غذاهای اینجا با مذاقم سازگار نیست، اما جای شکرش هر چی بخوایی پیدا میشود.
این روزا خیلی بهانه گیری می کنم. دلم می خواد برگردم. اما پسرمان مخالف است، برای همین هر بهانه ای بگیرم نه نمی گوید. چند روز پیش بهش گفتم خیلی هوس آبگوشت کردهام. بعد هم گفتم:
«اینجا که غذاهاش قوت نداره، بذار یک بار همه که شده آبگوشت بار کنیم.»
بعد پسرم مخالفت کرد و می گفت؛ اگه زنش بفهمه بدش مياد. بعد خواستم تنهایی بروم فروشگاه مرکز شهر و یک چیزهایی بخرم، اما باز پسرم مخالفت کرد و گفت: «گم میشی و ما را تو دردسر میاندازی... تو خونه هر چه بخوای هست. همینجا بخور، بخواب و استراحت کن.»
آخه توی یک قلک خانه دلم آدم میگیره. مگه چقدر خواب و استراحت. روزی یکی دو ساعت میآیم توی همین باغ و روی نیمکتها مینشینم. بعد باز باید بروم خانه. توی اتاقم و تلویزیون را روشن کنم و زنهای بی حجاب را نگاه کنم که تندتند حرف میزنند. من که چیزی نمی فهمم. بعد آنقدر به در و دیوار خانه نگاه میکنم، تا پسرم و عروسم بروند بخوابند. روزها که سر کار هستند، شب ها هم نمیتوانم با پسرمان درست و حسابی حرف بزنم. چون از خستگی حال و حوصله ندارد. بعد هم از زنش می ترسد. یکی دو ساعتی که بیدارند؛ مجبورم صورت عبوس عروسم و قیافه خسته پسرم را پشت میز شام تحمل کنم و زورکی غذاهای بیمزه و بیبو را بخورم و بعد به اتاقم بروم و بخوابم. صبح باز روز از نو روزی از نو. دلم خوش باشد که دعا کنم؛ چیزی از هوا نباره؛ تا بتوانم به باغ بیایم و روی نیمکت بنشینم. برای همین پایم را توی کفش کردم که مرا به وطن برگرداند. حالا اگر تو وطن درآمدی ندارم، لااقل چهارتا همصحبت هست که از تنهایی دق نکنم. اما هر بار پسرمان نُچ میکند و محکم میگوید:
«اصلا حرفشو نزن. میخواهی بابام را برگردانم بره که محتاج دیگرون بشه. نه، همینجا بمون. بخور. بنوش. استراحت کن و راحت باش.»
همهاش همین را میگه. عجب بچه لجبازیه، اما خب لجبازیاش را از خودم ارث برده. برای همین هفته بود که من هم افتادم روی دنده لج؛ که خسته شدم از بس این غذاهای عجیب و بدمزه را خوردم. چیه یک ذره نخود فرنگی و هویج و سبزیهای بی بو، با سوپ آب لمبو که جلوی مریض بذاری سر چند روز ریقش در مياد. من که بچه نیستم. من که مریض نیستم. الان چند وقته که هوس آبگوشتم کرده. هوس کله پاچهام کرده. دیگه قوتی برام نمانده. دیگه نای ندارم. از ترس عروسم لب به هیچی نمیزنم، مبادا بدش بیاد. نه، دیگه خسته شدم. باید مرا برگردانی.
نمیدانم چرا پسرم نیفتاد رو لجبازی و رو حرفش پافشاری نکرد. شاید این مدت؛ توی این سرزمین این عادتش را هم مثه خیلی چیزهای دیگه از دست داده. آنوقت دیدم رفت گوشهای کز کرد. اولش خوشحال شدم که شاید سر عقل بیاد و مرا برگرداند، اما از یک طرف پشیمان شدم که هی بهانه گیری می کردم. برای همین دیگر هیچی نگفتم و تصمیم گرفتم پیشتر از این سر بسرش بذارم. گفتم شاید یه مدت دیگه بگذره و خودش نرم بشه و از ته دل قبول کنه برگردم.
آن شبی که این حرف را زدم برف زیادی باریده بود، برای همین روز بعد مجبور بودم تو خانه بمانم. آن روز تا وقتی که پسرم و عروسمان از سر کار برگردند، خیلی بهم سخت گذشت. حسابی کلافه شده بودم. غروب بود که آن ها از کار برگشتند، بعد پسرمان طوری که عروسمان نفهمد، یواشکی در گوشم گفت فردا را نصفه کار می کنم و پیش از ظهر می آیم و با هم می رویم یک آبگوشت حسابی بخوریم.
اول فکر کردم برای دلخوشیام این حرف را زده است. چون خیلی بارها برای اینکه دلم را خوش کند؛ یک قولی داده بود. بعد یک جوری سر و ته آن را هم آورده بود. خُب منم زیاد سخت نمیگرفتم. تا همین جا هم دلم برای پسرمان میسوخت. این من بودم که سربار او شده بودم؛ حالا توقع زیادی هم داشتم، اما این بار به قولش عمل کرد. یکی دو ساعتی به ظهر مانده بود که پیدایش شد. بعد هم گفت: «زود باش آماده شو که خیلی گشنه هسم. صبحانه نخوردم که بتونم یک آبگوشت درس و حسابی بخوریم.»
آنوقت از من خواست لباس گرم بپوشم، بعد خودش رفت ماشین را از تو گاراژ بیرون بیاورد. پرسیدم: «بیرون هنوز برف می باره.»
همانطور که به طرف گاراژ می رفت جواب داد: «نه، اما همه جا پوشیده از برفه. فقط پیاده رو را تمیز کردند. هوا خیلی سرده، پالتو یادت نره.»
پیرمرد به یاد آورد که اولین روزهایی که نزد پسرش آمده بود، یک جفت چکمه زمستانی و این پالتو مشکی را برایش خرید. پالتو را خیلی دوست داشت. برای همین اگر پسرش هم نمی گفت، خودش همان پالتو را می پوشید.
صدای پسرش او را بخود آورد. «چکمه هاتو هم پات کن.»
درست که پالتو را خیلی دوست داشتم، اما با چکمه ها راحت نبودم. هیچی نگفتم، اما پسرمان فهمید که دوست ندارم. برای همین اصرار نکرد.
همین که پایم را بیرون گذاشتم، از سرما بدنم مور مور شد. همانطور که پسرم گفته بود پياده رو تميز بود، اما از نصفه پیاده رو تا کنار خيابان از برف پوشیده شده بود. نیم متری برف رو هم تلمبار شده، برا همین وقتی خواستم سوار ماشین بشوم؛ هر دو پايم در برف فرو رفتند. کم مانده بود بیفتم که پسرمان مانع شد، بعد هم کمک کرد سوار ماشین شوم.
روي داشپورت ماشین یک عکس قدیمی چسبانده بود که تا حالا متوجه آن نشده بودم. پسرمان گفت: «این عکسو نگاه کن.»
ـ «بايد عينک بزنم.»
خودش کمک کرد عینکم را از تو جیب پالتو بیرون آورد و آن را از تو جلد چرمی اش بیرون آورد. بعد سعی کردم عکس را خوب ورانداز کنم.
- «یادت نمیاد؟... با هم، اولین روزی که به مدرسه رفتم...»
تازه یادم افتاد، روزی که می خواستم پسرمان را به مدرسه بروم و قرار شد عکس بگیرم می ترسید جلوی دوربین بایستد، برای همین من هم کنارش ایستادم و با هم عکس گرفتیم.
ـ «اینو وقتی می خواستم بیایم اینجا از تو وسایل قدیمی پیدا کردم.»
پیرمرد از یادآوری این موضوع بیشتر دلتنگ وطن می شود. پسر هم این موضوع را می فهمد، برای همین سعی می کند موضوع را عوض کند.
ـ «کمربندتو ببند که راه افتادیم.»
خیلی آروم رفتیم. شاید بخاطر این که خیابان یخ زده و سر بود، اما پسرمان گفت هنوز ساعت دوازده هم نشده است.
همین که به محله ترک ها رسیدیم، ماشین را کنار خیابان پارک کرد. بعد از پیاده رو راه افتادیم. با این که هوا حسابی سرد بود، اما آدم های زیادی در رفت و آمد بودند. بیشتر هم خارجی بودند. چه کیفی داشت. از سر و صدای مردم حالم را نمیفهمیدم. انگار تو کشور خودمان بودیم. آنوقت دو نفری وارد یک سالن غذاخوری شدیم. میز و صندلیها بی نظم بودند و همه چیز شلوغ و بهم ريخته. مشتری زیادی دیده میشد. عدهای میرفتند، اما چند برابر وارد میشدند.
کنار چندتا پیرمرد ترک نشستیم. آنوقت صاحب سالن دو تا کاسه مسی آبگوشت آورد، با پیاز و ترشی سیر و قدری سبزی تازه. نان بربری چاق هم بود. بوی چرب آبگوشت همه جا پخش بود.
ـ «یاالله شروع کن به خوردن!»
گفتم: «نون ترید کنیم.»
قبول کرد. بعد شروع کردم به ریز کردن نانها. اما پسرمان زیاد نخورد. بعد هم که برگشتیم، تأکید کرد دهانم را بشورم، مبادا عروسم از بوی دهانم چیزی دستگیرش شود.
اما من دهانم را نشستم. نمیخواستم لذت آن از بین برود. گفتم پسرم خیلی سخت میگیرد. عروسم چکار دارد به بوی دهان من. اما وقتی عروسم از سر کار آمد، پیف پیفی کرد: «این چه بوی گنديه توی خانه راه افتاده؟»
من نخواستم دروغ بگویم، برای همین گفتم ما چکار کردیم. او هم با پسرمان دعوا کرد و تا الان هنوز با هم سر سنگین هستند. با این وجود پسرم سرزنشم نکرد که چرا به همه چی را به عروسم گفتم. حالا دلم را خوش کردم، همین که با هم آشتی کردند؛ دیگر وادارش کنم یک بلیط بگیرد و مرا برگرداند.
پیرمرد روی نیمکت جابهجا میشود و با این که هوا سوز دارد و باد سردی میوزد، عرق به صورتاش مینشیند. نگاهش را بسوی نیمکتی کشیده می شود؛ که زنی با روسری تیره نشسته بود، اما میبیند کسی روی نیمکت نیست. بعد هم احساس میکند باغ خالی از آدم است. هیچ کس اطراف دیده نمیشود. کمی که میگذرد سرما به سراغش میآید. تا جایی که به لرز میافتد. سعی میکند از جایش بلند شود، اما نیرویی ندارد. تصمیم می گیرد آنقدر بماند تا حالش کمی بهتر شود. نمی فهمد چقدر می گذرد که احساس می کند همه چی جلو چشمانش تیره می شوند. آنوقت دیگر هیچی نمی فهمد.