امروز باز سالگرد مادر است. تلخ است، و دوری وطن این تلخی را بیشتر کرده است. اما یک موضوع دیگه ای بود که خیلی افسرده ام کرد.

امروز روز بیکاری ام! بود؛ اما از صبح بیشتر از ده بار به بهانه ای رفتم بیرون. اما توی هوای سرد چقدر می توانستم بیرون بمانم. آشنایی هم نیست. مگه همین یکی دو تا آشنای هم که هستند؛ می شود بدون خبر رفت سراغشان. هر بار بی حوصله می شدم می رفتم بیرون، اما زود برمی گشتم. تا این که شب شد و نشستم پای تلویزیون ایران. چه اتفاق عجیبی. این سریال «ترانه مادری» فیلمی احساسی و ... خُب خیلی بهتر از بیشتر فیلم های ایرانی است. ـ این سریال را از نصفه ها تماشا کردم. ـ اما امشب خیلی تلخ بود، مادر بچه ها بر اثر تصادف مرد. این فیلم مرا یاد یک اتفاق تلخ انداخت.

***

روزهایی که تازه به آلمان آمده بودم، ـ درست همین موقع سال بود. توی کمپ یک ایرانی بود اهل شمال. ـ حتا اسمش نام یکی از شهرهای گیلان بود. ـ جوانی بیست و هفت هشت ساله ای بود. خیلی آدم  با احساس و مهربانی بود. اما بیچاره شده بود. از بس که بدبیاری آورده بود و یا با کارهای اشتباهی که کرده بود؛ شرایط زندگی توی غربت برایش سخت شده بود، به طوری که به مرز جنون رسیده بود.

شش هفت سال توی آلمان بود؛ اما نصف بیشتر عمرش را توی کمپ ها گذرانده بود. خودش می گفت؛ سربازی اش را که تمام کرد؛ توی مدت ششماه قاچاقی؛ با  ماشین و کامیون و هر وسیله ای خودش را رسانده بود به آلمان. اما بهش اقامت نداده بودند. بعد دعوا کرده بود. پبعد رونده توی اداره پلیس براش درست کرده بودند. بعد قاچاقی به یک کشور دیگر رفته بود، بعد دستگیر شده بود و به آلمان برگردانده شده بود. و بعد سیگار و مواد ... خلاصه توی این مدت کلی ماجرا، آخر هم توی کمپ؛ مانند زندانی ها زندگی می کرد. حالا توی این گیر و ویر؛ یک روز تلفنی بهش خبر می دهند  که چند ماهی است که مادرش با یک ماشین تصادف کرده و مرده است. توی این  مدت از او مخفی کرده بودند، اما حالا که پدرش می خواسته دوباره با یکی دیگه ازدواج کند؛ بهش گفته بودند.

خیلی گریه می کرد. زار می زد و اشک میریخت. بعد به پدرش بد و بیراه می گفت که چرا هنوز چند ماه از مرگ مادرش نگذشته؛ توی پیری رفته زن جوان گرفته است. مگر کسی می توانست بهش دلداری بدهد، یا آرامش کند.

باری توی مدتی که من توی کمپ بودم، حاضر نشد با پدرش صحبت کند.

***

گفتم این روزها تلویزیون ایران را نگاه می کنم، ـ همه برنامه هایش را ـ اما تلویزیون آلمان را هر وقت سرحالم و حوصله دارم نگاه می کنم.

از یک سریال دیگه هم خیلی خوشم آمده. از قضا این هم خیلی سوزناک است. جوانی بر اثر بی مبالاتی! باعث شده توی تصادف زنش فلج شود. حالا این آدم دو سال تحمل می کند، بعد مخفیانه ازدواج مجدد می کند.

خُب اشکال این کار کجاست؟

این که هنوز زن اولش زنده است؟ این که یک روزی ممکن است حال زن خوب شود، پس جوان باید صبر کند. این که جوان مقصر نقص جسمی زنش بوده است. این که سکس اینقدر عمده باشد، که تاب تحمل از دست بدهد و ازدواج دوباره کند. ـ البته مرد جوان است. ـ خُب از کجا معلوم زن سال های دراز خوب نشود. یا برای این که جوان نرفته است با زن اولش و مهمتر با پدر و مادرش مشورت کند؟ و یا ...

***

من اصلا معتقد نیستم مردی ـ یا زنی ـ که همسرش را از دست داد؛ تا آخر عمر تنها بماند. ـ حتا اگر کسی مانند بابای من در مرز هفتاد سالگی باشد. چه عیب دارد که بعد از چند ماه از مرگ مادر با زنی ازدواج کند که نصف سنش را هم ندارد.

شاید مادرم اشتباه می کرد که زندگی اش را تمامن برای بابام و مهمتر ما بچه ها فدا کرد. بدون این که حتا ذره ای برای خودش استفاده کند، حتا یک روز.

با اینکه مادرم را بیشتر از هر کسی دوست داشتم و دارم؛ هیچوت دوست نداشتم اینقدر خودش را وقف ما بکند. بیشتر از آن از کسی بدم می آید که تنها به فکر خودش است. حتا اگر پدرم باشد.

پنج سال از مرگ مادر گذشت، و توی این مدت بیشتر از پنج بار با بابام صحبت نکردم. هیچ هم دلم نمی خواهد تا آخر عمر باهاش صحبت کنم، نه که بگویم آدم بدی است. برای من پدر خیلی خوبی بوده است، اما دوست ندارم کسی فقط خودش را بخواهد. فقط خوشی خودش را بخواهد. فقط ...

نمی دانم چرا این ها را نوشتم؟ شاید بخاطر این که بهتر از مسکرات و افیون است.