موضوع «سنت» و «مدرنیته» یکی از موارد مهم و اساسی جامعه ایران است؛ و البته بحرانی‌ترین چالش که جامعه ایرانی اکنون با آن مواجه است.

مواردی از اين دست که: آیا سنت‏زدايى كامل ضرورت دارد و مطلوب است؟ آیا آدمی میتواند یکسره از سنت ببرد؟ آیا سنت هیچ معضلاتی ندارد؟ آیا بریدن از سنت؛ به معنای مدرن شدن است؟ آیا متجدین بحرانهای روحی و روانی ندارند؟ آیا میتوان جوامع متجدد را سرلوحه و الگو قرار داد؟ و پرسشهای بسیار دیگری که همواره برای ایرانی ـ بويژه از سوی اندیشمندان و روشنفکران ـ مورد توجه بوده است و همیشه به گونهای به آن پرداخته شده است.

سالهاست نویسندگان، هنرمندان و اندیشمندان؛ در آثارشان اعم از داستان، مقاله، گزارش، فیلم، نمایش، عکس و ... به مقولههایی همچون: حقوق شهروندی، خانواده، قوانین مدنی، آزادی های فردی و بسیاری از این مسائل؛ توجه کرده‌اند.

سریال تلویزیونی «مرگ تدریجی یک رویا» نیز مانند خیلی از برنامهها با تقابل موضوع دو خانواده «سنتی» و «مدرن» ساخته شده است. اما از آنجا که مجموعه سازندگان ـ کارگردان و نویسنده ـ به نوعی از همین قشر هستند، انتظار میرفت؛ لااقل سعی در نقد و تحلیل باورهاي فرهنگي و ذهنی آنها در جهان داستانی ـ فیلم ـ بشود؛ نه رفتار و اعمالی به آنها نسبت داده شود که شاید هیچ ارتباطی به نوع تفکر و گرایش آن‌ها نداشته باشد.

من اینجا نمیخواهم همان حرفهای گفته شده را بازگو  کنم که کارگردان این سریال؛ با القای تصویری سیاه و منفی از قشر روشنفکر و به طور مشخص نویسنده؛ خواسته وجهه زشتی از آنان میان جامعه بوجود بیاورد. [مگر مسکرات و افیون در نویسندگان و روشنفکران سنتی وجود ندارد، ـ لازم به ذکر مورد نیست. ـ یا طلاق و بی بندوباری تنها خاص یک قشر خاص است؟

من حتا نمیخواهم بگویم؛ چرا همه آدمهای «سنتی»: خوب، خانواده دوست، با ایمان، مذهبی و ... نشان داده شدهاند. چون فرض کنیم این موضوع درست باشد، ـ البته فرض کنیم. ـ چرا باید این زشتیها یا زیباییها [یا این خیر و شر] یکسره نهادینه شود بدون آن که به انگیزه ها و شرایط آن حتا کمترین اشارهای نشود. چرا هیچ تضاد و دوگانگی میان شخصیتها وجود نداشته و در رفتار و کردارشان دیده نمیشود. 

گرچه معتقدم؛ کارگردان و نویسنده بخوبی میدانند در یک اثر هنری؛ اساس شخصیتپردازی در تناقض و تضاد استوار است، تضادی که به رویارویی منجر شود و واکنش‌ها را خلق کند. ـ بدون این که خالق اثر؛ سمت گیری خاص و مشخصی داشته باشد. ـ به عبارتی دقیقتر؛ این رویارویی علاوه بر این که برآیند تضاد باید میان دو نوع جهان باشد، بایستی ریشه در واقعیت داشته باشد. واقعیتهایی که گاهی ناشی از تضاد میان اندیشه شخصیت است. زمانی ناشی از تضاد میان دو شخصیت ـ دو نوع دیدگاه و جهانبینی ـ و مواقعی نیز تضاد میان شخصیت از یک سو و قوانین و مناسبات اجتماعی از سوی دیگر است.

و من میخواهم با نکته بر همین موضوع ـ تضاد میان شخصیت و مناسبات اجتماعی، ـ مطالبی بنویسم که نه تنها از چشم کارگردان که از دید بسیاری پنهان مانده است. اما پیش از آن لازم است به سکانسی اشاره کنم که به نظر من تم و موضوع اصلی این سریال از آن آغاز شد. شروع و استارتی که تا چند قسمت هم تا حدی خوب پیش رفت.

از آنجایی که من این سریال را از همین بخش نگاه کردم و بعد از یکی دو قسمت دیگر بطور جدی آن را دنبال نکردم؛ ـ و نمی توانم یکبار دیگر آن را ببینم، پس تنها به کمک حافظه سعی میکنم مضمون آن را منتقل کنم.

در یکی از قسمتها؛ پس از آن که شخصیت اصلی ـ مارال ـ کتاب اول خود را منتشر میکند؛ در یک جلسه معرفی و معارفه شرکت میکند. بعد یکی از مصاحبهگران ـ خانمی که انگار نماینده زنان سنتی است ـ به مارال میگوید؛ شخصیت این کتاب نماینده زنان ایران نیست. [یا نماینده زنان سنتی نیست.] و مارال در جواب میگوید؛ شخصیت کتاب من زن ایرانی است؛ اما زنان ایرانی که همهشان سنتی نیستند.

یک برخورد این چنینی میان دو زن با دو نوع طرز تفکر، لااقل شروع یک طرح خوب است. طرحی که یک سوی آن سنتیها هستند و سوی دیگر دیگر کسانی که با سنت مخالفند. ـ حالا این که نویسنده یا کارگردان موفق شود این تم را چگونه بپروراند و تا چه حد هم موفق شود؛ موضوع دیگری است که الان کاری به آن ندارم. ـ اما در هر صورت این درگیری میان دو نوع طرز تفکر؛ بایستی مبنای منطقی و واقعی داشته باشد.

اما آقای جیرانی بجای پرداختن دقیق به این تضاد و تناقض، خیال خودش و مخاطبش را راحت کرده است. نه تضاد و تناقضی در دنیای شخصیتها گذاشته و نه نیازی به اینکار دیده است. برای مخاطب هم همه چی حل شده و مشخص است. همه تصمیم هایی که از سوی شخصیتها اتخاذ میشود، ـ چه سنتیها یا متجددها ـ همگی مشخص و از پیش تعیین شده و احساسی و فاقد منطق داستانی است. حتا شخصیت اصلی ـ مارال ـ برای یکبار هم در مقابل تصمیمهای خودش؛ یا برای کاری که میخواهد؛ دچار دودلی و تناقض نمیشود. چون این خودش نیست که تصمیم میگیرد، بلکه کارگردان ـ بوسیله دیگران ـ به او می گویند چکار بکند، چکار نکند. حتا تا آخرین لحظات. منتظر میماند تا شوهرش بیاید و او را از تصمیمش بازدارد و بگوید چکار بکند.

از آن طرف، شخصیتهای سنتی نیز به همین سرنوشت دچار هستند، با این تفاوت که همگی پاک و منزه هستند. اما هیچ تضاد و تناقضی برای رفتار و کارها و تصمیماتشان وجود ندارد. حتا زمانی که کارگردان موضوع حساسی را مطرح میکند، نمی داند با آن چکار کند؛ بعد هم همه چی را ماستمالی می کند و از پیگیری آن میگذرد.

آنجا که یکی از شخصیتهای سنتی ـ خواهر شوهر مارال ـ پس از این که بچهدار نمیشوند، تصمیم میگیرند بچهای را به فرزندی بپذیرند، اما از آنجا که شرع ـ سنت ـ به آنها چنین اجازهای نمیدهد. ـ در اسلام فرزندخواندگی و محرمیت فقط از سه طریق ـ سببی، نسبی، رضاعی ـ امکانپذیر است. ـ پس آنها در شرایط متناقض قرار میگیرند. به این معنا که یا بايد بچه بیگانه را به فرزندخواندگی بپذیرند؛ که با این کار پشت پا به سنت زدهاند. یا سنت را نگه دارند و قید بچه را بزنند.

اینجا باید اشاره کنم؛ کارگردان اگر تنها همین موضوع را دستمایه کارش قرار میداد، شاید ارزش کارش بیشتر بود. ـ همان طور که تاکنون موضوعاتی مثل: قصاص، چندهمسری، حضانت فرزند و ... دستمایه فیلمهایی قرار گرفته است. ـ

راستی یک شخصیت سنتی در چنین مواردی؛ چه واکنشی باید داشته باشد؟ آیا بچه دیگری ـ بیگانه و نامحرم ـ را به فرزندی قبول ‌کند و به اعتقاداتش پشت کند؟ آیا با همان قانون سنتی ـ شرعی نارسا و نصفه نیمه ـ صیغه محرمیت میان دختر و پدر مرد! این تناقض و معضل را برطرف کند؟ آیا میتواند با فتوایی شرعی، هم امیدوار باشد که موضوع محرم بودن برطرف شود و هم بچهاش از همه حقوق حقیقی؛ مانند یک فرزند واقعی برخوردار شود. بعد هم بتواند بخودش بقبولاند همه تناقضات را میشود با فتواهای بعضی از علما حل کرد. آیا باید سنت را دور بزند و به عبارتی از روی این گونه قضایا بپرد؛ تا هم به خواستهاش برسد و هم باورهای سنتیاش صدمهای نبیند.

تازه هنوز مسائل دیگری هم در این رابطه است. اگر چنین کاری کرد؛ در باره میزان ارث و ماترک چه باید بکند. ـ مگر نه این که فرزندخوانده یک سوم فرزند واقعی از پدر و مادر ارث میبرد. ـ  حتا چنین فرزندی؛ اگر پدرخواندهاش؛ وصیت هم بکند که به میزان قانونی ارث ببرد؛ باز سنت چنین اجازه ای نمیدهد.

در باره مخفی نگه داشتن این راز با فرزند چه باید بکند؟ آیا بايستی حقوق او را کامل ادا نکند، یا چنان که سنت معلوم کرده؛ همه چی را رعایت کند. بعد اگر فرزند بپرسد چرا مانند پدر حقیقی با او رفتار نمیشود، آیا باید حقیقت را برزبان بیاورد و نگران تأثیرات و واکنش روحی و روانی فرزندش هم نباشد.

موضوع دیگر در باره نواختن ساز از سوی پدر سنتی خانواده است، که در نوع خودش خیلی جالب است. در حالی که از نظر سنت، نشان دادن ساز در تلویزیون با اشکال مواجه است؛ کارگردان با چه انگیزه‌ای سازی در دست پدر سنتی خانواده می‌گذارد.