اولین نوشته ام در غربت
همسر مهربانم؛ اميدوارم خوب و تندرست باشي. بيش از هر چيز مرا ببخش از حرفهای چند شب پيش که پای تلفن زدم. گرچه میدانم برای تو که سالها به عادتها و ديوانگیام آشنا هستی، اين موضوع چندان عجيب نيست. آخر چرا بايد هر حرفی را مرتب تکرار کنم. مثلن همين هاينريش بُل را مي گويم. همان نويسنده آلمانی که کتابهاش هميشه دم دستم بود، به همراه طراحی چهرهاش که چند هفته روی آن کار کرده بودم و روی ميز کارم گذاشته بودم. همان که سنگ صبورم است و باهاش درددل ميکنم. تازه همه اينها را چند بار برايت گفتهام، اما هر وقت صحبت از او میکنم، میپرسی او قاضی دادگاه است؟ يا تو کدام اداره کار ميکند؟ آنوقت است که من عصبانی ميشوم و چيزی ميگويم که ناراحت میشوی! گرچه من تا حدی مقصرم، چون در صحبت کردن مشکل دارم و درست و حسابی نمیتوانم حرف بزنم و منظورم را برسانم. برای همين از اين به بعد برای اين که اينقدر مرا سئوالپيچ نکنی، ـ چيزی که به شدت از آن متنفرم و هيچی بدتر از آن آشفتهام نميکند. ـ تصميم دارم برايت نامه بنويسم. از طرفی خوشحالم که هنوز عادت نامه نوشتن در وجودم از بين نرفته است. ـ شايد به اين دليل که ساليان زيادی اين کار حرفهام بود. ـ اما اگه عادت نامه نوشتن را ترک نکردهم، بايد بگويم ميل و شوق نويسندگیام مثل خيلی چيزهای ديگه کشته شده و از بين رفته است. چون همانقدر که اين حرفه در وطن بيفايده و خطرناک است، اينجا هم به همان اندازه بيهوده است، با اين تفاوت که ديگه خطر ندارد. اما تا دلت بخواهد عبث و پوچ است. اينجا آن قدر چيزهای زيبا و فريبنده است که هيچ آدم عاقلی هوس اين کار را نميکند. اما من که آدم عاقلی نبوده و دنبال چيزهای فريبنده نيستم، خودم را توی اتاق کوچک زير شيروانی زندانی کردهام و ساعتهای زيادی از پنجره به بيرون خيره میشوم. آخه من جاهای کوچک و دنج را بيشتر دوست دارم. امن است و بهم آرامش میدهد. اما متأسفانه آن احساس آرام بخشی که با آمدنم به اينجا بوجود آمده بود، در همان روزهای نخست، رو به ناآرامی و دگرگونی گذاشت. در حالی که زمستان سرد و برفی اينجا تمام نشدنی است، بيشتر روزهای ابری و تاريک و شبهای سرد طولانی را در اتاقم ميگذرانم و کاری ندارم جز اينکه از پنجره کوچک آن به آسمان خاکستری نگاه کنم. دوباره دچار همان بيماری ماليخوليايی شدهام. هراس هولناکی بر وجودم سايه افکنده، به طوريکه توان هيچ کاری ندارم. هر لحظه منتظر چيزی هستم که نميدانم چيست؟ هميشه خوابهای بد میبينم. چنان میترسم که عرقی سرد به بدنم مینشيند. بعد هم که بيدار میشوم، تا مدتی توان هيچکاری ندارم. گرچه دوستانم میگويند اين چيزها طبيعی است! اما میدانم برای من هيچی طبيعی نيست. گرچه بدبين نيستم. اما ديگر اميدی ندارم. همه چيز برايم بیتفاوت شده است. يادت است که بهم دلداری میدادی، ميگفتی بايد صبر کنی و بنويسی. و من تلاش میکردم و مینوشتم. چگونه از صبح تا شب کار ميکردم. و از همه مهمتر عاشق بودم، هدف داشتم. چه سخت جان بودم. اما اکنون همه آنها مرده است. ديگر نميگويم با داشتن چيزهايی که دارم خوشبختم و آن چيزهايی که ندارم، حسرتش را نمیخورم. نه، ديگر حتا نميگويم بايد عاشق بود! چيزی بنام عشق برايم رنگ باخته است. بدتر از آن احساس میکنم عادتهای خوبم را ـ که هميشه به آن افتخار میکردم ـ از داست دادهم. بويژه اراده و پشتکارم را، بجای آن بیتفاوتی وحشتناکی گريبانگيرم شده است. ماههاست زندگیام بدون هيچگونه هدفی ميگذرد. ضمن اينکه مثل روز برايم روشن است هيچ آيندهی ندارم. شبهای بسياری است که در تنهايی ميگريم. با خود میگويم من تنهايم، من مال اين جامعه نيستم. من از ياد رفتهام.
بعد که خسته میشوم از ناچاری میزنم بيرون توی کوچه و خيابان و دختران تر و تميز و خوشگل را که با دوستان و همراهان سعادتمندشان راه ميروند و میخندند، تماشا ميکنم. گاهی هم شانس میآورم و دوست و هموطنی را پيدا میکنم و با او میگذرانم. بخصوص اگر متأهل و کار و بارش روبراه باشد، نمیگذارد بهم بد بگذرد. مثلن همين تازگی شب يلدا ميهمان دوستی بوديم که يِِد طولانی در صبر و پايداری دارد. آن شب بجز من چند تن از هموطنان ديگه هم بودند. ميزبان به راستی زحمت کشيد، نخست با چای و ميوه و آجيل وطنی از ميهمانان پذيرائی کرد. دست آخر با تدارک شام، که آش رشته بود، سنگ تمام گذاشت. مدتها بود که آش رشته نخورده بودم، بخصوص که رويش کلی کشک ريخته باشند. آخه اينجا همه گونه مواد غذايی وجود دارد، مگر کشک! حتی کمتر آلمانی است که اين ماده حياتی را بشناسد. چه برسد به اينکه بداند مي شود باهاش چکار کرد. واقعا ما ايرانیها قدر وارزش کشک را نميدانيم. با اينکه بيشتر خوراکیهای اين جا را خوردهام، اما هنوز مزه خوراک آشکشک زير زبانم است. لَس و کرخت شدم. يک جور رخوت خلسهآور، انگار چند تا آمپول مرُفين زده بودم. نميدانم آلمانها با اين نبوغشان چرا تاکنون به فکر استفاده از اين خوراک معجزهآسا نيفتادهاند!. برای همين اگه تونستی و خواستی چيزی برايم بفرستی، کشک و آجيل را فراموش نکن. ـ البته اگه نتوانستی کشک تازه بفرستی، خشک و ناساب آن را بفرست، که اينجا برای کشک ساييدن، تا دلت بخواد وقت دارم. ـ از اين دو قلم که گذشت، به هيچی احتياج ندارم. ديگر نمیدانم چی بنويسم. شايد در نامه بعدی بتوانم گفتنیهای بهتری بنويسم.
همسرت