مروری گذرا به چند داستان از «ترانه جوانبخت»
میخواهم داستانهای نویسندهای را مرور و بررسی کنم که شخصیت بسیار جالبی دارد. «ترانه جوانبخت»، نویسنده ای که سن زیادی ندارد اما در چندین رشته و مبحث ـ که بعضا ارتباط چندانی با یکدیگر ندارند ـ فعالیت دارد و آثاری هم منتشر کرده است. چنین اراده و توانی برای من علاوه بر اینکه غیرممکن؛ به نوعی غبطهانگیز است. بنا به گفته دکتر براهنی: «نمیدانم چطور خواهید توانست این همه زبان را اداره کنید؛ کار شاق و وقتگیری است.»
در باره داستانهای نویسنده لازم است اشاره کنم که یک تم مشخص در همه آنها وجوددارد. تمی که نوعی ويژگی برای او محسوب شده است. ويژگی که بیشک برآیند تفکر فلسفی نویسنده است.
این تم نقش «تمثیل» و «نماد» در داستانها ـ به نسبت کم و زیاد ـ است. به عبارتی شخصیتهای داستانی همگی نقشی تمثیلی و یا نمادین دارند. اما پیش از آن که این موضوع را در خود داستانها نشان دهم، لازم است مختصری در باره «تمثیل» و «نماد» بنویسم.
تمثیل «Allegodry» که در بیشتر موارد آن را با نماد «Symbol» یکی در نظر میگیرند، اما باید گفت میان این دو تفاوتهایی وجود دارد. نخست این که تمثیل بیشتر به معنای باطنی متن اشاره دارد تا نفس زیبایی تصاویر. دوم این که پشت تمثیل همیشه تفکری پنهان شده است، اما نماد چنین نیست. ضمن این که تمثیل داستان بیشتر برای این است که در هر دورهای قابل تأویل و تفسیر باشد و با گذشت زمان تازگی خود را از دست ندهد.
داستان «چهار راهی که به راه پنجم می رسید» روایت «من» متن است که میخواهد راهش را جدا کند و خود به تنهایی آن را طی کند، تا به راه جدیدی برسد که راه «پنجم» نام دارد. راهی که به آینده ختم میشود.
برای رفتن و رسیدن به «راه پنجم» هر کدام از شخصیتها انگیزهای دارند، و البته انگیزه راوی ـ شخصیت ظاهرا مهمتر است و آن «عشق» است.
چهارراه همان کلمه چهارراه در متن من است! اما مثل این که این چهارراه به راه پنجم میرسد. راه پنجمی که همان حس درون است و از این چهارراه به سوی آینده باز میشود.
داستان و خوانندهها و کلمهها هر کدام با یک حس متفاوت از دیگری به چهارراه رسیدند من هم همینطور. حس من حس عشق به نوشتن بود که مرا به اینجا رساند و پی بردم که حس در همه ما همان راه پنجم بوده و ما ناگزیر از رفتن در این راه بوده ایم. بدون حس نمی توان نفس کشید و این را اینجا فهمیدیم.
نویسنده ـ راوی ـ چیزی پیشتری نمیگوید که چرا باید «متن» به این راه برود و چگونه؟ تنها در پایان داستان اشاره میکند که :
- خودتان خواهید رفت و خواهید دید!
در داستان «سینما» همه چیز به یک بازی عجیب و گنگ میان نویسنده، راوی، شخصیتهای داستانی و خوانندگان فرضی در جریان است. تا جایی که انگار نویسنده سعی دارد بصورت نمادین واستعاره ای اشاره کند، سرنوشت آدمی مانند قصهای است که گاه فرصت نیست برای ایفای کامل نقش خود و یا تماشای آن.
شما که اين داستان را ميخوانيد چند لحظه مکث ميکنيد. صدايي در ذهنتان زمزمه ميکند: "آيا من اصلا آخرين کلمهي اين داستان را خواهم خواند؟ آيا من آخر اين فيلم را خواهم ديد؟ آيا من به هنرپيشهي اول خواهم رسيد؟ آيا من ..."
در داستان «بازگشت» راوی جادهای را ـ که میتواند تمثیل از زندگی و عمر آدمی باشد، بدون معشوق میپیماید. اما از این رفتن پشیمان است. چون با این که تارهای سفید موهای کنار شقیقهاش از زیر کلاه خودنمایی میکردند، اما هنوز شور و نشاط جوانی در نگاهاش بود. برای همین تصمیم میگیرد برگردد و ...
در داستان «سکوت» که شاید از بهترین داستانهای نویسنده باشد، تمثیلی از هفت خوان زندگی است. هفت خوانی که با تمثیل هفت اتاق با درهای بسته نشان داده شده است. راوی به شخصیت داستان میگوید:
- از شش اتاق رد میشويم. اين اتاقها را خيلیها قبل از تو تجربه کردند. اتاق هفتم را خودت بايد کشف کني.
در پی آن راوی برای شخصیت سه شرط میگذارد.
شرط یک: به هر اتاق ـ خوان ـ که وارد شد، فقط سرش را داخل کند و بدون این که وارد شود، تنها نگاهی به آن بیندازد.
شرط دو : هیچ حرفی میان آن دو رد و بدل نشود.
شرط سه: «میبینم، پس هستم.»
این شرط واپسین، خود نگاهی فلسفی و نیز مضمون داستان را در پی دارد. چرا که شخصیت داستان درِ هر اتاقی را که باز می کند، داخل آن فقط خودش را میبیند.