راضيه زن جوان سبزهای که چادر نماز گلدارش را گرد خود پيچيده بود و میلرزيد، برای چندمين بار چشمان نمناک سرخش را به هم زد و زير لب دعا کرد: «يا ثامنالائمه، يا ضامن آهو، ضامنم شو، آزادی مو از تو مُخوام. پيش در و همسايه رسوام نکن. خودت مُدونی که گُل خوردم. قسم مُخورم ديگه نگاه به نامحرم نکُنم. شاهد بودی همش تقصير شوکت بود. او بود که وسوسهام کرد. دست آخرهم زرنگی کرد وخودشو کنار کشيد وتنها و بیکس؛ انِداختم اينجا. ای آقا، ای پسرموسیبن کاظم، نذار شووم بفهمه و آبروم بره!»

ناگهان در اتاق باز شد و دخترکی سيزده چهارده سالهای را تو اتاق هُل دادند و دوباره در بسته شد. دخترک همانجا نزديک در دمرو زمين افتاد و شروع به گريه کرد. زنهای تو اتاق ساکت نگاهش کردند. مدتی گذشت دخترک توانست گريهاش را فرو بخورد، اما با اين حال آرام نشد و شروع به هقهق کرد. راضيه از ترس به موکت کثيف و پر از لک چشم دوخت. اما از صدای پيرزن  سيهچرده؛ به خود آمد: «بی مروتا دختر مردم رو آش و لاش کرِِدن و اِنِداختنش اينجا !»

پيرزن از ديشب تا حالا گوش او را خورده بود. با اينکه ديگران با او همکلام نمی شدند، اما دست بردار نبود. اين بار هم چون کسی بهش توجه نکرد، آمد نزديک زن جوانی که مانتو زرشکی و روسری نازکی داشت و گفت: «مگه نه طفل معصومو شلاق زدن، پس چرا ولش نمیکنن بره؟»

زن جوان همچنانکه آدامس می جويد و تندتند موهاش را تو روسری فرو میکرد، با بیحوصلگی جواب داد: «آخه سنش کمه، بايس تحويل پدر و مادرش بدن، شايد هم با پسری که همراهش گرفتن عقدش کُنن!»

«اگه مُخواستن عقدشون کنن، پس چرا شلاقش زدن؟»

زن جواب نداد و تو خودش رفت. با اين حال پيرزن ساکت نشد و با خودش غُر زد: «اينا فردای قيومت چه جوری جواب خدا رو ميدن؟...الهی خير نبينن که مردمو گرفتار کردن! »

باز هم کسی توجه نکرد، همگی اندوهگين و هراسان به نقطه نامعلومی خيره شده بودند. هيچ کدام نمیدانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است.تنها دخترکی که شلاق خورده بود تا حدی خيالش راحت بود، برای همين با شنيدن حرفهای پيرزن، برای اينکه خودش را خالی کند، هقهق گريهاش بيشتر شد. پيرزن دوباره غُرولند کرد: «اگه بخوان مُو را برا يه نخود ترياک شلاق بزنن درجا سقط مُشُم، پنجاه ساله که حَب مخُورم.اما هيشکی بازخواستم نکرده. بخدا، به فاطمه زهرا مشغول ذمّه بِچههای يتيمم میشن اگه دس روم بلن کنن.»

زن جوان مانتويی برای اولين بار از حرفهای پيرزن تحريک شد و تندی گفت: «مُو که از شلاق خيالُم نيس، دفعه اولُم نيس شلاق مُخورم. فقط خدا خدا مُکنم زندان نرم. جريمه هم باکُم نيس! چند تا مشتری مايهدار همهچی رو تِلافی مکُنه.»

دوتا زن چادری که هر دو جوان بودند و سر و وضعی مرتب داشتند و از ديشب تا حال چند بار گفته بودند تو يک ميهمانی مختلط دستگير شدهاند، وارد صحبت شدند. يکی از آنها لرزان رو کرد به زن مانتويی و گفت: «چند درصد امکان داره مارو هم شلاق بزنن؟ آخه ما فقط مهمون بوديم!»

زن مانتويی نگاهی از حسادت به آنها کرد و گفت: «اگه پول و پله دارِن و سر کيسه رو وا کنين، خيالتون تخت بِشه از شلاق خبری نيست.»

يکی از زنها تند گفت: «آره... داريم!»

اما اين حرف به زن مانتويی برخورد، شايدهم احساس کرد پولهاشان را به رخش میکشند، برای همين با بدجنسی دنبال حرفش را گرفت: «اما بشرطی که شانس بيارين قاضی لنگ و افليجه گيرتون نيفته، چونکه شلاق رو شاخشه. يک وقتی چند ماه پيش، برام پرونده سازی کردن، رفتم پيشش و بهش التماس کردم؛ حاج آقا نفهميدُم، دفِعه اولُم بود. گول خوردم. يه پولی بگيرن و بذارين برم. اما واه! واه! کاش اينو نگفته بودم. هنچی لجش گرفت که  دوازده ضربه ديگه هم روش گذاشت.»

راضيه که گوشه اتاق  نشسته بود و ساکت گوش می داد، زير لب نجوا کرد: «چه فرق مُکنه قاضیِ کی باشه! ای خدا خودت مدونی که مُو نه پول دارم نه آشنا و پارتی. مُو اينجا غريبم، هر قاضی بود فقط يه مهری تو دلش بنداز تا زندونيم نکنه يا ضامن نخواد. اگه شووم بفهمه تا آخر عمر نمِتونُم تو چشاش نگاه کنم. باز تو رو شُکر که ديروزی پيش از اونکه بُرم خونه شوکت، بهش گفتم شايد شب نيامدُم و خونه اونا خوابيدم.»

صدای مأموری از لای در شنيده شد که زنان چادری را صدا زد. راضيه کمی هيجان زده شد. میدانست بعد از آن نوبت اوست. چون  ديشب وقتی به بازداشتگاه  آمد آن زنها بودند، اون دختره هم بود، اما پيرزن را بعد آوردند، زن مانتويی را هم آخرهای شب آوردند. از زن مانتويی هيچ خوشش نمیآمد، از ديشب تا حالا چند بار خواسته بود باهاش صحبت کند، اما محل نگذاشته بود. او هم مثل شوکت حرف می زد. هنوز صدای شوکت تو گوشش زنگ می زدکه با لفظ قلم میگفت: «مگه دوست نداری آداب ومعاشرت ياد بگيری. خب بايد با ميهمانها صحبت کنی و بگويی و بخندی.همين پرويزخان چندبار خواست تو را به رقص دعوت کنه، اما تا خواست پا پيش بذاره، رفتی تو آشپزخانه و خودتو قايم کردی.»

آنوقت او از شرم و خجالت سرش را انداخت پايين. بعد دستشو گذاشت زير چانه اش و به آرامی سرشو بالا آورد و گفت: «توکار نداشته باش، من خودم شما را با هم آشنا میکنم. بعد میفهمی چقده بهت خوش میگذره. »

هيچ نفهميد چرا راضی به اينکار شد؛ انگار يکی عقلش را دزيده بود. دوباره با خودش زمزمه کرد: «مُو که پول نمُخواستم، درسته که کَلب غلام درآمدش زياد نيست. اما هروقت پول خواستُم بهم داده، مثه اون روزی که ده هزار تومن داد تا برای خودم کفش و لباس بخرم. آخه خودش نه حوصله اينکارا را داره و نه سليقه. بعد رفتم بازار و يه پيراهن رکابی و يک جفت کفش پاشنه بلند زرشکی خريدُم، بعد هم يک عطر و ماتيک و خط چش از خرازی اصغر آقا گرفتم. به خانه که رسيدم اول پيراهن را پوشيدم؛ بعد کفشهای زرشکی را پام کردم. وقتی رفتم جلو آينه خودمو نشناختم. اما شبی که کلب غلام آمد و ديد، تندی از کوره در رفت و صداشو کلفت کرد: «اين جلف بازیها چيه؟» حتا خواست دس روم بلند کنه، اما وقتی گريه افتادم، دلش سوخت و لباسها را سر به نيس کرد، اما دوباره بهم پول داد.

از فکر کردن دست کشيد، خميازهای کشيد و بدنش را کش و قوسی داد. زنها هم ساکت شده بودند. نه پيرزن ترياکی غُر میزد، نه دختری که شلاق خورده بود هقهق میکرد. برای اينکه کاری کرده باشد، به ديوار کثيف چشم دوخت. بار ديگر نوشتههای بدخط روی ديوار نظرش را جلب کرد. با اينکه از ديشب تا حالا بيشتر از صد مرتبه آنها را خوانده بود، و همه را  از حفظ شده بود، اما دوباره از اول شروع به خواندن کرد، حالا که با خيال آسودهتری میخواند، در بين آنها شعری به نظرش آشنا رسيد، حدس زد اونو قبلا جايی خوانده است. اما هر چی فکر کرد يادش نيامد، فقط زمانی که با کلَبغلام عروسی کرده بود، و تو زيرزمينی خانهای زندگی میکردند، پسر صاحبخانه مجله و روزنامههای کهنهاش را می داد به او بخواند، شايد تو اون مجلهها خوانده بود.آخر او تا کلاس نه درس خوانده بود و هروقت فرصت میکرد روزنامه يا مجلهای که دم دستش بود میخواند، بخصوص شعرهای عاشقانه را خيلی دوست داشت. آن وقت خاطرات زندگی زناشويیاش تکهتکه يادش آمدند. خاطراتی که چندان شيرين و دوست داشتنی نبودند، فقط چند خاطره محو و کمرنگ  داشت، اون هم مال روزهايی بود که تازه عروسی کرده بود. يکی از آنها دوستیاش با پسر صاحبخانه بود. اما چون مجبور شدند از آنجا اسباب کشی کنند، آن خاطرات هم محو شد و از يادش رفتند. اما در عوض خاطرات تلخش هميشه همراهش بود. اسباب کشیها و جاهايی که کرايهنشين بودند، بدتر از آن خرجهايی که برای  بچهدار شدن کرده بود. اما چيزی که بيشتر از همه رنجش میداد، اين بود که شوهرش تمايلی به همخوابی نداشت. او هم هيچوقت از خوابيدن با شوهرش کيف نکرده بود. شبها وقتی بغلش میخوابيد، لذتی که نمیبرد، از بوی عرق بدنش خواب به چشماش نمیرفت.

از صدای زمخت مامور که نامش را صدا زد،  به خود آمد. از ترس توان برخاستن نداشت. ترس شلاق، ترس زندان و بدتر از آن ترس بیآبرويی. مامور بار ديگر اسمش را صدا زد. به هر سختی بود برخاست و چادرش را تا روی پيشانی پايين کشيد به طوريکه کمی روی چشمهاش را گرفت. لرزان آمد دم در، کفشهاش را پوشيد و بسوی اتاق قاضی رفت. 

نفهميد چه مدت گذشت؛ تا همان مامور او را به زيرزمين برای اجرای حکم برد. با اينکه نزديک بود از درد تازيانه بيهوش شود، اما چون فهميد نه جريمه شده و نه ضامن خواستهاند، درد را فراموش کرد. وقتی هم که برگه آزادی را گرفت، از خوشحالی تند راه افتاد تا مبادا قاضی پشيمان  شود، اما در همان قدم اول لباسهاش به زخمهای پشتش کشيده شد و سوزش کُشنده آن به همه بدنش دويد،گويی هزاران سوزن داغ به پشتش فرو کردهاند. ناچار آهسته قدم برداشت و مواظب بود پيراهنش به زخمهاش نخورد.بعد هم دستش را از ديوار گرفت. برای اينکه درد را از ياد ببرد، نقشه کشيد با زخمها چه کار کند تا زودتر خوب شود و شوهرش نفهمد. «بهتره يه راس برُم خونه بیبی رقيه تا دوای خانگی روی زخمم بماله. او دواهايی داره که زخمهای بدتر از اين را يه هفتهای خوب مُکنه. باز خدا را شکُر که ديردير سراغم ميآد. خُب تازه بخواد هم بياد مُگم مريضم. اونم خيلی مومنه و دست بهم نمیزنه.»

مأمور خاوری با چادر و مقنعهای که تنها چشمان تنگ و بينی پهنش ديده میشد، همراهش بود. مأمور که با وجود ظاهر خشکش زن بدی نبود، همين که ديد نمیتواند راه برود دستش را گرفت و کمکش کرد.

پس از اينکه بيرون آمد، هوای تازه کمی حالش را جا آورد. آفتاب مطبوعی همهجا پهن شده بود. تصميم گرفت کمی روی پلهها بنشيند. آرنج ها را روی زانوهاش گذاشت و سرش را تو سينه فرو کرد. بعد هم چندبار نفس عميق کشيد، ناگهان احساس شيرينی بهش دست داد، تندی يادش آمد ته مانده بوی عطر پرويزخان است که از ديشب تو يقه و سينه اش مانده است. بدون اينکه بفهمد چکار می کند، با ولع هرچه تمامتر، ته مانده بو را که با عرقش قاطی شده بود بالا کشيد.از بوکه طعم شاتوت میداد سرمست شد. احساس گنگی پيدا کرد، نميدانست چهاش شده است. حس کرد سوزش زخمهای پشتش با لذت همآغوشی درهم آميخته است، مثل شب اول عروسی که کَلب غلام به خودش عطر زده بود، همانجا بود که برای اولين بار در عمرش، سوزش اونجاش با بوهای خوشی که در رختخواب پيچيده بود، او را از خودبیخود کرد و دچار لذت شيرينی شد. پس از آن نه تنها چنين لذتی را تجربه نکرد که مرد تر و تميز خوش بويی هم نزديک خود نديد، تا اين اواخر که با شوکت آشنا شد، آنوقت يکی از روزهايی که شوکت ميهمانی داشت، ازش خواست برود کمکش کند. آنشب با آدم های درست و حسابی آشنا شد و حسابی خوش گذراند. دست آخر که بيشتر ميهمانها  رفتند، ماند تا وسايل را جمع و جور کند. همانجا بود که ليوان شکستهی انگشتش را بريد. سوزش زخم کلافهش کرده بود. آن را با باندی بست و هرطور بود کارها را روبراه کرد. شوکت تصميم گرفت کمی بهش پول بدهد، اما قبول نکرد. بعد خواست کمی شام و مقداری ميوه با خودش ببرد. پيشنهادش را رد نکرد، اما چون دير وقت شده بود و خوراکیها هم سنگين، ماند چکار کند. آنجا بود که شوکت به پرويز گفت او را برساند. خواست تعارف کند، اما شوکت دستش را گرفت و به زور سوارش کرد. خوراکیها را صندوق عقب ماشين جا داد و خودش رفت جلو نشست. پرويزخان بين راه يکريز باهاش صحبت کرد، اما او از خجالت سرش را پايين انداخته بود. به خانه که رسيدند پياده شد تا قابلمه خوراکیها را از صندوق عقب بيرون بياورد. همانجا بود که پرويز خان صورتش را آورد جلو و هولکی او را بوسيد. او با دستش مانع شد، حتی زخم انگشت درد گرفت. اما بوی ادکلن همراه با سوزش محل بريدگی با لذت گرمای بوسه عجين شد و او را از خودبیخود کرد. چنان دگرگون شد که نتوانست چيزی بگويد. حتا با ولع و لذت غريبی چند بار لبهاش را مکيد تا همه شيرينی آن به کامش بدود.

در اين لحظه از سوزش پشتش باز هم دچار همان احساس شد، حتا خواست دوباره نزد شوکت برود تا پرويزخان را پيدا کند، اما همينکه ياد کلب غلام افتاد، چنان از خودش بدش آمد که سرش را بالا آورد و کمی چادرش را باز کرد. میخواست کاری کند باد افکار پليد و آن بوی آلوده را با خود ببرد. بعد هم تصميم گرفت برخيزد و به خانه برود، اما همينکه نگاهش به پياده رو افتاد، شوهرش را ديد. اول باور نکرد، اما با شنيدن صدای او بدنش گُر گرفت و هيچی نفهميد. مثه آدمهای جنزده به مردش خيره شد و بعد هم از درماندگی دستهاش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند گريست.     

                                   مشهد  ـ بهار 1363