احساس گناه در داستان «کور و برادرش»

نویسنده‌ای که خواننده را درگیر زندگی اخلاقی کند

نویسنده‌ای که خواننده را درگیر زندگی اخلاقی کند، از او بخواهد که انگیزه‌هایش را به محک بکشد و اشاره کند: واقعیت آن چیزی نیست که تحصیلات قراردادی خواننده به او آموخته است. و مهمتر پرسش‌هایی اساسی در باره آدمی را در ذهن مخاطب ایجاد کند، پرسش‌هایی که ما را در راه تصفیه‌ی انگیزه‌ها رهبری کنند و بپرسد که در ورای غرایز پسندیده‌ی ما چه چیزی ممکن است نهفته باشد. چون هیچ چیز مهم تر از این نیست که دریابیم در پشت آن غرایز چیزی نهفته است.

ادامه مطلب

عشق

خواهد آمد عشق،
نرم و سبک‌بال چون خیال
و من؛ آهسته و آهسته
پر می شوم از رویا
دگر دردی نخواهم داشت
می‌شوم آرام. آرام آرام

دنیای من، پر می‌شود

از شور و عشق


گور

بسیار پیش آمده که آدمی دنبال چیزی به آب و آتش می زند، اما موفق نمی شود. ـ حالا به هر دلیل ـ آنوقت پس از مدت ها که آن را یافت، دیگر شرایطی پیش می آید که دیگر آن چیز بدرد او نخواهد خورد.


بالای گور خویش ایستاده‌ام

دیگر گریه نمی‌کنم برای فردا

من مدت‌هاست که مرده‌ام

کسی از برایم گریه نمی‌کند

با بیل لحظه‌ها خاک می‌ریزم

به قبر تهی از کالبدم

چه بویی گرفته این تنِ خاک برسرم

کجاست آن پیراهن سفیدم

که کنم آن را کفن‌ام

بغضی در گلویم، هق هق اشک‌هایم

نه برای خودم، که برای توست که گریه می‌کنم.

قلم

قلم می‌خواهد بنویسد

آن گفته‌ها، ناگفته‌ها

کاغذ سفید تحمل نمی‌کند

این همه سیاهی‌ها

دست هایم می‌لرزد

قلم جمله را ناتمام می‌گذارد

مثل سطرهای نامفهوم

قلم می‌ترسد

سایه امید هی می‌زند بر من

بنویس آن گفته‌ها، ناگفته‌ها

می‌نویسم با عشق

روی آن سایه برگ

من امیدم فرداست.

انتظار

در سکوت و تاریکی

دفتر خاطرات خویش را می‌زنم ورق

در کاروان زندگی‌ام شده‌ام غرق

مغروق در چرخش زمان

ناگفته‌هایم همه ورق ورق

شرم از هر آنچه کرده‌ام

پیشانی‌ام پر از عرق

لب‌ریزم از رویاهای تلخ

نشسته در مصیبت لحظه‌های بد

قلم ساکت نشسته در انتظار

کاغذ سفید تشنه یک سطر

صفحه اول سایت


دو راهی زندگی

همان ماه‌هایی که مهاجرت کردم

همان ماه‌هایی که مهاجرت کردم، برخورد کرد با عید و آغاز سال [1381] روزهایی که تنها بودم و بیکار، یعنی حسابی فرصت داشتم بیندیشم و برای آینده و بقیه عمرم برنامه ریزی کنم. اما میان دو راهی دشواری قرار گرفته بودم. تجربه بهم ثابت کرده بود آدمی نیستم که بهشت و دوزخ را با هم داشته باشم. هر وقت سعی چنین کردم؛ حاصلش برایم برزخ بوده است.

برای همین مانده بودم میان حل شدن در جامعه تازه و لمس مواهب وسوسه انگیز، یا دل در گروی آن چه که دلم می‌خواست بسپارم. بسیار با خودم کلنجار رفتم، تا این که دلم پیروز شد و شیطان وسوسه را درونم کشتم. همان موقع در یک روز بهاری عیدانه؛ این چند خط را نوشتم.

اکنون اگر هیچ از مواهب شیرین بهره نبردم، اما پشیمان نیستم. تلخی زندگی واقعی‌ام برایم هزار بار از شیرینی‌تر از زندگی فانتزی حقیرانه گواراتر بوده است.

 

رسیده‌ام بر سر دو راهی

اینجا کوچه‌ای ‌ست تنگ

آن طرف‌تر کوچه‌ای بن بست

کف فرش‌اش همه سنگ

می‌رفتم و سایه‌ام با من بود

او مرا همراه

نه جلو، نه عقب

مسب بود، مستِ مست

در خرابات خراب

چه هوس‌ها داشت،

شرابِ سرخ می‌خواست.

دل در گرو زن‌ها می‌بست،

بوسه از تن آن‌ها تمنا می‌کرد،

سایه‌ام چه شرور بود.

و من می‌کشيدم با خود،

این تنِ لش را.

قصه‌ام کوتاه،

سر دو راهی آن کوچه بن بست،

کشتم‌اش اين تنِ لش را.

چه رقصی می کرد

بر سر دار.

 

مترسک باغ زندگی

مترسکی بودم در باغ‌های زندگی

مترسکی بودم در باغ‌های زندگی

دست‌هایم همه خالی و پوشالی

ماسکی از درد؛ بر چهره داشتم

با لبی پاره، کلاهی تو خالی

هیچ کلاغی از من نمی‌ترسید

کسی با دیدن من به خود نمی‌لرزید

مانده بودم تنهایِ تنها

شاید رهگذری حرف مرا می‌فهمید

آسمان غرید، ابر سخت گریست

باد خزان‌زده باز از راه رسید

پیکر پاک درختان همه عاری از برگ

سوز سرما بیداد می کرد؛ بیداد

زیر لب می‌کردم نجوا

ایستاده‌ام در باغ‌های زندگی

ای کلاغان سیه

باز هم می‌ایستم در باد

هر چه باداباد

 


کفش های قرمز

مجموعه داستان


مرد به آهستگی کلید را انداخت توی قفل و وارد خانه شد. تالار خانه نیمه تاریک بود. چنان آرام و بی‌صدا آمد که زن نفهمید، تنها زمانی که سایه او را دید؛ تندی گوشی تلفن را گذاشت. بعد هم از ترس  همانطور که نشسته بود با چشمان رک زده به او خیره شد.


ادامه نوشته

آشپزی: «سیمین دانشور»

مجموعه داستان

 

                                  

از چهارده سالگی در روزنامه‌های محلی در شیراز، مقاله نوشته‌ام که حتی حضرت اشعیاء نبی هم از یافتن آن‌ها عاجز می‌بود. از سال­های 1320 به بعد، در روزنامه‌ی ایران، و بعد در هفته نامه‌ی امید، به سردبیری استادم نصرالله فلسفی، مطالب گوناگون، به قلم ناچیزم انتشار یافته است. برای رادیو تهران به چشم­‌داشت دستمزد، نقد کتاب نوشته­‌ام و حتی دستور آشپزی داده­‌ام که خودم از آب‌پز کردن یک تخم­‌مرغ هم عاجز بوده‌ام. طبیعی است که بادِ امواج، آن نوشته­‌ها را با خود برده باشد و شادم که دستورهای آشپزیم باد هوا شده ...

ادامه نوشته

يادمان‌های فراموش نشدنی: شماره نه

مجموعه داستان

زمانی که تازه به آلمان آمده بودم و توی کمپ زندگی می‌کردم، چيزهای جالب و در عین حال؛ نویی را تجربه کردم. به واقع بیشتر آن‌هایی که به سرزمین دیگری مهاجرت می‌کند، نخستین و مهمترین موضوعی که باهاش درگیر می‌شود؛ موضوع اختلاف نژادی، مليتی، فرهنگی و ... است. اما من تصمیم دارم در اين بخش در باره روابطی که

ادامه نوشته